ثنا خانم&حسنا خانم&حلما خانم

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

ثنا خانم&حسنا خانم&حلما خانم

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

پروانه در کاف(قسمت سوم)

 

 پروانه در کاف(قسمت سوم)

به سمت خانه پدری راه میفتیم. شب جمعه است. اینبار داخل مینی بوس همراه مازندرانیهای خوش خنده هستیم. با همسر مشغول تماس تصویری هستم و گزارش از اینکه هوا زیاد هم گرم نیست که یکی از خانمها با زبان محلی فریاد میزند دروغ نگو زیارتت باطل می شود

حوالی بامداد وارد شهر نجف می شویم

آه ای شهر دوست داشتنی....

مستقیم به سمت شبستان حضرت زهرا می رویم. بعد از یک دوش  ۵ دقیقه ای  می رویم به پابوس پدر...

نافله شب را به نماز صبح وصل کرده و بعد فاطمه حسنا را بیدار میکنم نماز صبحش را بخواند. آفتاب سرمی‌زند که دوباره مدهوش خواب می شویم. قبل از ظهر از خواب بیدار شده و مادر و خواهر را نمی یابم ظاهراً به زیارت رفته اند. به یکی از دیوارهای این شبستان تکیه داده و همچنان که به سیل جمعیت خواب و بیدار صحن می نگرم و سازنده اش را دعا می کنم می گویم:

فاطمه حسنا دلم می خواهد روزها و روزها همینجا بمانم و جایی نروم. آنقدر که این خانه دوست داشتنی است. آنقدر که اینجا آرامم.

نماز ظهر غیرجماعت را می خوانم که مادر و خواهر می رسند با یک ظرف غذا. خوراک لوبیاچیتی با پلو غذای مورد علاقه عراقی ها. من دوستش دارم. میخورم ولی فاطمه ام نه. تحمل گشنه ماندنش را ندارم بنابراین با او از حرم بیرون میزنم. آفتاب مستقیم و در جستجوی موکب ایرانی که با نتیجه به سرانجام می‌رسد،  و شکمو خانم را ناهار خورده مجددا به حرم برمیگردانم.با تشکر از هیئت رضاقصاب و ناهار خوبشان که نفهمیدم از کدام شهر بودند. رفت و برگشمان شد یک ساعت و نیم...  

تا ساعت هشت شب درخانه پدری مهمانیم و سپس شروع مشایه

السلام علیک یا ابتا. دوباره بطلبمان بابا