X
تبلیغات
رایتل

ثنا و حسنا دو عشق کوچولوی من

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

دور روزه که ثنا گلوش چرک داره. دست گل مامانش هستش. پنج شنبه بردمش بیرون کار داشتم تو ماشین عرق کرد بعد که کارمون تموم شد رفتیم پارک و هوای شهر ما هم که آقا دزده .... 

خلاصه اینکه بعد دو روز تب شدید امروز رفته مهد 

شب اول که تب داشت خیلی هزیون میگفت تو خواب تمام شب رو داشت با سی دی هاش سر میکرد و صبح هم خواب خواب برگشته به من میگه مامان خوبی؟ 

دیشب هم که به زحمت راضیش کردیم بیاد اتاق ما بخوابه(خانم رو اتاقش متعصبه) یک ساعت قبل خواب دمق بود که بابا بهم شب بخیر نگفته و خوابیده. صبح هم که بعد نماز بیدار بود و یکی بدرمیان آب و شیر میخواست تا ده دقیقه قبل اینکه من بیام سرکار. میدونم شیر واسه تب خوب نیست ولی دیگه من نمیتونم با این کیبورد بی جان بیان کنم که خانم چقدر لجباز تشریف داره وقتی چیزی رو بخواد 

 

یه خاطره دیگه ماه  گذشته ازش داشتم که یادم رفته بود بگم 

یه روز تعطیل با بابایی زدیم به کوه و کمر یه جا بابا کنار جاده نگه داشت که خودش بره اونور خیابون wc عمومی 

ماشین روی شونه خاکی به فاصله چند متر از یه پرتگاه بود. من بعد چند دقیقه پیاده شدم که یه هوایی بخورم. از جلوی ماشین دور زدم اومدم در طرف راننده رو باز کنم ثنا رو هم بیارم بیرون(خانم این جور موقعها سریع میپره میره جای باباش میشینه) که یدفعه ماشین یه جامپ زد به جلو و روشن و دوباره خاموش شد. با ترس فقط ثنا رو نگاه کردم دیدم بین شیطنت و ترسی که من بهش القا کرده بودم داره میخنده.  

یعنی هنوزم که هنوزه موندم که واقعا خودش زورش رسید سوئیچ رو بچرخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اگه روی دنده نبود و خلاص بود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نظرات (1)
آخی نازی بلا به دوره ... انشالله زودتر خوب بشه

وای اعظم بانو، مو به تنم سیخ شد، ای خدا این بچه کاراش بیشتر به پسرا می خوره ...
امتیاز: 0 0
نظرات شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل : (پنهان می ماند)
وب/وبلاگ :