ثنا خانم&حسنا خانم&حلما خانم

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

ثنا خانم&حسنا خانم&حلما خانم

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

پروانه در کاف(قسمت اول)

  پروانه در کاف ( قسمت اول)


صبح چهارشنبه رسیدیم مرز خسروی. استراحت مفصلی در یک موکب مناسب داشتیم بعد به سمت پایانه حرکت کردیم و از مرز رد شدیم. هوا ظاهراً ۴۵ درجه است ولی من که با دمای ۳۰ درجه شهر خودم به حالت گرمازده بیحالم اینجا قبراق با کوله پشتی سبک به همراه همراهان زیر ☀️ در حال حرکت به سمت ایستگاه خودروهای عراقی ام.راستی همراهان عبارتند از مادر، خواهر،همسر خواهر ، محمدحسین پسر خواهر و فاطمه حسنایم که حب حسین او را به همراهم آورده. 

نهایتا سوار یک خودروی ون به سمت سامرا عازم شدیم.مسیر در واقع جاده پایتخت می باشد، پر از خانه های ویلایی وسیع، نمی دانم چرا با دیدنشان مرتب تصویر صدام در ذهنم تداعی می شود، خدا تا ابد در آتش بسوزاندت مرد قرار بود بین النهرین افسانه ای را برایشان بسازی نهایتا رساندیشان به نفت در برابر غذا....

غروب نشده بود که به سامرا رسیدیم. مقداری پیاده روی و سپس به محدوده حرم وارد شدیم. جمعیت قابل توجه می باشد در ورودی حرم از آخرین موکب فلافل با نان مثلثی عراقی گرفتیم و شد شاممان. بازرسی ورودی خواهران کمی فشرده و عرق ریزان است، با صلوات های مکرر خانمهای ایرانی و عراقی قابل تحملش می کنیم. با عبارت (جِدّاً جمیل) که یکی از خدام خانم به فاطمه حسنا میگوید خنده مان روانه صورت و خودمان روانه حرم عسگریین می شویم. 

آه که چقدر اینجا به حرم رضوی شبهات دارد. همان حس و حال همان فضا و حتی همان فرشها. دفعه اول و آخر قبلی هم که به اینجا آمدم همین حس را داشتم . 

بعد از زیارت و نماز جماعت در یکی از رواق های خنک حرم نشستیم.....