چهارشنبه ثنااینا تو مدرسشون مراسمی داشتند. میگفت زیارت عاشورا هم خوندیم. اولین باره که میخوندش مطمئنم. تا حالا نخونده
ازش پرسیدم کل دعا رو خوندی؟ کامل کامل؟ بیحوصله جواب داد آره
نمیدونست دلیل این سوالام چی بود
همش با خودم فکر میکنم یعنی اون لحظه که رسید به "بِأبی اَنتَ و اُمّی" من کجا بودم و چیکار میکردم؟
پروردگارا! رب العالمین من! ای مهربانترین مهربانان! خودت گفتی "ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ" بخوانیدمرا تا اجابت کنم شما را. طفل من با قلب پاک و بیگناهش ازت خواسته که مادرش رو فدای حسینت کنی. میشه استجباتش کنی؟ من با یک کوله بار سنگینی از گناه روم نمیشه از این دعاها واسه خودم بکنم
باید مادر باشی
شیعه باشی
بچت برای اولین بار زیارت عاشورا خونده باشه
بِأبی اَنتَ و اُمّی گفته باشه
تا بتونی حالم رو درک کنی
ای تموم هست و نیست من فدای تو حسین(ع)
عمیقاً محو شده در کتاب و با خودش زمزمه میکنه محتویاتش رو.
بعد چند دقیقه سرش رو بلند میکنه و میگه: مامان حافظ میتونه از این کلمات تو شعراش استفاده کنه ها ببین همشون آخراش شبیه همند.
لَکَ صَدْرَکَ
عَنْکَ وِزْرَکَ
أَنْقَضَ ظَهْرَکَ
و...
میگم: مامان جون کم و بیش استفاده کرده شما خیالت راحت
قبلا هم گفته بودم که از مقایسه خواهرها با هم یا اصلا از مقایسه آدم ها با هم حس خوبی ندارم ولی خب یه موقعهایی یه چیزایی دیگه زیادی جلوی چشم و ذهن آدم رژه میره مثلا اختلاف نظر در حوزه خطیر بزرگ شدن یا نشدن!
جونم براتون بگه که دختر بزرگ ما یعنی ثنابانو علاقه شدیدی داره که مثلاً یه ماکروویو خاصی اختراع بشه یا یه چیزی تو همین مایه ها که بشه به زمان و رشد سرعت بخشید و ایشون زودتر به مرحله خانم شدن و تشکیل خانواده و پشت بندش مادر شدن برسند و چه کارها و فعالیتهایی هم که در راستای شبیه سازی انجام نمیده از پوشیدن صندل پاشنه بلند تو خونه گرفته تا سرک کشیدن در امور آشپزی و شیرینی پزی و حتی حسنا پروری!
گفتم حسنا هی هی هی آتیش سوزوندناش همه یه طرف، یکی بدر میون دست و پاهاش در رفتن و ضرب دیدن یه طرف، مدت مدیدیه که اعلام که نه اخطار فرمودند که من دلم نمیخواد بزرگ شم دوست دارم همینجوری بمونم و ما هم فقط لبخندی زدیم و گفتیم عه چه جالب غافل از اینکه یک شب که چند شب پیش باشه قراره اعصابمون رو خفت کنه با گریه یک بند که:
پس چرا من دارم بزرگ میشم؟
کی منو بزرگ میکنه؟
حفظ قرآن آرزوییه که خیلیها دارند
برای خودشون و فرزندانشون
همیشه دلم میخواست و میخواد که از حوالی اون سنی که ثنا یه کوچولو بتونه روی زبان عربی مسلط شه و محتوای اون چه که حفظ میکنه رو کلمه به کلمه بفهمه و تامل کنه بفرستمش برای حفظ کامل کتاب وحی که در سینه اش بنشینه و با گوشت و خونش آمیخته بشه
اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ قُوَّةً فِی عِبادَتِکَ وَ تَبَصُّراً فِی کِتابِکَ وَ فَهْماً فِی حُکْمِکَ
.
.
دو روز پیش که مشغول تی وی دیدن بودم اومد پیشم و با چشمای گردشده و صدای توی گلوی نشان از تعجب گفت: مامان یعنی حضرت ابراهیم چقدر مقامش بالا بوده مگه؟
یه نگاه جاهل اندر فقیه بهش انداختم و گفتم: چطور مگه
گفت: آخه خدا تو قرآن بهش سلام کرده ... بعد با همون تن صدای حاکی از تعجب گفت: سَلامٌ عَلى إِبْراهِیمَ
با لبخندی گفتم آره دیگه مامان همه پیامبرها مقامشون نزد خدا بزرگه
و دو روزه که در دلم خدا رو شاکرم که تامل در آیات رو داره نصیب دخترم میکنه
امسال دیگه راضی نشدم همسر به تنهایی کنار قدم های جابر قدم برداره و باهاش همراه شدم
دخملا موندن پیش خاله زینب تا یه جایی بهشون خوش گذشته بود از یه جایی به بعد مریض شده بودند بعد خوب شده بوند و با همدیگه حساب محمدحسین که جلوی چشمشون مادر داشت رو میرسیدند
نصیب همه عشاق بشه ان شاالله
ادامه مطلب ...
نیمه شب حسنا خانم با هول از خواب پاشده و اومده بالاسرم
بهش آب دادم و بردم سرجاش بخوابه
سرش رو که داشت میذاشت روی بالش میگه خواب بدی دیدم
میگم چه خوابی؟ برام تعریف کن
میگه: خصوصیه نمیشه بگم! و بعد هم به ادامه خوابش توجه میکنه
هی میگه: مامان اگه تو بمیری من چی کار کنم منم مجبورم بگم حسنا جان من قول میدم نمیرم
تو روحت ویکتورهوگو نمیشد اون موقع که بینوایان رو مینوشتی جوهرت تموم میشد یا نوک قلمت میشکست یا اصلا تیفوس میگرفتی
تو روحت سیما که دست از پخش کارتون های اعصاب خورد کن نمیخوای برداری
قرتی خانم(ثنا) طبق معمول اون یازده ماه دیگه سال تولد دعوت بود، منزل دوست گرامشون نسبتا دور بود به ما، واقعا پنج شنبه خسته کننده ای بود برام کلا روزای تعطیل برای همه خانمهای شاغل روزهای پر از مشغله ایه، کلی خدا خدا کردم بیخیال شه ولی نشد لاجرم حسنا رو بردم گذاشتم خونه زن داداش جدید که نزدیکمون هستند و بلیط رزرو کرده بود از خیلی وقت پیش که یه روز خانم خانما رو نگه داره
بعدش با ثنا رفتیم به سمت مقصد ساعت پنج عصر حی و حاضر جزء اولین مهمانان بودند بعد که ساعت پایان یعنی هشت و نیم الی نه به گوشم خورد اون یکی گوشم صوت کشیددددددددد. حالا چی کنم این چند ساعت رو؟ کار خاص و عقب مونده ای بیرون از خونه نداشتم برگشتن به خونه هم عبث ترین کار ممکن بود نه بزار ببینم برم یه سر پیش مادرشوهر جان جهت وقت کشی ولی خب احتمال اینکه خونه باشند کمه هومممممم خب یه کتابخونه نزدیک شاید عاقلانه تر به نظر برسه در همین کشمکش های عاقلانه و نیمه عاقلانه همزمان با بی هدف روندن د ر خیابون بودم که دختر نوجوان درونم گفت زود باش زود باش تا چراغ سبزه اون طرف خیابون پارک کن نزدیکتر از اینجا جای پارک آزادی نسبت به سینما پیدا نمیشه! با کمال شرمندگی حرفشون رو گوش دادم و بعد از قفل و بست خودرو پیاده در خلاف جهت به راه افتادم. یه دویست متر پیاده روی در هوای تازه بارون باریده بهاری توی سالی که شروعش و یه کم قبل تر از شروعش سینمای ایران بهاری داشته واسه خودش با فیلمهای خوبی که اکران شد... بعله بالاخره رسیدم و بعد از سالها از شلوغ بودن گیشه به وجد اومدم و بالاخره بلیط مورد نظر رو خریدم و از اون جاییکه 45 دقیقه به شروع سانس مونده بود مجددا به ندای دختر نوجوان درون برای تنهایی گشت زدن در خیابان مجاور و پاساژگردی لبیک گفتم و حالا فاکتور بگیریم از یه قسمت دردناکش که در انتظار آماده شدن ذرت مکزیکیم جلوی یک گاری دستفروش یکی از دانشجوها از فاصله نزدیکم گذشت و ماهرانه خودم رو به ندیدن زدم و احتمالا تو دلش گفت ای بابا ایشونو که سر کلاس با یه من عسلم نمیشه خورد....
نهایتا ذرت به دست به سینما برگشتم و دو ساعت عالی با یک فیلم نسبتا عالی و عالیتر از همه اینکه زمان خروج صدای آشنایی اسمت رو تکرار میکنه بین بدوبدوهاش، همسری که بعد از پایان پیامکهایی که بهش زدی به امید ملحق شدن بهت زیر بارون مسیری رو پیاده اومده و تو تاریکی پیدات نکرده و حالا میخواد ازت که زیر بارون تا محل استقرار خودرو و از اونجا تا محل دعوت قرتی خانم همسفرش بشی و....اصلا کی گفته پنج شنبه ها باید خسته کننده باشه؟؟؟؟
نتیجه غیراخلاقی: ای زنانی که ایمان آورده اید گاهی اوقات اجازه بدید دختر نوجوان درونتون گولتون بزنه! خیلی حال میده
حسنا میاد دریخچال رو باز میکنه، نه از سر عود سندرم در یخچال ها نه واقعا وقت یه چیز خوردنش بود. بعد میره سراغ جامیوه ای و بعدش با یه کم بهت و قهقهه رو به من میکنه و میگه: ماماااااااااان این چرا خالیه؟!
.
.
.
کاش یه روزی خالی بودن یخچال-جامیوه ای یخچال- برای همه کودکان سوژه خنده و تعجب و قهقهه باشه
حسنا چند وقت پیش در پی سه روز تب شدید کل دهانش تا حلق پر از آفت های ریز و دردناک شد. هیچی نمیتونست بخوره
دکترش توصیه اکید نمود که روزی یک کیلو بستنی وانیلی بهش بدیم
دخترا به همراه پدرجانشان اومدن دنبالم که بریم خونه حسنا از ماشین میپره بیرون و میاد تو دانشکده دنبال مامی. دانشجوها تازه از آزمایشگاه رفتند و دارم وسایلم رو جمع میکنم که میاد تو اتاقم و با تعجب میپرسه این چیه مامان؟
من: کامپیوتره دیگه عزیزم تا حالا ندیدی؟
حسنا: نه
من: همون لپ تاپه
حسنا: لپ تاپ نیسسسسسسسسسسست که. این چیه؟!!!!!
من: مامان جون همون کارای لپ تاپ رو میکنه
قانع که نشد
ولی من قانع شدم که دیگه داری به صفحات تاریخ متصل میشی کامی جون
ثنا: مامان نوشتن رو کی اختراع کرد
من: خب اولش هر کس سواد داشت تو مکتبخونه به کسایی که سواد نداشتن نوشتن یاد میداد بعد مدرسه اجباری شد و همه رفتند مدرسه
ثنا: نه نه میخوام بدونم اولین بار نوشتن چجوری به وجود اومد
من: آهان خب بشر اولیه همزمان با یادگرفتن حرف زدن و اینا کم کم نوشتن رو هم اختراع کرد واسه خودش
ثنا: بشر اولیه یعنی چی؟
من: یعنی آدمایی که اولین بار روی زمین بودند
ثنا(با عصبانیت انگار که من مسبب همه بدبختیهای عالمم): خب این بشر اولیه که نوشتن رو آفرید(!) نمیتونست فقط یدونه"ت" درست کنه به جای دو تا؟! نمیتونست یدونه"س" درست کنه به جای سه تا؟!
من
ثنا
بشر اولیه
در این که همشون مظلومند شکی نیست.. عین چهارده تاشون... گاهی یکیشون مظلومتر از بقیه تو یه برهه ای به نظرت میاد و درگیرش میشی، شاید از اوان نوجوانی شاید از اون شبی که شهادتش رو به پسربزرگوارش تسلیت گفتی قبل خواب و در عالم رویا ملتفتت کردند که با همه خطاکاریت حواسمون بهت هست و شنیدیم که تسلیت گفتی
و صدالبته در مرام این خاندان نیست که اجازه بدن کسی در احسان ازشون پیشی بگیره هر چند به قول خودشون" شما شیعیان به اندازه آب خوردنی ما رو نمیخواید که اگه میخواستید دعا میکردید و فرج حاصل میشد..."
آرزوی بلند شدن ذکر مصیبتت در کلبه دلم و کلبه زندگی ام سالهاست که باهام بود امام مظلوم من حسن عسگری، سلام و صلوات خدا بر تو و خاندان پاکت
بالاخره با همکاری همسر عزیز قرار بر این شده که شام شهادت این امام بزرگ و مظلوم در سال جاری بعبارتی فرداشب مراسم مختصری در منزل برگزار کنیم. از اونجایی که عادت ندارم با صدای آروم فکر کنم برنامه های داخل ذهنم بدون وقفه میاد روی زبونم که حسنا یکهو این وسط میگه مامان امام علی دعوته؟!
مثل کسی که گوش داده ولی نشنیده گفتم نه
میگه میخوای دعوتش کنم؟
بین جدی و ناجدی گفتم آره دعوت کن
با انگشت اشاره دست چپ روی کف دست راست طبق عادت معمولش شماره میگیره و بعد دست راستش رو میزاره زیر گوش راستش:
الو امام علی! ما هیئت داریم هیئت خودتونه بیاید برادرهاتونم با خودتون بیارید
مثل کسی که با پارچ آب یخ لنگ ظهر جمعه از خواب بیدارش کرده باشن سرم رو از روی سرامیکا که دارم میسابمشون بلند میکنم و میمونم که چی بگم
ضمیر ناخودآگاهم اخطار میده که کلیشه ممنوع، بغض ممنوع، لبخند هم ممنوع، قربون دست و پای بلوری شدنش هم ممنوع. هین سخن تازه بگو! تا قطع نکرده اون تلفن رو و دست کوچولوش رو از زیر گوشش پایین نیاورده
ناخودآگاه با صدایی که خودم به زور میشنومش میگم:حسنا بگو همه برو بچه های بنی هاشم رو هم با خودش بیاره
سه تایی مشغول سر رفتن حوصلمون بودیم!
قرار شد هر کی آرزوهاشو بگه
اول من گفتم:
آرزو دارم الان سوار یه کشتی بودم که با سرعت تو دریا میرفت و یه کم هوای سرد به صورتم میخورد... یعنی قشنگ رفته بودم تو حسش که ثنا حسم رو خاک مالی کرد با گفتن:
دلم میخواد الان بابا با سه تا کیک تولد بیاد تو و بگه ثنا اینا رو بخور
همزمان حسنا برگشته میگه:
مامان یه عالمه بلچسپ بلام میخلی؟؟
آرزوها ارتباط مستقیمی با قد و سن داره ها...تا حال بهش اندیشیده بودید؟
نمیدونم از دوستان قدیم کسی اینجا رو میخونه یا نه
فعلا برای دل خودمون و ثبت مینویسم . دومین روز شروع سال تحصیلی در حالی آغاز شد که ثنا یک عدد بربری داغ گرفت با پنیر صبح برد مدرسه که با دوستاش صبحانه بزنن! همون مدرسه مسیر میره مجددا. فقط مسیرش خیلی بهمون دور شد این دو روز رو که با تاخیر اومدم دانشگاه
حسنا صبحها این هفته رو با پدر عزیزش میره مغازه چون مامان جونش در منزل خواهر همسر جهت تولد فرزند جدیدشون آقا عمار دستشون بنده. دیشب میگه زودتر بخوابید من باید صبح برم مغازه!
عکسای بیش از یک سال گذشته رو دارم مرتب میکنم به زودی میزارم تو وبلاگ- ان شاالله
اولین پست سال 96 ....
آی 96
سالی که در لحظه تحویلش میدانستم که پدر لحظاتی، ساعاتی و یا شاید روزهایی اندک فقط مهمان ماست و نه روز بعد...
به خانه ابدی رفت و حتی با اشکهای بی وقفه ثنا قصد برگشت نکرد با آنکه تصور میکردم حسنا متوجه ماجرا نیست اما به خوبی معنی رفتن و دیگر برنگشتن ر ا درک کرده
حسنا تو خیال خودش میره مدرسه. با خودش که حرف میزنه کلماتی از خانم معلم و درس و کتاب ازش میشنویم
ثنا همچنان مدرسه رو دوست داره ولی گاهی اوقات میگه
چه
بدبختی
گیر
کردم
همش
باید
درس
بخونیم
ثنا حدود دوسال و اندی بود که کم کم با واژه"بچه دزد" آشناش کردم، چون فکر میکردم یعنی مطمئن بودم که لازمه آشنا بشه . براش جا انداختم که این موجود از فضا نیومده و شکل بقیه آدمهاست و اتفاقا ممکنه مهربونتر از بقیه به نظر برسه. زیاد در موردش ازم میپرسید، هر جا که میرفتیم از پارک و گردش گرفته تا هر جای شلوغ و خلوت دیگه ازم میپرسید که بچه دزد آیا اینجا هم هست و من صادقانه بهش میگفتم که بله . گاهی که همسر خورده میگرفت بچه رو زیادی نترسون بهشون توضیح میدادم که زیادی نیست و این واقعیتیه که وجود داره و بهتره که آنتی بادی لازم رو خود بچه داشته باشه و محتاط بار بیاد، اونقدر محتاط که خیلی جاها از احساس امنیت و آرامش صد در صدیش کم بشه و خیالش ناراحت، بعضی جاها دلش میخواست که این خیال نازنینش رو راحتتر کنم مثل مسجد و حرمهای مبارکه که میومد بهم میگفت مامان اینجا بین این خانمها که دیگه ممکن نیست بچه دزد باشه(ترجمه: مامان بزار خیالم صددرصد راحت باشه و با خیال راحت ازت دور شم و بپر بپر کنم) و من... با کوله باری از تاسف میگفتم که نه عزیزم اینجا هم ممکنه باشه.
ثنا دیگه به سنی رسیده که میشه گفت خطرات این موجود میتونه براش کمتر باشه به لحاظ فهم و عقلی که الان داره و البته جثه نسبتا بزرگتر که در مواجهه با خطر از زمان خردسالیش بیشتر میتونه به دردش بخوره اما...
چند روزی بود که دل دل میکردم که چطور براش بگم ؟ چطور توضیح بدم براش که زیاد سوال ممنوعه تو ذهنش ایجاد نشه؟/ هی امروز و فردا میکردم، توضیح این یکی از شناسوندن اون موجود خطرناک قبلی خیلی سخت تر بود اما دیگه درنگ جایز نبود بعد از انعکاس ماجراهای تاسف بار ستایش قریشی و کیانا حسینی تو رسانه ها، کوچولوهای معصومی که قربانی پدیده ای شدند که عمر کوتاهشون کفاف نداد حتی بشناسنش و کاش یه روزی یه زمانی مادرشون دل دل رو کنار گذاشته بود و ترسونده بودشون شاید این ترس اون روز نحس به دردشون میخورد وقتی روبرو شدن با پدیده ای و هیولایی به اسم انحراف جنسی و موجودی خطرناکتر از بچه دزد به اسم متجاوز جنسی.
بعد از دل دل کردن های زیاد بالاخره سربسته براش توضیح دادم و آگاهش کردم از وجود مردهای خطرناک و وقتی با چهره بهت زده اش مواجه شدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم مامان جون خدا گفته بعضی از مردها مریضن و مرض دارن دلشون میخواد به دخترها آسیب برسونن و وقتی ازم پرسید چه آسیبی فقط اجازه داشتم که بگم اینکه به نقاط خصوصی بدنشون دست بزنن و بعدش احتمال زیاد برای اینکه کسی نفهمه بچه رو میکشن. ببخش دخترم برای اینکه یکبار دیگه این حجم از وحشت رو توی صورتت دیدم و ظاهرا خونسرد به حرفم ادامه دادم چون باید میگفتم که برای درامان موندن از این موجودات خطرناک باید چیکار کنی در واقع نباید چیکار کنی/ از اینکه راحت هر جایی بدون ما نری حتی توی راه پله های محل سکونت که به خیال کودکانه ات امن ترین جای دنیاست تا اینکه دیگه زمان پوشیدن هر لباسی که فکر میکنی قشنگتره و بیشتر بهت میاد سراومده و حتی اینکه برعکس موجود خطرناک قبلی در این مورد حتی به خیلی از غیر غریبه ها هم نباید اعتماد کنی چرا که فقط خدا میدونه این مرض تو دل کدومشون ممکنه باشه
ببخش دخترم
ببخش دنیایی رو که انگار هیچ زمانی قرار نیست خیال راحت رو بهت هدیه کنه
چرا که سالها بعد اگه عمری باشه شاید حدود ده سال بعد یه روز اونقدر مجبورم دل دل کنم و نهایت دل به دریا بزنم و بیام کنارت بشینم .. تو اون روزی که احتمالا اونقدر بزرگ شدی که معنی تجاوز رو کامل فهمیده باشی و از این موجود خطرناک دوم در امان باشی اما... من مجبورم در وجودت ترس ایجاد کنم از پدیده ای که اون زمان ممکنه درگیرش باشی و به اندازه کافی نشناسیش و ازش آسیب بببینی، به طور کلی تجاوز عاطفی و دوستت دارم های تقلبی اسمش رو میزارم و تو احتمالا با بهت بهم نگاه میکنی و با نگاهت میپرسی که مگه کسی که میگه دوستت دارم متقلب هم میشه؟ اوف ف ف موضوع ده سال بعد رو بزار همون ده سال بعد برات باز کنم فعلا تو فقط ببخش
تو تعطیلات تابستونی پروژه سخت از پوشک گرفتن حسنا رو استارت زدم، نسبتا خوب داره همکاری میکنه یه کم زود شروع کردم ولی خب تا هوا گرمه انجام بشه بهتره دو بار گلهای قالی رو آبیاری کرده که وقتی ازش میپرسم کی این کار رو کرده میگه بابا! بعد هم به باباش نگاه میکنه میگه نگووووووو
ثنا خانم هم از هفته بعد میره واسه آموزش شنا
کلاس اول هم تو همون مدرسه که پیش دبستانی رو رفت ثبت نامش کردیم
پرستار حسنا خودش صاحب یه دخمل جدید شده نمیدونم حسنا خانم بعد تعطیلات مامان کجا قراره بمونه ولی ... خدا بزرگه در این شکی نیست. خانم پرستار که خودش اعلام آمادگی داره واسه نگهداری حسنا اما باید خوب فکر کنم و بررسی کنم ببینم آیا تواناییشو داره یا نه
حسنا حرف زدنش خیلی بهتر شده و خیلی شیرین زبونی میکنه اکثر لغات رو ادا میکنه و جملات کوتاه میگه
شبا واسه دخترا قصه میگم تا بخوابن
حسنا هی وسط حرفام میگه خب؟
گاهی این "خب" هاش زیاد از حد میشه دیگه میگیرم میچلونمش حسابی
دیشب قصه مون یه گربه توش داشت تا رسیدیم به گربهه حسنا خانم ترسید و پرید تو بغل من
ثنا تو تعطیلات به سر میبره دلش هم برای مدرسه خیلی تنگ شده کاش میشد قید کار کردن رو بزنم و کنار گلهام باشم لااقل کل تعطیلات تابستونشون رو 
حسنا به من میگه مامامان
به باباش میگه بابابا
به ثنا هم میگه آجی د
خیلی دوست داره که با ثنا نقاشی بکشه، خیلی دوست داره بره یه جای بلند بعد ثنا رو صدا کنه که ببره بغلش کنه، خیلی دوست داره صبحها با ثنا بره مدرسه یه روز که برنامه ای تو مدرسه بود و همه با هم رفتیم بودیم کلی ذوق کرد به زور کنترلش میکردم زود در میرفت ثنا اعتراف کرد که حسنا رو بیشتر از همه تو دنیا دوست داره.
اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، ، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم،، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تا کی قراره اونا بریزن من جمع کنم؟
ثنا حول و حوش همین سن الان حسنا بود که یه پست گذاشتم در مورد اینکه صدای اذان رو که میشنوه دستاشو میبره بالا و مثلا دعا میکنه
.
.
.
خب حسنا هم الان همین کارو میکنه
.
ثنا حول و حوش همین سن الان حسنا بود که یه پست گذاشتم و توش نوشتم که به شدت سرما خوردم ولی برای اینکه تو خونه امکان استراحت نیست به زور پاشدم اومدم سرکار...
.
.
هفته پیش این اتفاق افتاده بود یعنی با وجود آنفلوآنزای شدید استعلاجی نگرفتم چون موندن تو خونه با وجود وروجکها کمکی به بهبودی نمیکرد
عایا این تکرار مکررات شدیداً مضر میباشد؟
ثنا تو ماه شانزدهم بیشتر حرف میزد
حسنا فقط چند تا کلمه رو میگه
با یعنی باز کن(عموما ظرفای دربسته و اسباب بازیها)
بابا
مامان
آب
کنتو(کنترل)
الو
ددر
دایی
به چایی هم میگه دایی
اینا کلماتیه که ادا میکنه
اما تو درک مطلب همه چی رو متوجه میشه و انجام میده مثلا اسم اکثر وسایل خونه و افراد رو میدونه و وقتی بهش میگیم برو فلان چیز رو بیار میره میاره
خیلی خوردنیه
خوب خودشو تو دل بابا و آجیش جا کرده
دوست داره با آجی بازی کنه ولی ثنا خیلی حوصله بازی کردن باهاش رو نداره و بیشتر ترجیح میده کارتون ببینه یا با دوستش عسل بازی کنه
وقتایی که ثنا وسایل نقاشیش رو میاره نقاشی بکشه حسنا میدوئه میره جهت به هم ریختنشون همت میکنه
عشقش اینه که مدادا رو از جامدادی درآره و دوباره بزاره توش
ولی تو یه مقایسه سرانگشتی نسبت به محمدحسین(پسرخاله) و علی کوچولو(پسرعمه) آرومتره و بهتر میتونه خودشو سرگرم کنه
یه کم فقط قلدر تشریف داره هر چی دست هر بچه ای ببینه جیغ میزنه و تصاحبش میکنه بخصوص دست این ثنای طفلی من اینه که بعضی وقتا صدای دوتاشون بلنده
حسنا هم مثل ثنا عاشق حمومه و دیشب که فهمید منو ثنا رفتیم حموم و اونو نبردیم واقعا تو چهره اش غصه نشست که بهش گفتم ناراحت نباش مامانی فردا میبرمت یعنی واقعا این جمله ها رو متوجه میشه ها
تا زنگ آیفون به صدا در میاد با اشتیاق زایدالوصفی داد میزنه بابا بعدش میره دم در منتظر وایمیسه
روزی صدبار طلب آب میکنه حالا نمیدونم واقعا تشنشه یا نه
ثنا هم که تو پیش دبستانی مشغوله و همش هم اعتراض میکنه چرا به جز بازی کار دیگه ای تو مدرسه نمیکنیم
سیستم مدرسشون همینه تو مقطع پیش خیلی به بچه ها معتقدن نباید فشار بیاد
در کل مدرسه رو دوست داره ولی صبحها واسه از خواب پاشدن گاهی اذیت میکنه و حتی میگه تو برو من نمیام!
در کل خواهرا در حالا حاضر روشنی کلبه ما هستن به طرز شدید
الهی هر نفس شکر