حسنا دیگه همه چیزهایی که بهش میگیم رو متوجه میشه و انجام میده(اونو بده، برو اونجا، بیا، آجی رو نازی کن و....)
خواهرا به مرحله بازی کردن با هم رسیدن و واقعا از این بابت خوشحالیم که مایه سرگرمی هم هستن
تو بازیها حسنا بیشتر از خودش ذوق نشون میده
ثنا دو هفته ای هست که میره ژیمناستیک و خیلی به تخلیه انرژیش کمک کرده این مسئله
تمریناشو میاد خونه انجام میده و حسنا هم کاراشو تقلید میکنه
مادر که باشی همیشه تو اولویت آخر زندگی خودت رو جا میدی
هر روزت رو با برنامه بچه هات کوک میکنی و از خواب بیدار میشی
اینکه امروز به کدوم یک از کارها و خریدهای کدومشون میتونم برسم
مادر که باشی یکدفعه به خودت نگاه میکنی و میبینی که بیشتر از 6 ماهه که تصمیم گرفتی یه چادر نو بخری واسه خودت ولی وقتی براش پیدا نکردی و نوبتت رو به بچه هات دادی
مادر که باشی ممکنه بیشتر از یکماه مرتب از مطب دوستت که دندانپزشکه باهات تماس بگیرن که عایا عکس مطلوب از دندونی که اوضاعش خیلی خرابه رو گرفتی ببینیم چیکارش کنیم یا نه و تو .... هر بار بهانه ای جور میکنی از بابت نداشتن وقت
مادر که باشی همیشه نگرانی و همیشه در الویت آخر
نمیدونم کدومشون دارن زودتر بزرگ میشن و بیشتر تغییر میکنن. حسنا جسمش هر روز متفاوت با روز قبله و ثنا بیشتر رفتارش و انگار داره تغییر فاز جدی میده. انگار میشه دیگه بعنوان یه خانم روش حساب کرد. میزان انرژیش زیاده و ما هم تقریبا راحتش میزاریم تو تخلیه این انرژی. علاقه زیادی بهم دارن. حسنا بیشتر دوستش داره حتی اگه ثنا خواب باشه خودشو میرسونه بهش و سعی میکنه آروم بیدارش کنه. یه روز ثنا بهم گفت مامان حسنا رو که میبینم گشنه ام میشه.حسنا دوران شیرینی و تو دل بروییش رو داره پشت سر میزاره. کارای جدید که یاد میگیره خیلی سعی در ارائه و نمایششون داره. الان دیگه هر کس و هر جای آشنا رو ببینه از دور جیغ میزنه و دست تکون میده
چند تا از اولیناش رو که جایی یادداشت کرده بودم و فرصت نشده بود اینجا وارد کنم:
از 17 تیر بای بای کردنش جدیتر شدبیشتر زمانی که از جایی میخواستیم بریم به نشانه خداحافظی با دیگران الان کسی رو هم میبینه و میخواد صداش کنه همزمان با صدا کردن بابای میکنه
2 مرداد تلفن و موبایل رو تو گوشش میذاشت و الو میگفت
1 مرداد رفتیم آتلیه که عکساش رو تو پستای بعد میزارم
13 مرداد ثنا کل ظرفای ناهار رو به تنهایی شست و آب کشید
22 تیر حسنا چند ثانیه روی پا ایستاد و تا الان هم فقط میایسته و هنوز به تنهایی و بدون گرفتن در و دیوار نمیتونه راه بره
31 مرداد از صندلی مورد علاقه اش بالا رفت به تنهایی و روش ایستاد. این صندلی عشق کوچولوی حسنائه و تمام طول روز رو باهاش سرگرمه چند باری هم حادثه آفرین شده27 شهریور به تنهایی لیوان رو گرفت دستش و آب خورد و حس خوبی هم از این کار داره و کلی ذوق میکنه
17 مهر بود که ثنا چند ساعت تمام وسایل خیاطی منو برداشته بود و با یه پارچه سرگرم بود و هر چی هم غر زدم که خونه رو کثیف نکن گوش نداد و آخر سر..... یه پیش بند برای ثنا درست کرد که واقعا معرکه بود
حسنا الان شش تا دندون داره. دو تا پایین و چها ر تا بالا
ثنا به مدرسه رفت
پیش دبستانیه ولی خب به جای مهد ترجیح دادم بره مدرسه به دلایل مختلف از جمله اینکه آماده بشه با محیط دبستان
ثنا به مدرسه رفت
و من حس کردم که دیگه از خردسالی دراومد و کودک کاملی شد
ثنا به مدرسه رفت
و من خیلی گشته بودم که بهترین مدرسه رو براش پیدا کنم. و فکر میکردم که همینطور شد ولی دقیقا تو روز اول مدرسه نظرمون عوض شد
ثنا به مدرسه رفت
اسم مدرسش دبستان مسیر هستش زیر نظر موسسه هدایت میزان و امیدورام که به اهدافی که مسئولین این موسسه دارن برسه
ثنا به مدرسه رفت
و خیلی براش دعا کردم که "انسان" موفقی بشه
بقیه عکسا تو ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
سلام
به مشکل عمده بلاگرها مبتلا شدم. انگار سرگرم بودن تو شبکه های اجتماعی باعث شده وبلاگای نازنین تا حد زیادی مظلوم واقع بشن هم از جانب نویسنده و هم خواننده ها.
در هر صورت من اینجا رو همیشه دفتر خاطرات کودکیهای کودکانم میدونم و دلم میخواد بنویسم از رفتارها و تغییر رفتارهاشون واسه روزایی که اونقدر بزرگ شدن که مراقب باشن تغییر رفتارهاشون از چشمم پنهان بمونه!
اواسط ماه مبارک رمضان هستیم. ماه دوست داشتنی من و شما و اونا و اونا
فکر کنم یعنی فکر کنما مطمین نیستم ولی فکرمیکنم که سخت ترین ماه رمضون عمرم رو دارم پشت سر میزارم
بعد از نه ماه خانم خونه بودن روز اول ماه مبارک برگشتم سر کار. از اونجایی که حسنا خانم غذا میخوره در حد تیم ملی پس بنابراین روزه گرفتن بر اینجانب واجب می باشد. ساعت کاریم با احتساب یک ساعت پاس شیر از 9 صبح تا 2 هستش. حسنا رو سپردیم به پرستارش که دوست صمیمی مامان حسنا تو کلاسای قرآن مسجد هستش. عاشق حسنا بود هی غر میزد که چرا نمیزاریش پیش من خودت بری به کارات برسی منم گفتم بیا اصلا بگیر خودت بزرگش کن
خلاصه که داره حالی میکنه با این دختر خوردنی ما. صبحها آقای پدر میبره میسپردش خونشون که یه کم پایینتر از کوچه ما هستن و بعد از ظهر هم خودم میرم دنبالش میبرمش خونه و در تمام طول مسیر از سرکار تا خونه اونا و از خونه اونا تا خونه ما با خودم زمزمه میکنم:
یک عمر اگر روزه بگیریم و بگیرند و بگیرید* همتا نشود با عطش خشک دهان علی اصغر
و اما ثنا خانم
باز هم بابایی زحمت میکشه و ثنا رو هم بعد از تحویل یک عدد محموله حاوی حسنا میبره مسجد نزدیک خونه مامان جونش که خاله زینب اونجا مدیریت یه سری کلاسای فرهنگی رو داره و ایشون هم تشریف میبرن چند ساعتی مشغول بازی و آموزش و خلاصه سرگرمی هستن.
بعد از ظهرها هم در منزل خود در انتظار ساعت افطار به سر میبریم. اگر ثنا و دوست عزیزش عسل خانم دختر همسایه اجازه بدن کمی میخوابیم و بعد از افطار هم تا سحر بیداریم یعنی امکان نداره بتونم بخوابم که اگه بخوابم هم حالم بد میشه دوباره بخوام بیدار شم هم اینکه امکان نداره به کارهام بتونم برسم.
بعله اینجاست که میفرماییم امسال سخت ترین ماه رمضون عمرمون رو داریم پشت سر میذاریم با داشتن یک عدد شیرخوار گوگولی شکمو
ثنا که همچنان بمب انرژی تخلیه نشده است انگار یعنی من که مادرشم موندم تو کارش. از وقتی بیدار میشه تا نیمه های شب که رضایت به خواب میده فقط داره بازی میکنه و در صورت پنج دقیقه فقط پنچ دقیقه بیکاری دادش درمیاد که حوصله ام سررفت. شدیدا انتظار رسیدن ماه مهر رو میکشم که بره مدرسه و یه کم شاید تخلیه انرژی صورت گرفت و تو خونه از ترکشهاش در امان بودیم. واسه پیش دبستانی تو یه مدرسه ثبت نامش کردم. چون تربیت مذهبیش برام مهم بود این مدرسه رو انتخاب کردم ولی خب در نهایت خودشه که راهش رو انتخاب خواهد کرد. ان شاالله که همه بچه ها عاقبت به خیر بشن.
تو ماههای اخیر علاقه زیادی به انجام رفتارهای خانمانه داره مرتب دوست داره سارافون بپوشه تو خونه با سندل و کلیپس و شال بعد هم همچین راه بره و عشوه بریزه که من نگاش کنم و تو دلم به خودم بگم یاد بگیر خانم مهندس یه عمر فقط به مرد بودنت نازیدی
تولدش هم که روز هفتم خرداد یعنی یه روز بعد روز تولدش تو خونه مامان جون گرفتیم و خیلی هم خوش گذشت بهش حالا عکساش رو تو پست بعد میزارم ان شاالله.
و اما خانم کوچولوی خونه ما کوچولوی بلای خوردنی ما ووووووووی دلم غش رفت براش. سفید برفی مهربون من
الان نه ماه و نیمشه چهارچنگولی میره. مرتب در حال کشف جاهای ناشناخته خونه است. با خواهرش و عسل رابطه خوبی داره و مادامی که کار دارم میزارمش پیش اونا و سرگرم میشه. خاصیت خوبه حسنا اینه که حتی خودش میتونه تنهایی خودش رو سرگرم کنه یعنی چند تیکه اسباب بازی جلوش بزارم با شرطی که مطمین باشه کنارش هستم باهاشون سرگرم میشه و بازی میکنه. انگشتش رو میکنه تو لگوها که غش میکنم براش
هفت ماهش که تموم شد بابا گفتن رو یاد گرفت ولی با مفهوم صد در صدی نمیگه. دست دست میگفت و بعدش هم دست دستی میکرد. پیراهن رو میکرد توی سرش و میخواست که بپوشدش. از همون موقع هم سرسری کردن رو یاد گرفت
بعد از پایان هشت ماهگیش هم چند باری گنگ گفت مامان. آب خوردن با نی رو یاد گرفت. روز 18 خرداد متوجه اولین دندونش شدیم که دراومده بود که هنوزم بابت جوونه زدن دندوناش شکمش شل کار میکنه البته الان دو تا دندونش درامده. در مورد غذا خوردن مشکلی باهاش نداشتم و حتی غذاهای جامد رو میتونه بخوره . دالی بازی میکنه و یه پارچه رو میکشه وری سرش بعد ورمیداره میگه داااااا. 21 خرداد واسه اولین بار بای بای کرد.
پایان نه ماهگی
4 تیر ماه واسه اولین بار چهارچنگولی رفت. یه روز من خواب بودم و حدود یک ساعت و نیم بالای سرم با اسباب بازیهاش بازی میکرد که این خیلی برام جالب بود ولی خب آخرش تلافیش رو درآورد و آروم دست منو برد تو دهنش و چنان گازی گرفت که تنبیه شدم بچه به این گلی رو بیدار نزارم خودم بخوابم
یه بازی هم بلدیم اسمشو گذاشتیم افتادن بازی یعنی تا میگم حسنا بیا افتادن بازی ریسه میره از خنده اونم اینجوریه که نگهش میدارم بعد صاف که شد آرو ولش میکنم بیاد تو بغلم کلی هیجان داره این بازی واسش وووووووی اگه بدونید بغل کردنش چه کیفی داره پنبه سفید من
آها یه چیز جالب دیگه هم چند شب پیش اتفاق افتاد. از اتاقش میخواست چهارچنگولی بیاد بیرون و همزمان یه اسباب بازیش رو هم میخواست بیاره هر چقدر سعی کرد دید نمیتونه دستش بگیره بیاردش آخرش گرفتش به دندون و خودش چهارچنگولی اومد بیرون.
دیگه چیزی یادم نمیاد خانما دیشب تا سحر بیدار بودن حسابی خسته ام کردن الان چشام پر خستگیه و خوابه
مثل همیشه
الهی هر نفس شکر
خب امروز عکسای سه ماه زمستون دخترا رو بالاخره موفق شدم بزارم.تنبل
تشریف ببرید ادامه مطلب
خیلی وقته چیزی ننوشتم
حسنا شش ماهش تموم شد
شش ماهه که با شادی اومده. با انرژی. با امید
حسنا در آستانه شش ماهگی خوردنی شده. بانمک شده. بازی میکنه. ارتباط برقرار میکنه با ما
ثنا خیلی از وجودش خوشحاله. صبحها اصولا حسنا اول پامیشه بعد من و ثنا رو بیدار میکنه. اومدن حسنا باعث شد ثنا خانم اتاق خودشو ترک کنه و شش ماهه که سنتی میخوابیم.
حسنا چند روزه که سوپ و فرنی میخوره. میشینه. تو روریک با زحمت خودشو حرکت میده و از همه مهمتر ارتباط برقرار میکنه باما. وقتی بهش میگم پابزن تو رورویک خودشو به جلو حل میده. وقتی میگم بابا اومد سرمیچرخونه و دنبالش میگرده
خدا رو شکر مثل ثنا خوش اخلاقه
ثنا خیلی دوست داره براش مادری کنه. بهش غذا بده. بغلش کنه و باهاش حرف بزنه
خب گاهی اذیت کن هم میشه. گاهی خسته میشه از سروصداکردن حسنا
حسنا تو 25 اسفند اولین سوپش رو خورد و خیلی دوست داشت. سوپش ساده بود متشکل از سیب زمینی و هویج و گوشت
حسنا تو 27 اسفند آبریزش بینی داره انگار یه کوچولو سرما خورده درست مثل ثنا که تو شش ماهگی بعد از شروع غذای کمکی اولین سرما رو خورد. بعله اینم فرق غذای دستپخت ما و شیر مادررررر
حسنا تو نوروز 94 اولین سفرش به قم و جمکران رو داشت. بچه خوبی بود. مامان و باباش رو اذیت نکرد
خب همش که از حسنا گفتم
ثنا هم خیلی بزرگ شده. امسال که خونه نشین بودم نرفت مهد؛ دوست نداشت بره راستش منم دوست نداشتم خیلی تو یکسالی که رفت مهد مریض شد مدام در حال آنتی بیوتیک خوردن بود. البته و صدالبته نمیتونم از موهبتای مهد تو همون مدت کم چشم بپوشم. مهد خیلی ثنا رو اجتماعی و پرانرژی کرد چیزای زیادی هم یاد گرفت
عکسای چند ماه گذشته رو لود کردم تو پست بعد میزارم
salam
fonte farsi nadaram
hosna daghighan 3 mahe ke owmade ba ye kolebare shadi
faghat axa ro gozashtam
finglish sakhtam bid
chan ta ax ghabl tavalode hosna
نمیدونم از چی بنویسم
ثنا هر روز داره بزرگتر میشه و انتظارش واسه به دنیا اومدن خواهرش کشته ما رو
تا حد زیادی هوامو داره و کمتر اذیت میکنه. کلی هم نقشه کشیده که بعد بدنیا اومدن خواهرش چه بازیهایی باهاش بکنه و کجاها ببردش ولی خب اینم میگه که باید به من که بزرگترشم احترام بزاره و بدون اجازه من به اسباب بازیها دست نزنه
دو ماه گذشته رو دیگه سر کار نرفتم و خونه بودم. تابستون خوبی بود در کل. به میزان لازم استراحت کردم. ماه رمضون خوبی هم داشتیم در معیت خانواده علی کوچولو که الان دیگه مردی شده واسه خودش
دیگه اینکه حسنای ما چهار روز دیگه احتمالا مهمون خونمون بشه و امیدوارم که قدمش واسمون پرخیر باشه
عکسای ماههای گذشته بیشترش از موبایله و البته کفیتهای خوبی نداره اما خب واسه ثبت یادگاری میرزه
ادامه مطلب ...چیز زیادی به اومدن چهارمین عضو خانواده نمونده
واسه همین خیلی حوصله آپیدن ندارم
سر فرصت میام ایشالا
یه کیسه گوشه اتاقش هست که یه سری از اسباب بازیها داخلشه و زیپش معمولا بسته است، خیلی وقتها هم اسباب بازیها کف اتاق ولوئه و کیسه یه طرف دیگه افتاده
یه روز از سر کار که رفتم و طبق روزهای دیگه همسر آماده رفتن بود با ناراحتی گفت تا برم دستشویی و برگردم ثناخانم رفته خونه همسایه- بدون اجازه
شدم این شکلی (!)
ثنا که بدون اجازه جایی نمیره اونم اینموقع روز. امکان نداشت
گفت پس کجاست همه جا رو گشتم و صداش کردم
گفتم ببین هم دنپاییهاش تو جاکفشیه هم کفشهاش با چی رفته یعنی
خلاصه یه کم دیگه سرسری گشتیم و نهایتا همسر تا دو طبقه پایینتر هم رفت در زد(خوشبختانه در آپارتمان دخترزاها در کنار هم تجمع داریم) و مطمئن شد که اونجا هم نیست و برگشت دوباره با هم مشغول گشتن شدیم و با هم بلند صداش میکردیم
داخل کمد، توی حموم، زیر تخت، کنجهایی که معمولا مخفی میشه تو قائم باشک، فاصله بین یخچال و دیوار، روی تراس و.....
دیگه به مرز پانورامایی رسیده بودم و مرتب به این فکر میکردم که اون موجود خیالی از کجا ممکنه اومده باشه و گل منو با خودش برده باشه که دوباره همسر رفت راه پله ها رو زیر و رو کنه که دیگه اشکهای من با طپش قلب لعنتیم قصد نزول فرمودند
تو همین حال داخل اتاقش رو دیدم که همون کیسه معروف که آرام و عمودی سر جای خودش ساکن بود داره تکون میخوره و بعد یه موجود از زیرش در اومد اونم با این جمله که:
همه جا رو گشتید این جا رو نمیتونستید بگردید من این زیر بودم
شرمنده ام مابقی ماجرا و واکنش همسر به هیچ وجه قابل شرح و تعریف نیست
سه شنبه هفته قبل مصادف با روز مبعث رسول اکرم(ص) برای ما روز به یاماندی بود، چهار سالگی ثنای ما که باید براش جشن صلوات میگرفتیم (به نقل از وسائل الشیعه) مصادف شد با عید صلوات بر محمد و آل محمد(ص). روزی خوب و شاد برای سه تاییمون. یه جشن کوچمولوی سه نفر شب قبلش بیرون از خونه با هم گرفتیم و طبق خواسته خود خانم خانما قرار شد که براش روز چهارشنبه توی مهد تولد بگیریم، کیکش رو هم که از مدتها قبل خودش کیتی انتخاب کرده بود و بیصبرانه منتظر بود. با من تا آخر شب نشست و پفک و پفیلاها رو برای راحتی مسئولین مهد تو لیوان بسته بندی کردیم. خیلی خوشحال بود خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
تا گفتم برو بخواب فردا باید زود بیدار شی رفت خوابید
صبح روز بعد من رفتم سر کار و بابایی ثنا رو با وسایل پذیرایی رسوند مهد میگفت برعکس هر روز زود از خواب پاشده و گفته امروز الکی خوابم میاد
منم پاس بین روز گرفتم و رفتم کیکش رو تحویل گرفتم و تا رسیدم دیدم مسئولین زحمتکش و دلسوز همه مقدمات رو آماده کردن و ثنا رو هم عروس خانمش کردن و ....
دیگه جشن تولد ثنایی هم اینجوری برگزار شد و منم حس خوبی داشتم از شادی دخترم و دوستاش
ان شاءالله که همه نوگلها همیشه زیر سایه پدر و مادرشون شاد و خوشحال باشن
ثنا (در حالی که عمیق فکر میکند): مامان من بزرگ شدم چیکار بشم
من: من نمیدونم که خودت باید تصمیم بگیری که چیکاره میخوای بشی
ثنا(بعد از کلی فکر): میخوام دکتر بشم! دکتر آزمایش خون
توضیح: اون روز برای گرفتن آز خون برده بودیمش بیمارستان و کلی دختر خوب و آرومی بود البته به کمک تلقینای یک مامان هنرمند
من: خیلی خوبه ایشالا که میشی
ثنا: آقای دکتر کیه؟
من(در حالی که کاملا منظورش رو فهمیدم و ماهرانه خودم رو به اون راه معروف زدم): خب اینهمه پسر که درس میخونن دکتر میشن آقای دکتر هستن دیگه
ثنا(در حالی که ماهرانه تر از من همه چی رو عادی وانمود میکنه): غروب شد کارم تو بیمارستان تموم شد با آقای دکترم ! کجا برم
من(مثلا خونسرد): خب برید خونه خودتون دیگه
گفتن این جمله همان و شروع گریه وحشتناک و از ته دل با گلوله گلوله اشک ثنا همان وسط گریه ها هم همش میگفت من نمیخوام، نمیخوام از پیش شما برم
من و بابای ثنا به کمک هم و با کلی دلداری راضیش کردیم که گریه نکنه و گفتیم که حالا بیاید همینجا پیش ما زندگی کنید اصلا یه خونه بزرگ میخریم که همه توش جا بشیم که کلی ناز کرد و بعد گفت:
اصلا یه کار دیگه کنیم مامان
خونه قبلیمونو بیاریم به اینجا چسپ بزنیم من و آقای دکترم میریم تو خونه بزرگتره شما هم تو خونه کوچیکتره بمونید بعد من هر روز سرم رو میدم تو خونه شما و میگم
سلاممممممممممممممممممممممممم
فکر کنم آخرین عکسایی که از دخملکم گذاشته بودم مال چهار ماه قبل بود
امان از تنبلی
ادامه مطلب ...
خیابانهای شهر را متر میکردیم با دخترکمان جهت انجام خرید سال نو
طبق معمول نیازهای ایشان در اولویت قرار داشت و تا وقتی که قصد بر خرید این ملزومات بود دخترک آرام، منطقی، خوش اخلاق و خوش سلیقه میبود فقط فاکتور میگیریم از پله برقیهای برخی پاساژها که ما را به سوژه های انبساط خاطر هموطنانمان تبدیل کرده بود
اما
اما
اما
امان از لحظه ای که خبط مینموده و مثلا جلوی یک مانتو فروشی یا کفش فروشی بزرگسالان توقف مینمودیم..... با ناراحتی شروع میفرمود به نق زدن و تهدید! که من رفتم مامان
نتیجه خیابان گردی:
تقریبا همه چیزهایی که لازم داشت را تهیه کردیم و هیچ کدام از چیزهایی که لازم داشتم تهیه نشد
روز تعطیل در منزل مادر شوهر:
ثنا مشغول صحبت با مامان جانش و ارائه خاطرات خرید ...
بعد از اتمام ....
مامان جان: خب مامانت چی خرید
ثنا: هیچی فقط کفش میخواست بخره که اونم من نزاشتم
فرزند همسایه محترم با کفشهای نو به منزل آمده و با ثنا مشغول بازیست
کفشهایش را ورانداز میکنم و زیرلب میگویم چیز قشنگ و خوبی است برای ثنا هم از اینها بگریم شاید
فرزند محترم همسایه:
مامان ثنا! فقط ثنا رو با خودت نبر مثل من هی میخواد اذیت کنه. هی بگه خسته شدم منو بغل کن. هی خوراکی بخواد. خودت تنها برو
و ما ماندیم در عجب که این اعجوبه ها خودشان میدانند چه کاره اند و ... 
چه حسی بهتون دست میده اگه بیاین بالا سر دختر سه سال و نیمتون و ببینید که داره بازی آنلاین میکنه بعد برگرده طرف شما و با جدیت تمام بگه:
مامان تو سرتو برگردون اونور خیلی ترسناکه ممکنه بترسی ؟!
برعکس بودن زیاد در کار و بارمان پیداست
زیاد پیش میاید که در زمینه هایی مثبت یا منفی به این نتیجه برسیم که: ای وای برعکس ما
زیاد شنیده ایم از مادران که گلایه دارند از فعالیت بیش از اندازه کلیه و روده کودکان نوپایشان به خصوص در مهمانیها و مسافرتها و ......
برعکس ما
ما مدام باید با این تنبل خانوممان کلنجار برویم و یادآوری کنیم که وقت ج ی ش است و یا اینکه وعده اسمشو نبر امروز رو انجام نداده
مکافات تا جایی پیش رفته که با هماهنگی مسئولین مهد تشویقها و جایزه برای این امر خطیر و پرزحمت برای ایشان در نظر میگیریم و گاهی......
گاهی از ابزار قدیمی چشم غره و ابراز ناراحتی می استفاده ایم
.
.
.
.
.
صبح پنج شنبه گذشته
سر ظهر است و ناگهان یادم آمد که دخترک از صبح به خلا تشریف نبرده اند:
ثنا زود برو دستشویی ببینم تو ش و ر ت ت یه قطره جیش باشه عصبانی میشم
دخترک با ناز خاص خودش:
نه ....... مامااااااااااااااااان. روزای تعطیل عصبانی نشو بقیه روزا عصبانی شو
برعکس بودن زیاد در کار و بارمان پیداست
زیاد پیش میاید که در زمینه هایی مثبت یا منفی به این نتیجه برسیم که: ای وای برعکس ما
زیاد شنیده ایم از مادران که گلایه دارند از فعالیت بیش از اندازه کلیه و روده کودکان نوپایشان به خصوص در مهمانیها و مسافرتها و ......
برعکس ما
ما مدام باید با این تنبل خانوممان کلنجار برویم و یادآوری کنیم که وقت ج ی ش است و یا اینکه وعده اسمشو نبر امروز رو انجام نداده
مکافات تا جایی پیش رفته که با هماهنگی مسئولین مهد تشویقها و جایزه برای این امر خطیر و پرزحمت برای ایشان در نظر میگیریم و گاهی......
گاهی از ابزار قدیمی چشم غره و ابراز ناراحتی می استفاده ایم
.
.
.
.
.
صبح پنج شنبه گذشته
سر ظهر است و ناگهان یادم آمد که دخترک از صبح به خلا تشریف نبرده اند:
ثنا زود برو دستشویی ببینم تو ش و ر ت ت یه قطره جیش باشه عصبانی میشم
دخترک با ناز خاص خودش:
نه ....... مامااااااااااااااااان. روزای تعطیل عصبانی نشو بقیه روزا عصبانی شو
من:
به خاطر سرمای هوا و بیماریهای پی در پی تو محرومیت شدید بستنی به سر میبره. دیروز ظاهرا تو مهدشون حرف از بستنی بوده خانم مربیشون گفته که ماماناتون تو خونه هم میتونن با شیر بستنی درست کنن. این"شیر" واسش ملکه شده بود و از وقتی اومد اول پرسید شیر داریم و وقتی جواب مثبت شنید گفت که بیا بستنی درست کنیم (انگار که فقط شیر لازم داره)
میگم: بقیه وسایل رو که نداریم ببین تو کتاب نوشته پودر ثعلب لازمه ما که نداریمش
میگه:عیبی نداره حالا بیا درست کن (یعنی با یه لحنی که دیگه نتونستم مقاومت کنم)
میگم: باشه. در حال آماده سازی شکر و وانیل و گلاب و زعفران و .... ای وای ثنا تخم مرغ فقط یدونه داریم اینجا نوشته سه تا(امیدوار بودم با این حرف دیگه کوتاه بیاد)
میگه: حالا عیبی نداره بیا با همون یدونه درست کن
دیگه مجبور شدیم کلا همه مواد رو یک سوم کنیم و یه ظرف کوچولو بستنی درست کردیم که هی خوشمزه هم شده بود جاتون خالی با آب هویج زدیم به بدن اما واقعا موندم چی بگم به همچین مربی نازنینی که اینجوری بچه رو بلای وقت مامانش میکنه
پاورقی: خیلی از لوازم شیرینی پزی که تو خونه دارم مال زمانیه که تازه ازدواج کرده بودیم یعنی حدود یازده سال قبل. اون موقع به ذوق تازه عروس بودن زیاد از این کارا میکردم اما دیگه که کم کم زندگی روی روال تکراریش افتاد و نوار قلبش صاف بود با بوق ممتد کمتر از این هنرها از خودم در میکردم تا اینکه..... تا اینکه یه موجود کوچولو دوباره این نوار رو از صافی درآورد.
اینروزا زیاد پیش میاد که دو نفری تو آشپزخونه همزن به دست مشغول تدارک اسباب پذیرایی شب نشینی سه نفرمون هستیم.
و مثل همیشه
الهی هر نفس شکر
دیشب نمیخوابید همه ذخیره های قصه هام رو هم ریختم روی دایره باز نخوابید دیگه ناراحت شدم از دستش میخواستم از اتاقش بیام بیرون یه کم بغض تصنعی کرده و
میگه: میخوام برم یه خونه دیگه، بچه یه خانم مهربون دیگه بشم
میگم: کی حاضره قبول کنه مامان تو بشه؟
میگه: یه خانم خیلی مهربون
میگم: از کجا میخوای پیداش کنی
میگه: میرم از تو خیابون پیداش میکنم

پایان سه سال و هفت ماهگی دخترک مصادف شد با بیماری سه نفریمان که ارمغان ثنا خانم از مهد میباشد و البته بسی مسرور از اینکه توانسته آنقدر مامان بابایش رو ببوسد که آنها را هم به جرگه بیماران عزیز سهل العلاج بپیونداند. فعلا که بابای مهربان پرستار صبح هایش است و مامان خسته همبازی بعداز ظهرهایش تا ببینیم حق تعالی کی شفای کامل نصیبمان مینماید.
داخل پرانتز: دیروز با بنده کمی بحثش شده میگوید میخواهم بروم دختر یک خانم دیگر شوم.
قانون وضع نموده ایم که خوراکی مختص بیرون از خانه باشد مثلا زمانهایی که بابای عزیز به مهد میبردش آن هم برخی روزها و یا روزهایی که با من به باشگاه می آید جهت ساکت ماندن و به عبارتی باج دادن
خلاصه اینکه مثل خیلی از والدین مهربان در منزل کارتنهای حاوی تغذیه های سراسر شکر و مواد نگهدارنده و لپ کلام ضرر نگاهداری نمینماییم
از این رهگذر دخترک گاهی در خانه بهانه میگیرد که گشنه مثلا نان یا پلو نیستم و چیز دیگری برای خوردن میخواهم و مدیونید فکر کنید که ما منظورش را از چیز دیگر نمیدانیم
دو سه شب پیش بود که شنیدم به بابای عزیزش میگوید: یک چیز بده من بخورم من تو این خونه فقط آب بخورم؟
و ایضاً شب بعد در همان ساعت و همان دقیقه با وجود اینکه میدانستیم شکم نازنیش پر است از خوراک عدسی خوشمزه ای که اینجانب نثارش کرده بودم دوباره با همان حالت و در حالی که آب دهانش را قورت میداد رو به من گفت: ببین مامان من دارم از گرسنگی آب دهنم رو میخورم 
رسمه به والله همه جا
ناز یتیم رو می خرند
یتیم که بی تابی کنه
براش عروسک می برند
اما بگم ز شامی ها
با ماها خیلی فرق دارند
یتیم که بی تابی کنه
سر باباش رو می برن
ثنا: مامان امروز توی مهد یکی از بچه ها واسه ساعت تغذیه تخم مرغ آب پز آورده بود
من: میخوای واست بپزم بزارم تو ظرفت ببری
ثنا(با خوشحالی زایدالوصف): آره. بزار
بیست و چهارساعت بعد
من: ثنا تخم مرغ امروز رو خوردی؟ خوب بود؟
ثنا: آره مامان خیلیییی خوشمزه بود
من: میخوای یدونه بپزم فردا ببری با خودت؟
ثنا(با صدای کمی بلند و کمی عصبانیت): نه مامان.... آخه بعضی از بچه ها دلشون خواست.
من:خب یه کم بهشون میدادی
ثنا(بازم با یه کم عصبانیت): خب من بهشون بدم که اونا میگن نمیخوریم. اصلا ولش کن نون و پنیر گردو بزار واسم
...............................................................
یه روز که ثنا اتفاقی عکس حرم امام خوبیها رو روی بسته نبات دید و مجبورم کرد عکس رو ببرم بدم دستش که ببره بچسپونه یه جای اتاقش
من: ثنا یکماه بعد شهات امام رضا(ع) هستش دوست داری بریم مشهد؟
ثنا(با خوشحالی فراوان): آره مامان بریم (بعد از کمی مکث) مامان جون رو هم ببریم؟
من: باشه
ثنا: باباجون رو هم ببریم
من:باشه
ثنا(با خودش داره حرف میزنه آروم): خب عموهام تنها میمونن که. مامان اونا رو هم ببریم؟
من: قیافم شده این شکلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ثنا: اون یکی مامان جون باباجون و داییها رو هم ببریم؟ اصلا یه عالمه اتاق تو قطار بگیریم همه بریم؟
من: ایندفعه شدم این شکلی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!. دیگه چیزی نداشتم بهش بگم البته تا قبل از روزی که از کارگزینی محل کار اخطار بدن که مرخصیات رو جلوجلو هم استفاده کردی دیگه تا آخر سال یک روز هم نباید بری و این یعنی اینکه امام خوبیها فعلا نطلبیده
..............................................................
مشکلی که برای رضوان عزیزم به وجود اومده سخت ناراحتم کرده. رضوانی که مثل یک ستاره در زندگیم درخشید. از بچه هایی که وبلاگم رو میخونن تقاضا دارم که واسش دعا کنند
یا من اسمه دواه و ذکره شفا
اینبار برعکس همیشه اول عکسا رو گذاشتم که البته متعلق به دو ماه گذشته است
خاطره نوشت باشه برای بعد
۱- اعتیاد شدیدش به بازیهای کامپیوتر و موبایل حسابی ناراحت کننده شده واسم. نمیدونم چی شد چجوری شد یکدفعه اینجوری شده ولی خب شده دیگه. یعنی بر پدر و مادر اینترنت صلوات که باعث و بانی شد من الان در خدمتتون باشم و ثنا هم سایتهای بازی آنلاین بهش مزه بده و ...... هیییییییییی روزگاری داریم باهاش
2- روزهای خوبی با دوستاش داره میگذرونه که نهایتا شب یه دعوای حسابی میکنن و از هم جدا میشن و اون دوتا میرن خونشون و ثنا هم به آغوش پرمهر من برمیگرده و گیر میده که بیا نقاشی بکشیم یا کاردستی درست کنیم که خب دیگه زمانیه که کارهام تموم شده و معمولا شام آماده است و انتظار برگشت جناب همسر رو از سرکار داریم
3- در راستای راحت بودن خودش در حین بازی بارها شده که از باباش درخواست کرده که "لطفاًبرو" و این بابایی رو بسی دلگیر میکنه که خب من دخالت نمیکنم و معمولا ثنا خودش بلده چجوری از دل باباش دربیاره 
دیگه دختره دیگه پسردارها که عمری بتونن درک کنن چی میگم
4- به نظرم قدش تو اینمدت داره خیلی بلندتر میشه یعنی با نرخ بیشتری داره رشد میکنه. ماشاءالله چشمش نکنم
ولی خب دیگه نگم از قیمت لباس بچه بهتره که مدتهاست زدیم تو خط استفاده بیشتر از محصولات ...کیفیت وطنی و دیگه قیمت همونا هم .....
بگذریم پالس منفی نفرستیم یدفعه به ضرر مذاکرات ژنو کاری نکرده باشیم
۵- سر موضوع خواهر داشتن توقعش بالا رفته و دستای مشت کرده اش رو بهم نشون میده که اینقدر باید واسم آجی بیاری و من بین صفر تا ده میمونم وقتی به مشتهاش نگاه میکنم 
بازم تا چشم روی هم گذاشتم یک ماهگرد دیگه از زندگی دختر نازنینم گذشت. با وجودی که حس میکنم تغییرات درش به شدت قبل نیست و با آهنگ کندتری داره رفتارها و منشهاش تغییر میکنم
ولی در مورد احساساتش نمیتونم این نظر رو قاطعانه بدم....
دخترک ناز من شدیدا از نداشتن خواهر و برادر ابراز ناراحتی میکنه و هر وقت بهش میگم واسه هر کی دوست داری دعا کن دستهای کوچیکش رو میگیره بالا و میگه "خدایا به مامانم یه بچه بده"
دخترک ناز من وابستگی شدیدی به دوستهاش داره و هرجا که میریم دوست داره زود برگرده خونه و باهاشون بازی کنه
دخترک ناز من سومین روزیه که تب و گلودرد چرکین داره
دخترک ناز من علاقه داره که تو کارهای خانمانه همکاری کنه مثل استفاده از چرخ خیاطی، کشیدن سالاد و ماست و... موقع غذا حتی مشاوره هم بهم میده تو کارهایی که میخوام انجام بدم. یه روز از سرکار که رفتیم و با هم داشتیم استراحت میکردیم زیر لب گفتم وای ثنا کولر سرکار رو خاموش نکردم که خیلی ریلکس گفت به خانم .... زنگ بزن بگو خاموشش کنه. یعنی خودم یادم نمونده بودم که خانم .... که اتفاقا کلید آزمایشگاه رو داره اونروز موقع خداحافظی گفت که امروز یه چند ساعتی بیشتر میمونم. هی ول دخمل حواس جمع من 
دخترک ناز من دیشب مجبور شد زبان ایما و اشاره رو هم یاد بگیره
در راستای کشیدن دندون عقل بنده و عدم توانایی در حرف زدن
از دندانپزشکی که رفتم خونه فکر کردم که امشب دیگه باید ارتباط و همزبونی با دختری رو بسپرم به پدر عزیزش و خودم استراحت کنم
اما زیاد طول نکشید که فهمیدم خواسته ای بس نابجا و نشدنیه 
بابای عزیز بعد از اینکه تشریف بردن لالا من موندم با دهان پاره پاره و یک دختر مریض که اصلا تحمل تنهایی رو نداره تا جایی که میگفت مامان قرص بخور بیا حرف بزن
دیشب خدا رو شکر کردم که با وجود عدم توانا بودن در امر سخن گفتن هم زبان دخترم رو بلدم
خوش گذشت
جاتون خالی
دیگه تا آخر شب فقط ام ام میگفتیم و کلی هم میخندیدیم
عکسا رو هنوز از تو دوربین تخلیه نکردم
به زودی پیداشون میشه
اومدن
عکسای این سری کلا جشنولانه اس
این عکسا مال جشن عبادت صالحه خانم
فقط همینجا از حضور امت مومن و مجاهد عذرخواهی میکنیم از بابت دعوت اینهمه پسر تو جشن عبادت
ادامه مطلب ...
ثنای گلم اینجا نوشتم تا یدونه از آرزوهای بزرگ مامانت یه روزی آرزوی تو هم بشه (البته اگه خودت خواستی)
مامانت همیشه دلش میخواست همت کنه و تنبلی بزاره کنار و سر کیسه رو شل کنه و همه کتابای شهید مطهری عزیز رو بخونه. خیلی اتفاقی گذرش به اینجا افتاد
http://www.motahari.ir/?a=portal.announcement.id&id=663
همه کتابهای استاد یکجا اونم به صورت ای بوک که خوندنش واسه من از کتاب دست گرفتن راحت تره(واقعا نمیدونم چرا؟!)
خدایا بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
اولین باریه که یه ماهگرد از خاطرات ثنا جا میمونه یعنی دوتایکی شد
خب دیگه ![]()
ثنا تو دو ماه گذشته بهش خوش گذشت به چند دلیل
اولیش اینکه مامانش یک ماه کامل تعطیل بود و تو خونه کنارش بود
دوم اینکه روزهای زیادی علی پیشش بود
سوم اینکه بیشتر و بیشتر اجازه داشت با دوستاش بازی کنه چون منم اینجوری به کارهای خونه که الحق تو تعطیلات صدبرابر بود میرسیدم ![]()
تازه فهمیدم که دخترم طبع شعری داره یه بار اومده با خنده به من میگه مامان "هسته درش بسته" و هی این جمله رو تکرار میکنه. خیلی وقتها هم مکالماتش رو با آهنگ به شکل شعر واسم میخونه، منو هم تو شعراش خیلی تحویل میگیره یعنی خیلی ها اگه بگم حسودیتون میشه
بعد از مدتها که فکر میکردم دخترم هیچ علاقه ای به نقاشی کشیدن نداره و با خشونت با مدادرنگی ها و دفتر نقاشیهاش رفتار میکنه به یکباره تو این مدت از علی کلی چیز یادگرفت و خیلی خوب رنگ میزنه نقاشیهاش رو. همش هم حواسش هست که از خط بیرون نزنه و اگه بزنه زود میاد به من میگه مامان ببخشید یه کوچولو از خط زد بیرون
اگه در طول روز یه عکس از اتاقش بگیرم و اینجا آپ کنم مطمئنن منو به سازمان حفاظت محیط زیست بعنوان متخلف تحویل خواهید داد خب دیگههههههههههه وقتی سه تا دختر بچه با هم میریزن تو یه اتاق ده یازده متری دیگه چه انتظاری میشه داشت؟
بیخیال بزار خوش باشن چاره فرش کثیف شستنه و چاره اسباب بازی خراب شده سطل آشغال. اون چیزی که گیرم میاد یه بچه شاد و سرزنده است که کلی چیز از دل بازیهاش با دوستاش یاد میگیره،
از دل دعواهاش،
از دل آشتی ها و معذرت خواهی ها،
از دل تذکرات من بین بازیهاش در مورد نحوه تعامل با همنوع و ................. از دل زندگی.
چیزی که از ثنای من تو این دوره از زندگیش برام جذابیت زیادی داره ابراز علاقه اش به خودمه. خیلی گرمتر و شدیدتر از همیشه. دیشب نصفه های شب از خواب بیدار شده بود. رفتم تو اتاقش گفت برام آب بیار یادم رفته بود آب بزارم بالاسرش وقتی برگشتم پنجه اش رو بهم نشون داد و بی هیچ مقدمه ای گفت:
مامان اینقدر دوستت دارم ![]()
هییییییییییی یه بار دیگه ابراز تاسف کنم واسه جنس برتر مرد که نمیتونه "مادر" بودن رو تا ابد تجربه کنه
یه شب برقای ساختمون رفت ثنا به شوخی به من گفت مامان بریم از همسایه برق بگیریم فکر کردم وقت مناسبیه یه جوک واسش تعریف کنم.
شنیدید همون که مرده برقشون میره یه قابلمه ورمیداره میره در خونه همسایه میگه بهم برق میدی اونم میگه لااقل یه سطل میاوردی که برقت نگیره
اینو که واسش گفتم اونقدر خندید که نزدیک بود اشکش دربیاد
بدین ترتیب ثنا اولین جک زندگیش رو شنید و هی واسه دیگران تعریف کرد
یه شب دیگه هم داشتیم دوتایی باهم ژله درست میکردیم اون جکه رو واسش گفتم که یارو میره در یخچال رو باز میکنه میبینه ژله داره میلرزه میگه نترسسسسسسسسسسس میخوام آب بخورم
واسه اینم کلی خندید
واما ماه رمضون
آی من چجوری بگم که چقدر عاشق این ماه هستم؟
امسال که دیگه هر شب با ثنا خانم تا سحر بیدار بودیم البته ثنا قبل از سحری میخوابید یعنی بعد از افطار میزدیم بیرون تا حدود ساعت یک که بعد از اونم به سحری درست کردن میگذشت و بعد صرف سحری هم لالا تا ظهر. بعد از ظهر هم که یا خونه خودمون با دوستاش بازی میکرد یا اینکه میرفتیم خونه مامان جون با علی بودش و افطار هم همونجا چتر مینداختیم و خلاصه که من بهترین مسافرتها و تفریحات رو با لذتی که تو این ماه هست عوض نمیکنم
با لحظه های دم افطارش
با خلوت سحرش
با نیمروزش و حال گناه کردن نداشتنش
با عید فطر قشنگش
با اهل کبریا و عظمتش
حساب کردم سالی که ثنا به سن تکلیف میرسه ماه رمضون نصفش تو اردیبهشته نصفش تو خرداد. جالبه که علی هم تو همون سال به سن تکلیف میرسه
یعنی عمری هست که ما با دخمل کوچولومون روزه بگیریم؟ شایدم با دخملامون
و اما عکسا
ادامه مطلب ...
روزه داری و ساعت کاری کم و بعداز ظهرهای طولانی با ثنا توی خونه که حوصله اش سر میره و گاهی میره با قلدری تمام دخترای واحد روبرویی رو میاره باهاشون بازی میکنه و البته خودش هیچ جا جز خونه خودمون آرامش نداره.
دوسه روز پیش با هم تو یکی از این بعداز ظهرهای طولانی که دوستاش ممنوع الورود بودن نشستیم پای تلویزیون و یدفعه یه آهنگ آشنا از یکی از کانالا منو شوتوند به بیست و اندی سال قبل
آهنگ کارتون زهره و زهرا بود. با حالی که اونروز داشتم یعنی قشنگ آماده یه دل سیر گریه کردن بودم ولی با اشتیاق به ثنا گفتم بشین کارتون بچگیهای مامان رو ببین
دید
خوشش اومد
ولی من موندم که آیا واسش سوال نشد چند جا؟
اونجایی که زهره چند تا سکه پنج زاری و دو زاری و یه تومنی رو ورداشت بره خوراکی بخره.شاید دختر من معنی زاری رو نفهمه اما خوب میدونه که پول سکه ای فقط تو اتوبوس به درد میخوره نه واسه خرید خوراکی
یا اونجایی که مامان زهره بهش اجازه داد تنهایی بره بیرون و از مغازه چیزی بخره
یا اونجایی که زهره و زهرا یه شکلات رو با هم خوردن یعنی اول زهرا برد طرف دهنش و بعد زهره همونو گرفت خورد. این کار یعنی از نظر دختر من جنایت، فاجعه
خی یعنی من زیادی ریز شدم تو تفاوت دو نسل و دو زمان؟
نمیدونم شما بگید.
اولین روز بی ماشینی من و ثناست. آی خماریم
سه سال و یکماه
و یه مامان بی حوصله که اصلا نوشتنش نمیاد و عکسای زیاد قشنگی از اینماه نداره
ثنایی که اینروزا با دخترای همسایه جدید یعنی ستایش و ریحانه روزهاش رو میگذرونه البته بعد از اینکه از مهد میریم خونه. به کبوتراش میرسه که توراهی هم دارن. واسه باباش هزار هزار تا دختر خوبیه. در مورد دستشویی به مامانش غلبه کرد و خودش شماره یک رو از اول تا آخر بدون کمک انجام میده. به استثناء دو سه ساعت خواب بعد ازظهر تمام روز و البته شب رو در حال جنب و جوشه و..... این چند نقطه یعنی مامان بی حوصله زیادتر دیگه یادش نیست
ادامه مطلب ...
دور روزه که ثنا گلوش چرک داره. دست گل مامانش هستش. پنج شنبه بردمش بیرون کار داشتم تو ماشین عرق کرد بعد که کارمون تموم شد رفتیم پارک و هوای شهر ما هم که آقا دزده ....
خلاصه اینکه بعد دو روز تب شدید امروز رفته مهد
شب اول که تب داشت خیلی هزیون میگفت تو خواب تمام شب رو داشت با سی دی هاش سر میکرد و صبح هم خواب خواب برگشته به من میگه مامان خوبی؟
دیشب هم که به زحمت راضیش کردیم بیاد اتاق ما بخوابه(خانم رو اتاقش متعصبه) یک ساعت قبل خواب دمق بود که بابا بهم شب بخیر نگفته و خوابیده. صبح هم که بعد نماز بیدار بود و یکی بدرمیان آب و شیر میخواست تا ده دقیقه قبل اینکه من بیام سرکار. میدونم شیر واسه تب خوب نیست ولی دیگه من نمیتونم با این کیبورد بی جان بیان کنم که خانم چقدر لجباز تشریف داره وقتی چیزی رو بخواد
یه خاطره دیگه ماه گذشته ازش داشتم که یادم رفته بود بگم
یه روز تعطیل با بابایی زدیم به کوه و کمر یه جا بابا کنار جاده نگه داشت که خودش بره اونور خیابون wc عمومی
ماشین روی شونه خاکی به فاصله چند متر از یه پرتگاه بود. من بعد چند دقیقه پیاده شدم که یه هوایی بخورم. از جلوی ماشین دور زدم اومدم در طرف راننده رو باز کنم ثنا رو هم بیارم بیرون(خانم این جور موقعها سریع میپره میره جای باباش میشینه) که یدفعه ماشین یه جامپ زد به جلو و روشن و دوباره خاموش شد. با ترس فقط ثنا رو نگاه کردم دیدم بین شیطنت و ترسی که من بهش القا کرده بودم داره میخنده.
یعنی هنوزم که هنوزه موندم که واقعا خودش زورش رسید سوئیچ رو بچرخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه روی دنده نبود و خلاص بود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنج روزه که از تولد سه سالگی عزیز دلم میگذره
دلم میخواد الهی شکر آخر رو همین اول بگم
چهارمین سال از زندگی ثنای من آغاز شد
امسال هم نشد که جشن مفصلی براش بگیریم باز هم جشن سه نفری قرار بود بگیریم که نهایت ختم به پنج نفری شد(دائی حسین و حسین خاله رسیدن اتفاقی)
به طرز عجیبی امسال هم کیکش قرمز شد
کیک سال اول تولدش یه کفشدوزک قرمز بود سال دوم یه سیب قرمز و سال سوم یه توت فرنگی قرمز البته کیک ولادتش که عکسی ازش ندارم صورتی بود
یعنی دارم هی با خودم میگم ثنای من بزرگ شده؟ وقتی شده و علائمش رو میبینم چرا باور نمیکنم؟ چرا هنوزم دلم میخواد گهگائی بیاد و بهم بگه جی جی میخوام(همون می می)؟
چرا هنوز گاهی دوست دارم بیرون که هستیم بغلش کنم و خود سوءاستفاده گرش هم بدش نمیاد؟
اینا یعنی اینکه من تو زمان منجمد شدم؟
تو سه سال پیش که تازه خودم حس بزرگ شدن بهم دست داد وقتی یه نی نی کوچمولو رو آوردن دادن بغلم و گفتن بهش شیر بده و چه گریه هایی که نکردم از مهارتی که در این کار نداشتم و گشنگیهای لحظه ای که دخترم میکشید و من تحملش رو نداشتم. از هول شدنش واسه خوردن و مهلت ندادن به من. از شیرهایی که میپرید تو گلوش و با "یا فاطمه زهرا" گفتن من و خنده اطرافیان پایان پیدا میکرد این پروسه عظیم و پر حادثه!
و دچار تناقص میشم از دیدن دخترکی که اینروزا تا ازش غافل بشم خودش تنهایی میره دستشویی و تا مرحله شستشو هم پیش میره و با اینکه چند بار پاییدمش و مطمئی شدم که طهارت رو کامل و بی نقص انجام میده(فقط در مورد شماره یک) ولی باز مانعش میشم چون حس میکنم این امر خیلییییییییییییی واسش زوده
و اون.....
اونقدر اعتماد به نفس داره که در یک اقدام انتهاری دیروز در راستای تطهیر شماره دو براومده بود که پدرش زود رسیده بود و عملیات خنثی شده بود و وقتی از سرکار رفتم و واسم تعریف کردن موندم خوشحال بشم یا ناراحت
خب مهد کودک و دیدن بچه هایی که مستقل این کار رو انجام میدن هم بی تاثیر نبوده
آها از مهد گفتم ثنا رفت یه مهد دیگه نه اینکه اون مهد قبلی بد باشه ها نه اتفاقا خیلی راضی بودیم اما به طرز عجیبی خلوت و بی بچه شد اول خرداد و ثنا هم که روحیه حساسی داره تو اون شرایط حال خوبی نداشت و این شد که بردیمش جای دیگه
اینجا هم راضی و خوشحاله ایشالا که همیشه همینجوری باشه
دیگه از احوال اینروزا به لطف حواس نه چندان جمع تو مشغله کاری زیادم چیزی یادم نمیاد
ترجیح میدم عکسا رو بزارم ببینید قبل از اینکه بلاگ اسکای عزیز و دوست داشتنی اون روش بالا بیاد
سی و پنج ماهش تموم شد
.
.
.
.
کر شدیم
خیلی داد میزنه
خیلی صداش بلند شده
ارمغان آغازین مهد کودکه
انگار اونجا صدا به صدا نمیرسه مجبوره داد بزنه تو خونه هم همین رویه رو در پیش گرفته
و اما ادامه ماجرای شیرین مهد کودک:
سه روز اول رو که با اشتیاق رفت
هفته دوم روز اول که از خواب پاشد انگار به باباش گفته مهد نمیام
بدون هیچ دلیلی
نمیام که نمیام
تا چند روز این رویه ادامه داشته یعنی ثنا گیر که نمیام باباش هم با وعده و وعید میبرددش مهد و اونجا که میرسید شاد و شنگول و دوباره فردا صبح همون آش و همون کاسه
خیلی پرس و جو کردم فکر میکردم مهدش مشکلی داره که دوست نداره اما با چند نفر که در این زمینه موئی سپید کرده بودن صحبت کردم گفتن که کاملا طبیعیه و به زودی حل میشه و واقعا همین طور شد یعنی یه روز بابامهدی بهم زنگ زد و گفت باورت نمیشه امروز ثنا خودش اومد منو از خواب بیدار کرد و گفت بابا بریم مهد دیر میشه
دیگه تا امروز هم که دیگه با اشتیاق میره و کم کم به غذاهای دستپخت خانم کاظمی علاقمند شده و فعلا روبه راهه خدا رو شکر
ولی خب همچنان ساعت دو به بعد میاد دانشگاه پیش من و یه ساعت پیش من میمونه و بعد میریم خونه البته اگه رضایت بده و وسطش پارک نخواد که معمولا میخواد
دیگه از احوالات این ماه بگم که کلی کار جدید و حرفای جدید از مهد یاد گرفته
دیشب کلی ناراحت بود از دست یه کیمیا خانمی که تو مهد به یه آقاپسری گفته بود شما پسرا همتون بد هستید
ثنا گیر داده بود که مامان پسرا که بد نیستن چرا کیمیا این حرف رو زده اون دوست من بود
جالبه تا حالا با پسرا گرم نمیگرفت
تازگیا دو تا کبوتر تو خونه داریم پرسان و پرسو
براشون دونه میریزه بعد اگه بازم صداشون دربیاد میره میگه چی میخوای چاق چقدر میخوری
همیشه اگه ما هم حواسمون نباشه ثنا حواسش به آب و غذای کبوترا هست
صورتش این روزا خیلی تو آفتاب میسوزه و ضدآفتاب هم انگار رسالتش رو درست انجام نمیده
تو عکسای اینماه عکسای مشهد هم هست فقط کیفیتشاون بعضا پایینه چون داخل حرم دوربین نمیشد ببریم و با موبایله
ادامه مطلب ...