دلم میخواست خاطره مشهد رو جدای ماه نوشت ها بنویسم هر چند عکساش رو میذارم واسه پست ماه سی و پنجم
14 فروردین عازم شدیم. من و ثنا و بابامهدی به همراه دائی حسین و دائی رسول که حالا حالاها خیال رفتن سر کلاسای دانشگاه رو نداشتن و واسه همین دعوت ما رو یعنی دعوت بابا مهدی رو که دوست داشت رفیق داشته باشه رو قبول کردن و باهامون اومدن
اون سه تا یه جورائی دوست جون هم بودن و من اینطرف و ثنا هم نخودی بود ولی خب بیشتر با من دوست بود
ایندفعه مشهد خیلی بهم حال داد نمیدونم شاید واسه اینکه بابامهدی دوست جون داشت و یه کم ما وقتمون واسه مستقر شدن تو حرم و خرید دیدن دوتائی آزاد بود. یعنی بیشتر طول روزها رو با ثنا تو حرم بودم اونم به شرطی اجازه میداد که به نماز و دعاهام برسم که بعدش بریم تو صحنها و همه به قول خودش آبشارها رو متبرک کنه و کنار همشون عکس یادگاری بگیره و بعد هم .......
سرسره بازی
روی سنگهای کف رواقها که الحق هم از تمیزی برق میزنن و هم از خشگلی چشم ثنا رو میگرفت. مدل سرسره بازی هم اینجوری بود که مینشست روی زمین و پاها رو دراز میکرد یه دستش رو من میگرفتم و اون یکی دستش حکم فرمان جلوبرنده رو داشت واسش دیگه خودتون تصور کنید دیگه.
در این راستا بچه های مردم رو هم اغفال میکرد و میرفت دعوتشون میکرد به این بازی که مخترعش خودشه و مدیونید اگه به نام یه بچه دیگه ثبتش کنید فقط هم با دخترها دوست میشد نمیدونم چرا با پسرها متچ نمیشه
گاهی وقتا هم با سه تفنگدار(دائی ها و بابامهدی) با هم تو قسمتهای خانوداگی مینشستیم و به قول دائی رسول اونقدر فضا سبک بود که آدم دلش نمیخواست پاشه بره
خلاصه اینکه سفر خوبی بود و از امام رضا(ع) خواستیم که دوباره زود زود ما رو بطلبه
ثنا که قبل از تموم شدن سه سالگی واسه سومین بار مشهدی شد و دیگه فکر کنم بدعادت هم بشه و زود زود دلش واسه امام رضا(ع) تنگ شه
ما هم که بعد از گذروندن یه دوره شوک عاطفی از طرف یارانی که از مهرشون!!! به الغیاث افتاده بودیم واقعا واسمون آرام بخش بود و در کل ایشالا قسمت همه بشه
بهترین قسمت سیاحتی سفر هم خرید رفتنای دوتائیمون بود که ایندفعه احساس کردم که دیگه حسابی ثنا باهام دوست شده و هم خودش از گشت و گذار لذت میبره و هم من از اظهار نظرهاش شاخام میزد بیرون و کلی قند تو دلم آب میشد
فکر کنید یه بار که تو یه فروشگاه رفته بودم واسه خودم یه تیشرت وردارم اومد دست زد به یکی و گفت این و واسه من بخر
واسه اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم این که واسه بزرگاست تو کوچیکی هنوز
چند لحظه بعد غیب شد و فقط دادش رو شنیدم که: مامان خب این که اندازمه
دیدم رفته سراغ یه رگال دیگه و واسه خودش بلوز شلوار انتخاب کرده اونم طوسی و خب خشگل بود و تصمیم گرفتم همون رنگ رو بگیرم که وسطاش پشیمون شد و گفت سبزش قشنگ تره و از ژن دیکتاتوریش استفاده کرد و سبزه رو مجبورم کرد وردارم و بریم پای صندوق بعد لباس رو تو ساک دستی گرفت دستش و رفت جلوی درب خروجی عزم رفتن داشت که گفتم ثنا بیا ببین این یکی واسه مامان خشگله که بی توجه برگشت گفت آره خشگله حالا بیا بریم
جااااااااااااااااااااااان؟
مثلا قرار بود واسه من چیزی بخریما
بازم از شما دعوت میکنیم به دیدن عکسای جذاب مشهد نوشتمون تو پست بعدی
راستی ثنا دیروز هم رفت مهد و کلا راضیه و انگار داره بهش خوش میگذره
تو همین دو روز هم شخصیتش عوض شده
حالا بعدا از کاراش مینویسم
دیروز از مشهد برگشتیم
امروز رفتی مهد
خدا پشت و پناهت
از امام رضا خواستم که یه مهدی بفرستدت که سراسر واست خوبی و شادی باشه
نمیتونم بگم نگران نیستم
الان زنگ زدم مربیت راضی بود و میگفت فعلا خوبه
یه ساعت دیگه میام دنبالت
شاید لازم بود واسه شروع سال یه پست واسه دختر گلم میذاشتم اما پرمشغلگی روزای اول سال مانع شد. در هر صورت سومین عیدنوروزیه که ثنای گلم کنارمون هست و از این بابت خیلی خوشحالم
ثنای من روزای خوبی رو داره پشت سر میزاره. تعطیلی مامان کارمندش تو روزای اول و ساعت کم کاری تو روزای بعد و کم مشغلگی باباش به همراه دیدن آدمایی که دوستشون داره، بعد از ظهرهایی که تو هوای بهاری با مامان بابا میره بیرون، مسافرت کوتاهی که اول سال به طبیعت بکر گیلان داشت.
دختر مستقلی شده
وقتایی که اذیت میکنه بابائی موبایل رو ورمیداره و میگه ثنا الان زنگ میزنم آقاپلیسه بیاد ببردت اونم زود حساب میبره و آروم میشه. دلم نمیخواد گاه و بیگاه پای آقاپلیس طفلکی رو وسط بکشیم اما گاهی وقتا مجبور میشیم به خدا
از این رهگذر خودشم یاد گرفته وقتی از دست بابائی ناراحته موبایل اسباب بازیشو میزاره دم گوششو و ... مثلا دیشب بیرون بودیم تا باباش یه کم سرعت رو زیاد میکرد زود موبایل به دست میشد که:
الو، سلام آقا پلیسه، بابا داره تند میره زود بیا ببرش از دستش راحت شیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه از احوال اینروزا که در تدارک سفر به مشهد هستیم و ثنا هم تا تبلیغ سرزمین موجهای آبی رو میبینه که آخرش اسم مشهد رو میاره جبغغغغغغغغغغغ که مامان تو میخوای منو ببری اینجا؟ و مگه میشه بگی نه، اصلا کی جرات داره که بگه نه
تازگیا جاهای شلوغ مثل پارک که میره میگرده یه بچه پیدا میکنه و بهش میگه با من دوست میشی بعد که دوستیشون شروع شد دیگه دوستش رو ول نمیکنه و تا آخر باهاش بازی میکنه
خیلی نوشتنم نمیاد بریم عکسا رو ببینیم چند تا دونه هم رمز دار تو پست بعدی میزارم
داریم غذا میخوریم غذای دهانت رو قورت میدی و میگی:
مامان من با دهن پر حرف نمیزنم. آدم نباید وقتی دهنش پره حرف بزنه
میگم:
آفرین دختر گلم
با چهره براق شده و خیلی سریع و با عجله میگی: چی مامان چی گفتی ها؟
.
ای وروجک میخواستی مچ منو موقع حرف زدن با دهن پر بگیری؟
زیاد با خودت آواز میخونی
آوازای ساختگی گاهی وسطشون به مداحی هم میزنی و حسین حسین راه میندازی
دیروز بعد از ظهر بهت گفتم مامانی یه کم اگه ساکت باشی مامان یه کوچولو میخوابم و بعد بیدار میشم با هم میریم ددر
سریع یه جیغ تو صورتم کشیدی با این ترجمه که اگه میتونی با این وضع سکوت من بخواب
چند شب پیش سه تایی بیرون بودیم. گفتی که بستنی میخوای. جلوی یه سوپری نگه داشتیم و بابامهدی بهت پول داد و گفت خودت برو بگیر. پرسیدی چند تا بگیرم. بابا گفت دوتا واسه خودت و مامان من نمیخورم. از ماشین پیادت کردم و خودت رفتی تو مغازه. آخر شب بودش و خلوت بود به آقائه گفتی سه تا بستنی میخوام(بابا دوستیت منو کشته) و اونم گفت چجوری باشه بردیش جلوی یخچال و نوع مورد علاقه ات رو گفتی و بعد هم بقیه پول رو گرفتی و اومدی
و ما مشعوف از مستقل شدنت
یکی از دوستان گفته بود که پسرش شبا با لالاییهای شبکه پویا میخوابه. به خودم گفتم بزار امتحان کنم ببینم ثنا رو هم میشه اینجوری خوابوند(الحق الگوی خواب فعلیت عالیه یعنی بدون اذیت میخوابی ولی خب گفتم این روش رو هم امتحان کنم به جای اینکه خودم لالایی بخونم)
یه بالش جلوی تلویزیون گذاشتم و خودم رفتم که مسواک بزنم. وقتی برگشتم دیدم مثل ابر بهاری داری اشک میریزی و با هق هق صحبت میکنی و میگی این پسره مامانش کجاست چرا پیداش نمیکنه
نگاه کردم دیدم کلیپ یه بچه کارتونیه که سوار یه قطاره و آروم آروم میره تو آسمونا و....
زود خاموش کردم و یه کم عصبانی که چرا لالایی اینقدر غمگین پخش میکنن بعد به خودم گفتم خب همه لالاییهای ایرانی غمگینه
انگار زن ایرانی از دیرباز عادت کرده رنج روزش رو آخر شب در قالب لالایی واسه بچه اش تعریف کنه و خودشو سبک کنه
پست با چندین روز تاخیر داره ثبت میشه از این بابت شرمنده
و چرا ثنای HI TECH؟
دلیلش اینه که کمی تا قسمتی به ویندوز مسلط شده همچین باحال میگه برم تو مای کامپیوتر که غش میکنم واسش. (راست کلیک میکنم- اپن- چپ کلیک)
البته و صد البته با موس انگشتی لب تاپا نه با موس PC
روی موبایل من هم که به طور کامل تسلط داره یه کم اذیت میکنه ولی خب به یاد گرفتنش میارزه
یه تیکه کلام پیدا کرده
هی میگه:
سلام بچه ها
یه کم خانمتر شده وقتی بعد از ظهرها بهش میگم میخوام بخوابم اجازه میده که استراحت کنم و کمی بعدش هم خودش از بازی خسته میشه میاد پیشم دراز میکشه و میخوابه ولی خب اولویت بیدار شدن با اونه یعنی هر وقت از خواب پاشه مامان رو مجبور میکنه که بلندشه اونم با این الفاظ:
بسته
زیاد خوابیدی
پاشو
خیلی به مدرسه رفتن علاقه داره خیلییییییییییییییییی آرزو داره که بره مدرسه
یه شب که داشتم میخوابوندمش نگاهش به سقف بود گفت اون چیه؟ نور مهتاب بود که افتاده بود روی سقف گفتم مهتابه
یه کم گذشت سرش رو کرد زیر پتو و گفت از مهتاب میترسم
تا حالا اینجوری نشده بود
واقعا میترسید پاشدم یه کم پرده رو جابه جا کردم تا نور محو شد و از زیر پتو دراومد
این چند روز هم قسمت شد یه سر به دریا بزنیم. نمیتونم بگم چقدر عاشق دریاست. عکساش میره واسه پست ماه بعد
اما عکسای این ماه
ادامه مطلب ...
عنوان پست سوال خاصی رو مد نظر نداره. اشاره داره یه کلمه ای که اینروزا پرنسس من زیاد ازش استفاده میکنه
چرا؟
اونم با لفظ زیبای"چیلا؟"
انگار همه چیز و همه حرفی واسش سواله. داره راز و رمز کائنات رو کشف میکنه. هر چیزی که میشنوه هی با خودش تکرار میکنه. زیاد داره فکر میکنه و با خودش هم حرف میزنه گاهی.
یه اتفاق خیلی خوب این ماه اینه که دعای فرج رو تا "فی کل ساعت" حفظ کرده. خودش یاد گرفته از روی سی دیش. کلا اعتقادی به آموزش به بچه تو سن پائین ندارم. هر چی یاد گرفته از شعر و دعا و... ابتکار خودش و شنیدارای خودش بوده. به این دعا علاقمند شده بود و هی گوش میکرد و دستای کوچیکش رو میبرد بالا و میخوند. واقعا واسم لذت بخش بود
یه روز که رفتم دنبالش دیدم خونه مامان جونش نیست. فهمیدم با مامان جون رفتن جشن ولایت امام زمان (عج) تو دارالقرآن. یه کم خوابیدم تا بیان. وقتی اومد دیدم یه کتاب کادوپیچ شده و یه گیفت خشگل حاوی ریسه شعر و... دستشه. مامان جون گفت اون جا بین اونهمه جمعیت رفته روی سن پشت بلندگو و سوره توحید رو خونده و جایزه گرفته.
بازم این شکلی شدم
خودش که خیلی ذوقیده بود. هم از جایزه اش هم از تشویق حضار که انگار خیلی بهش مزه داده بود.
یه شب که داشتم میخوابوندمش دیگه خیلی خسته ام کرده بود. از اون شبایی بود که خیلی سرحال بود و میدونستم به این راحتی نمیخوابه یه لحظه خودم چشام سنگین شد و خوابم برد. بعد از چند؟ دقیقه چشامو باز کردم دیدم رفته گوشه اتاق و دستاش جلوی صورتشه(فیگور گریه) و با ناز میگه: اگه گل نرگس واسم نخونی ناراحت میشم. گل نرگس؟ منظورش ترانه گل مریم بود که شبا واسش میخوندم؟ انگار با سی دی کارتونش قاطی کرده بود. منم که کلا خواب آلود و قاطی تر
اینروزا چون کمتر از خونه مامان جون میاد بیرون و فعالیتش کم شده یه کم تپل تر شده. مدل چاق شدنش اینه که از پاهاش پر میشه. اسمش رو گذاشتم گربه تپلو
این ماه با همه اتفاقای خوبش یه خاطره بد هم داشت. فلش مموریم که حاوی عکسا و فیلمای هفت ماهش بود(ماه بیستم تا بیست و هفتم) گم شد. خیلی حالم از این قضیه گرفته شد. میدونم بهترین نعمت اینه که بچه آدم سلامت باشه اما کپی اون عکسا و فیلما رو هیچ جا ندارم واسم خیلی ارزش داشت. یعنی میشه پیداش کنم؟ البته کاش گم شده بود .......
خب بریم سر اصل مطلب یعنی عکسای ماه سی و دوم
ادامه مطلب ...
سی یکمین ماه زندگی ثناجونم هم خاطرات بد و خوب داشت. بده رو گذاشتم آخر از همه بتعریفم
اما خاطرات خوبش
یه روز تو ماشین یه زیرانداز که مال بچگیهاش بود و از تو خونه با خودش آورده بودش رو داشت روی صندلی صاف میکرد و واسه خودش روش جای نشستن درست میکرد بهش گفتم مامان داری چیکار میکنی
گفتش که دارم بنشینه درست میکنم
یه شب هم داشتم غذا درست میکردم. مرغای پخته شده رو از استخوون جدا کرده بودم و استخونا توی سینی مونده بود، ثنا یه مدت بعدش اومد تو آشپزخونه و گفت مامان اینا رو بده من بخورم گفتم مامانی هیچی مرغ توش نیست صبر کن زودی غذا حاضر میشه میارم برات اینا رو هم باید بریزم تو آشغالی که گربه ها بعدا ورش دارن بخورن. رفت تو اتاقش دوباره بعد چند دقیقه اومد گفت مامان من گربه ام اینا رو بده من بخورم
یه بار دیگه هم تو آشپزخونه کار داشتم بهش گفتم مامان تا وقتی که من دارم غذا درست میکنم نیا مزاحمم نشو. خیلی محترمانه و متین گفتش: باشه مامان هر وقت کارت تموم شد میام مزاحم میشم
بعد رفت جلوی تلویزیون نشست و هی میپرسید: مامان کارت تموم نشد؟
بازم مثل همیشه به روابط من و بابائیش با کمال بخل رفتار میکنه و یه بار هم دیگه رک و راست بهم گفت مامان من بابا رو دوست دارم ولی تو نداشته باش، تو فقط مامان منی. منم بهش اطمینان دادم که فقط مامان اون هستم و مامان بابائی هم مامان جونه- یه کم خیالش راحت شد
یه بار از دستش ناراحت بود برگشتم گفتم: دیوونه شدم از دست این دختره
اونم برگشت گفت: بیچاره شدم از دست این مامان
دیشب با هم بیرون بودیم، من و ثنا تو ماشین موندیم و بابائی رفت که شیر بگیره، یه آقای تقریبا مسنی یه حالت خاصی راه میرفت به ثنا گفتم: ثنا میدونی آقائه واسه چی اونجوری راه میره گفت: آخه شکمش درد میکنه
بعد یه کم مکث کرد و گفت: آخه پیرزنه
از خنده مرده بودم، گفتم مامانی به آقاهای پیر میگن پیرمرد
و اما خاطره بد این ماه
چهار شنبه دو هفته پیش بود که یدفعه و بی دلیل تب وحشتناکی کرد و تا صبح با زحمت تبش رو کنترل کردیم و بردیمش دکتر، چون تکرر ادرار هم داشت واسش آزمایش نوشت و بعد چون یه کم جواب آز مشکوک بود یه سونوی کلیه و مثانه که خدا رو شکر چیزیش نبود ولی تبش همچنان ادامه داشت بعلاوه اینکه مطلقا غذا نمیخورد و فقط شیر و آب میوه و بستنی رو میتونست بخوره. شنبه هم مرخصی گرفتم و پیشش بودم تا اینکه چند باری همون روز گفت دندونم درد میکنه که تازه چک کردیم و فهمیدم سه تا دندون آسیابش که درنیومده بودن در شرف جوانه زدنن اونم با چه وضع اسف باری. خلاصه اینکه آنتی بیوتکش رو قطع کردیم و کم کم تا دوشنبه حالش بهتر شد و خدا رو شکر دیگه از چهارشنبه دوباره وضعیت غذاخوردنش مثل قبل شد
و اما الگوی خوابش که به مدد مریضیش عوض شده: شبایی که درد داشت به من میگفت منو بغل کن و بعد اون لپش که بیشتر درد میکرد رو میچسبوند به کتف من و میخوابید و منم راه میبردمش. متاسفانه انگار به این وضع عادت کرده و همچنان دوست داره همونجوری بخوابه. خب این یعنی رسالت جدید بنده برگردوندنش به حالت اوله
و اما عکسای ماه سی و یکم
بده اگه آدم از یه ماه زندگی دخترش خاطره زیادی نداشته باشه؟
یه شب فقط یادمه میخواستیم بریم جایی مهمونی شروع کرد به درآوردن لباساش و گفت خودم میرم لباس از کمد میارم و میپوشم در واقع میخواست خودش به سلیقه خودش تیپ بزنه منم رفتم سر نماز و میشنیدم که لباسا رو یکی یکی میاره به تنهایی یا به کمک باباش میپوشه نمازم که تموم شد با این خانم خوشتیپ مواجه شدم
ما هم در نهایت سرخوشی همینجوری ورداشتیم بردیمش مهمونی و از بدو ورود با هجوم موبایلا واسه عکس گرفتن مواجه شدیم
در حال کمک کردن در امر شستن میوه ها واسه مهمونی باباجون و مامان جون که داشتن از کربلا میومدن
یه بارم دخترمون آروم شد و گذاشت گیره به موهاش بزنم
جیگر خنده هاتو

ثنا و فاطمه حسنا دختر همکار مامان
سرگرمی جدید کودکان در محل کار مادران


ثنا و محمدپارسا

بازم محمدپارسا- یه جاده کوهستانی تو گیلان

ثنا و دائی رسول- مه بیرون از ماشین رو ببینین

تیرنگذاشت که یک جمله به اخربرسد
هیچ کس حدس نمیزدکه چنین سربرسد
پدرش چیزه زیادی که نمیخواست فرات
یک .دوقطره ضرری داشت به اصغربرسد؟؟

بیست و نه ماهش هم تموم شد
بزرگ شده، خیلی میفهمه، خیلی انرژی داره، تو خرید وسایلش سلیقه هاش رو اعمال میکنه، خاطره تعریف میکنه، از علائقش میگه
موبایل من که زنگ میزنه میدوئه میره زود دکمه پاسخ رو میزنه و جواب میده تا من برسم. یه روز داشتم جارو برقی میکشیدم اصلا حواسم نبود که یدفعه خانم مثل آدم بزرگا از تو اتاق گوشی به گوش اومد و گفت: خداحافظ... گوشی.... بعد فهمیدم که کلی با مامان جونش حرف زده و آخرسر رضایت داده که بیاره بده به من
از ماه بیست و نهم ثنا زیاد عکس ندارم دلیلش هم خودشه. تا دوربین رو میگرم دستم میگه بده من از تو عکس بگیرم منم از اونجایی که دوربینمو از بند انگشتام بیشتر دوست دارم بیخیال میشم کلا
باشگاه رو هم همچنان روزهای زوج باهام میاد و یکم با ما ورزش میکنه یه کم میره سالن رو دور میزنه ولی ورزشهای تشکی و دراز و نشست و کاملا پایه است و زودتر از همه میدوئه میره واسه خودش تشک میاره
الگوی خوابش عوض شده. میاد روی زمین کنار من دراز میکشه و میگه لالائی بخون. بعد که خوابید میزارمش تو تختش. بهش هم میگم که بعد خوابیدنت میزارمش تو تخت مخالفتی نمیکنه و میخوابه گاهی تخت تا صبح گاهی وقتا هم بیدار میشه آب یا شیر میخواد. دوباره یه ماست بندی که شیر فله ای میفروشه رو پیدا کردم و از شر!!!! شیر پاستوریزه خلاص شدیم خدا روشکر
یه کم بدغذا شده یعنی موقع غذا خوردن که میشه بازیگوشی میکنه و باید با کلک بخورونمش
دیگه بعد از ظهرها که بابامهدی میره دنبالش نمیرن خونه ثنا رو میاره اینجا و بعد میره. من و ثنا هم یه نیم ساعت چهل دقیقه ای با هم میگذرونیمو بعد میریم(روزای زوج باشگاه و روزای فرد هم مستقیم خونه)
مامان جون و باباجون ثنا رفتن کربلا و اواسط هفته آینده برمیگردن
بعد از ظهرهائی به همراه مامان در دانشگاه( فکر نکنید اونطرف چیزی هستا! بعضی وقتا تا میبینه دارم عکس میگیرم سعی میکنه جایی غیر از دوربین رو نگاه کنه همون ژست گرفتن منظورمه)

محبوب ترین اسباب بازی ثنا(گیره های لباس!)

پرو لباس مامان
تلاش شبانه جهت لالا(اول روی زمین بعد تو تخت)

اینم یه ژست دیگه

دیروز اولین جلسه باشگاه بودش
ثنا رو با خودم بردم
باشگاه همینجا تو محل کار خودمون هست و بعد از تموم شدن کارم بود که بابائی ثنا رو آورد پیشم و خودش رفت و منو ثنا با هم رفتیم سالن، فکر میکردم ایروبیک باشه ولی مثل اینکه این ترم آمادگی جسمانی تشکیل دادن ولی خب تمریناش خیلی فرق نمیکرد فقط یه سری اعمال شاقه که قبلا تو ایروبیک انجام میدادیم رو اینجا نداشت
و اما ثنا در باشگاه:
اولاش حسابی دور سالن راه میرفت و با دختر یکی از همکارا دوست شده بود و سرگرم بود، یه لحظه دیدم خانم مربی که روبروی ما بود میخنده، پشت سرم رو نگاه کردم.... ثنا داشت همه حرکتای ما رو انجام میداد
آخراش دیگه یه کوچولو حوصله اش سر رفت ولی در کل خوشش اومده بود و میگفت بازم فردا بیایم. امیدوارم هر جلسه همینطوری همکاری کنه
ورزش کردن عالیه، حس خیلی خوبی بهم میده، دیروز تا آخر شب پرانرژی و سرحال بودم حتی بعداز ظهر هم دلم نخواست بخوابم ولی ثنا که از ورزش زیادی خسته شده بود خوابید و خوابید تا صدای دونگ یی و شنید و بیدار شد
راستی ثنا اسم دوست خیالیش رو بهم گفت
اسمش پارمیسه
دیشب داشتم میخوابوندمش باز دوباره شیطنت اومده بود سراغش، یه کلماتی رو با خودش زمزمه میکرد:
یه بی نشونم تو.... سلام روزای تلخ من.......
تکه هایی از آهنگ ناله بارون فریدون اسرایی بود که بابائی دوست داره و همیشه تو ماشینش روشنه
ذوق کردم که دخترم"یه قسمتایی" از آهنگ رو حفظ کرده بود و خودم شروع کردم به زمزمه که متوجه شدم ثنا ادامه کلمات رو ازم میگیره و خودش میخونه
من:سلام ای..
ثنا: ناله بارون
من: سلام ای..
ثنا: چشمای گریون
من: سلام روزای..
ثنا: تلخ من
من: هنوزم..
ثنا: دوستش دارم
من: یه بی نشونم..
ثنا: تو این خشون(خزون)
من: یه بی قرارم..
ثنا: یه نیمه جون
من: منو..
ثنا: از خودت بدون
.
.
.
.
.
.
.
همه شو حفظه یعنی؟
خب این اسمایل ذوق مرگ شدن کدومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب اومدم تو اتاقش بخوابونمش بهش میگم بیا کنارم دراز بکش میاد ولی سرشو فرو میکنه تو بالش میگم این چه کاریه؟ میگه: آخه دهنت بوی خمیر دندون میده
یه روز عصر اومده میگه مامان بریم تو اتاقم
میگم واسه چی
میگه کارتون بزار الان وقت تام و جری امه!!!!!!!!! اونقدم قشنگ تلفظ میکنه
تمام بعد از ظهر دیروز رو یه چادر روی سرش کشیده میگه من عروسم و به من هم میگه مامان بیا مثلا تو داماد من باش
ماه بیست و هشتم ثناخانم به روایت تصویر:
یه بار دیگه تو محل کار مامان

خانمی که تازه از آرایشگاه اومده
تماشای تمام وقت کارتون

زیبا بیا تو هم دراز بکش کارتون ببینیم
مامان خوابم میاد واسه چی از خواب بعداز ظهر به زور میخوای بیدارم کنی

ثنا خانم تو عروسی و با لباسی که مامانی واسش دوخته

حالا یه کم برقص دختر گلم

ای جیگرتو عزیز دل مامان

بی مقدمه میخوام از روزمره های بیست و هشتمین ماه زندگیت واسه خودت بگم که بعدا بخونی و بخندی
خودت یاد گرفتی سی دی رو میذاری تو دی وی دی و روشنش میکنی، بهت یاد دادم که سی دیی که روش عکس کارتون نباشه رو نباید ببینی و مال مامان باباست
از کارتونایی که میبینی دیالوگاش رو یاد میگیری. جملاتی مثل
مچکرم
خدا مرگم بده
خدافظ بدبختا
احساس میکنم
بانوی من(اینو از دونگ یی مزخرف یاد گرفتی)
گاهی وقتا که از چیزی ناراحت میشی لوس میکنی خودتو و دراز میکشی میگی من قهر کردم
هر وقت از جلوی مغازه اسباب فروشی رد میشیم میگی مامان دوست داری از اینا برام بخری؟ یا هر وقت اسکیت بچه ها رو میبینی میگی مامان دوست داری من بزرگ شدم از اینا برام بخری؟
چند روز مریض بودی و بستنی رو واست ممنوع کرده بودیم مثل معتادایی که در حال ترک هستن خمار بودی و گاهی گریه های سوزناک میکردی و میگفتی برام بستنی بخر تو هر فرصتی موبایلم رو میاوردی میگفتی به بابا زنگ بزن بگم واسم بستنی بخره یه بارم با عصبانیت بهم گفتی بابا که اومد بهش میگم بستنی واسم نخریدی
تو اتاقت باهات بازی میکردم یه لحظه اومدی بیرون دنبالم با صدای بلند و هی میگفتی: همراه کجایی- همراه رو من بهت یاد ندادم حتما خونه مامان جون یاد گرفتی
استعداد عجیبی در یاد گرفتن کلمات رکیک داری
داریم با هم عکسای بچگیهات (چهار پنج ماهگی) رو میبینم همه رو با خونسردی نگاه میکنی روی یدونه عکس زوم شدی و میگی این لباس کیه
لباسی که پوشیده بودی مال خودت بود منتها فقط یه بار پوشیدی و چون تنگ بود دیگه نپوشیدی و از دم دست ورداشتمش. خیلی برام عجیب بود بقیه لباسات هم چون مال حدود دو سال پیشه همه یا تو انباریه یا اینکه بیرونش دادم جالبه که فقط همین یه لباس به چشمت غریبه بود انگار باقی لباسها تو ذهنت مونده بود از بس پوشیده بودیشون
لباسهای توی خونه ات رو عادت دادی ست بپوشی و مثلا اگه یه شلوار رو با یه بلوز رنگ دیگه بپوشی یا یه شلوارک رو با یه تاپ دیگه ناراحت میشی و میگی: داداشش رو میخوام- کلا به جفت همه چی میگی داداش- اینم نمیدونم از کسی یاد گرفتی یا اینکه خودت کشف کرده؟
به هیچ عنوان و تحت هیچ التماسی خارج از اتاق و تخت خودت نمیخوابی مگه اینکه شب جایی غیر از خونه خودمون باشیم
یه شب خوابت نمیبرد منم بعدازظهر خوابیده بودم یه فیلم رو میخواستم ببینم و چون مطمئن بودم موردی(
) نداره گذاشتمش تو دی وی دی و در اتاقت هم بستیم که بابایی راحت بخوابه
فیلم ماجرای یه خانواده بود که رفتن یه سگ رو آوردن که باهاشون زندگی کنه و بعد خودشون بچه دار شدنو و کلا ماجراهایی که با این سگه داشتن و خیلی هم جالب بود ..... آخرش هم سگه مریض شد و مرد
چه میدونستم اینقدر تحت تاثیر قرار میگیری
یعنی تا ساعت یک فقط گریه کردی و میگفتی سگه رو بذار ببینم هر چقدر هم میذاشتمش و برمیگردوندم عقب میگفتم بیا این سگه میگفتی نه این نیست. بابائی هم بیدار شده بود و هی میگفت شام زیاد خورده نمیتونه بخوابه منم که جرات نداشتم واسش تعریف کنم دست گل به آب داده رو
خلاصه اینکه توبه نمودم که با تو دیگه نشینم به قول خودت فیلم مامان باباها رو نبینم
یه دوست خیالی داری که گاهی باهاش حرف میزنی یه شب یه قنداق بچه با چادر واسه خودت درست کرده بودی گذاشته بودی روی پات بعد به سمت دوست خیالیت سرت برگردوندی و گفتی: بچه ام رو آوردم
بسیار با بخل و حسادت به ارتباط من و بابائی نگاه میکنی و به هیچ عنوان حتی یک سلام علیک گرم بین ما رو نمیپسندی و گاهی هم زبان به اعتراض باز میکنی که: مامانننننننننننن تو مال من نیستی؟
هفته پیش دو تا عروسی دعوت بودیم نمیتونم بگم چقدر خوشحال بودی. نمیدونم چرا اینقدر عاشق عروس و لباس عروسی. این دومیه رو که هی بهم میگفتی بیا بریم من با عروس برقصم!!!!!!!!! و واقعا هم قر میدادی
انگار همه دختربچه ها اینجورین ولی من هر چی نگاه میکنم به کودکی خودم .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
یک بار دیگه که داشتی از علاقه ات به من میگفتی و خیلی هم با احساس بودی ازت مثل همیشه پرسیدم چرا؟
گفتی با من بازی میکنی. یه کم مکث کردی و گفتی: سرکار نمیری !!!!!!! جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک نوع پاتک کودکانه به مقوله بغرنج مادران شاغل بود یا اینکه طرح شرمنده سازی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هاااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(از اینکه این پس زیادی طولانی شده
)
بیست و هفت ماه از قدم گذاشتن ثنا روی این کره خاکی گذشت
بیست و هفت ماهه که همه جوره عاشقتم
.
.
بیشتر از یه هفته است که از پایان ماه مبارک میگذره. خدا رو شکر که امسال هم عمرمون به دنیا بود و تونستیم مهمون معبودمون بشیم
هفته آخر تعطیلات رو با ثنا در جوار خانواده محترمم بودم و واقعا از نظر روحی رفرش شدم. ثنا خانم هم که موندن تو خونه رو به هیچ وجه نمیپذیره اونجا حسابی تخلیه انرژی کرد و برگشتیم به روزهای روتین خودمون
.
.
اینروزا مادر یه دخترک رفیق بازی هستم که تنهایی رو نمیپسنده
تو هر زمان و فرصتی که باشه ازم میخواد که برم دوستاش رو که از بچه های همسایه های محترم هستن رو صدا بزنم که بیان باهاش بازی کنن
.
.
اینروزا با وجود اینکه دخترک بهتر غذا میخوره ولی نمیدونم واسه چی وزنش رو به کاهشه. شاید از شیطنت و فعالیت شایدم یه دندون دیگه ... به هر حال از اونی که همیشه مواظبشه میخوام که بیشتر و بیشتر هوای بچه ام رو داشته باشه
.
.
اینروزا کم کم کم کم بادای پاییزی سر و کلشون داره پیدا میشه و این تو شهر تقریبا سردسیری که ما هستیم یعنی:
ثنا خانم ددر تعطیل
مامان ثنا بسم الله- بازیهای تو خونه، کمک ثنا تو آشپزخونه و ...... خلاصه اینکه خونه نشینی تو راهه
.
.
اینروزا بیشتر عکسایی که داره دیگه تنهایی نیستش. توشون دوستای خوبش هستن
بریم ببینیمشون
.
.
اول عکسای ستایش خانم دخمل همسایه بغلیمون با عروسک نازش که ما زحمت کشیدیم تو پارک گمش کردیم

بچه داری دسته جمعی

در حال طراحی یک نقشه جدید

ثنا من میرم بالا تو بالشتکا رو بنداز بیان
زود باش دیگه

آی بارک الله
خب خونه سازی تموم شد

حالا یه سر بریم پارک تا یه کم هم وقت کشی کرده باشیم زودتر افطار شه

و اما آخرین روز ماه مبارک که با قدم رنجه دوست عزیزمون از راه خیلی دور اهواز برامون مبارک تر شد
بیتا خانم گل با مامان و باباش قدم بر دیده ما گذاشتن و ثنا اونروز حسابی بهش خوش گذشت

ثنا تو بشین من میکشمت
بیتا یواشتر پلیس سر میرسه ها

چقده کیفت نازه ثنا
مداد رنگیهاتو درآرم یه کم هنرنمایی کنم

مامانش آهنگ بزنم؟

دیگه نوبت خودمه

دیگه وقت پرورش ذهنه


دیگه وقت خداحافظیه
بیا بوست کنم دوستم



بیست و پنجم مرداد ماه.............
یه روز خوب و دوست داشتنی واسه ما..............
دو تا مناسبت پشت سر هم
سالگرد ازدواجمون + تولد بابامهدی عزیز
کیکی که خیلی با اونی که میخواستم شباهت نداره
هر چی باشه انگشت زدن به کیک یه مزه دیگه داره

بابا تو دونه دونه بزار تو کاسه ها من میبرم میدم به مهمونا- مامان هم که جز عکاسی کاری بلد نیست
و با تشکر از مامان الین عزیز بابت این کلاه یادگاری از تولد دسته جمعی که اینجا خیلی بدرد خورد

و چند تا عکس متفرقه از ماه بیست و هفتم
این زیبائه- نوه من و دختر ثنا که حتما باید در آغوش مامانش بخوابه
اینم مهتاب که از چهار تا دست و پاش فقط یدونه پا واسش مونده



خونه سازی به سبک ثناخانم


و در آخر................
امروز.......................
بیست و نهمین سالروز تولد مامان ثنائه
.
.
.
تو این روز از خدا میخوام که بهم عمری بده که بتونم واسه این هدیه اش خوب مادری کنم- بزرگ شدنش رو و موفقیتاش رو ببینم
میدونم که- المال و البنون زینت حیات الدنیا-
ولی ............
از خدا میخوام که مواظب ثنا باشه
کمکش کنه تو زندگیش
مونس لحظه هایی باشه براش که حتی من هم نمیتونم تنهاییش رو پر کنم
خدایا
مواظب همه ریحانه های بهشتی باش
آمین
دوسال گذشت به اضافه دو ماه
ثنا من دوساله شده به اضافه دو ماهه
روزه خوار محترم منزل ما در طول روز تا میاد چیزی بخوره از من میپرسه مامان الله نگفته تو بخوری و منم
بردمش حموم کلی بهش التماس کردم که اجازه بده سرش رو شامپو بزنم دوش رو گرفتم روی سرش داد میزنه میگه منو کشتتتتتتتتتتتتتتتتتت
مدتی تعطیلم و تو خونه باهاش اوقاتم رو میگذرونم احساس میکنم چون انرژیش تخلیه نمیشه یه کم بداخلاقی میکنه انگار عادت کرده نیمی از روز رو بره بیرون و به عبارتی حسابی ددری هستش اینه که روزی چند بار جور و پلاسش رو جمع میکنه میره روی بالکن و به منم میگه چادر سر کن بیا بعد هم میره قابلمه هاشو ورمیداره میاره و واسمون غذا میپزه و مثلا میخوره
یه دونه دیگه از دخملای ساختمون باهاش دوست شده اسمش زهرا خانمه و واقعا خانمه. گاهی میاد با ثنا بازی میکنه. دستش درد نکنه وقتی میاد ثنا واقعا رفرش میشه
امروز بردمش آرایشگاه و دوباره آقا پسر شدش. حقش بود نمیذاشت تو این هوای گرم واسش گل سر بزنم و هم چشمش اذیت میشد و هم عرق میکرد حسابی

دخمل پرانرژی من علاقه زیادی به عروسکاش داره
واسشون مادری میکنه
گاهی اوقات توجه میکنم میبینم داره باهاشون حرف میزنه و میگه جانم جانم یه بارم داشت به عروسکش میگفت همینجا بمون من الان برمیگردم.
بهشون غذا میده و شب قبل از خودش میخوابوندشون
دیگه چیز زیادی از کارای اینروزاش یادم نمیاد
آهان یه روز داشت دانشگاه رو تو تلویزیون نشون میداد من و باباش هنوز متوجه نشده بودیم که ثنا خیلی خونسرد برگشت گفت:
سرکار مامان تو تلویزیونه
بهش میگم ثنا منو دوست داری
میگه آره
میگم مگه من واست چیکار میکنم
میگه بازی میکنی
یه بار دیگه ام این سوال رو ازش پرسیدم تو جواب گفت: دوست میشیم
خب بریم سر عکسا
اول از همه عکسای مشهدی خانم
نی نی سرتو بلند کن. خسته شدی؟


یه دوست زائر که همه گفتن شبیه ثنائه




اتاقمون که دقیقا روبروی حرم بود و ثنا به عشق امام رضا یکسره کنار پنجره بودش

شکمو خانم
عکسای توی قطار

یه روز که رفتیم پیک نیک و ثنا داره تو درست کردن آتیش به بابایی کمک میکنه
همیشه خونه مامان جون این چادر رو سر میکنه و میگه حاج خانم شدم برم نون بگیرم
ادامه مادری کردن ثنا واسه مهتاب و زیبا
امروز یکماه از دومین سال بدنیا اومدن دختر گلم گذشت. چیز خاصی که اینروزا خوشحالمون کرده اینه که دخترکم دیگه واسه همیشه از پوشک راحت شد و یه مرحله دیگه از خانم شدنش رو دیدیم. ماشاء الله دختر تمیز و حرف گوش کنی هم هست. خدا رو شکر
دختر بلبل زبونی که عجیب انرژی داره واسه بازیگوشی و شادی
من که گاهی اوقات واقعا کم میارم
هجده تا دندون داره و وقتی میخنده دلم میخواد بخورمش
کار بدی که اینروزا میکنه خوردن انگشتشه که فقط از سر عادته و خیلی ناراحتم میکنه خیلی هم تشویقش میکنم که اگه این کارو نکنه هر چی دوست داشته باشه واسش میخرم ولی فایده نداره
شعرای زیادی بلده و شنگول منگول هم دست و پا شکسته تعریف میکنه
شعرایی که حفظه: یه توپ دارم قلقلیه
یه روز یه آقا خرگوشه
یه مرغ نازی داشتم
عموزنجیرباف
ناری ناری ناری ناری تو مگه اناری !!!!!!!!!!!!!! از زینب کوچولو یاد گرفته
حسنی نگو یه دست گل
دیروز بهش میگم ثنا میخوایم چند وقت دیگه بریم مشهد
بهم میگه بریم عمه اکرم رو پیدا کنیم؟
تازه دوزاریم افتاد عمه اش اینروزا رفته مشهد. زیارتشون قبول
دلم بدجور هوس امام رضا(ع) رو کرده تا دو هفته دیگه که ان شاءالله میریم دل توی دلم نیست
عکسای ماه بیست و پنجم دخترم رو ببینید
یه روز که از سه چرخه سواری حوصله ام سر رفته بود
یدفعه یه نی نی پیدا شد
اسمش مهیا بود
اجازه دادم سوار سه چرخه ام بشه
واسش مادری کردم
خوراکی هم بهش دادم بخوره
این اون باغیه که رفتم توش گیلاس خوردم مریض شدم
سلف غذاخوری محل کار مامانم
دستبرد به عینک دوست مامانم
بعضی وقتا که بی ادب میشم اجازه نمیدم سه چرخه ام از پارک که میاد بره تو انباری بخوابه به زور با خودم میارمش تو آسانسور- طفلک مامانم که مجبوره ببردش حموم خوب بشوردش بعد بیاره بده من بازی کنم
یک لیدی به تمام معنا

محمدپارسا نگو بلا بگو
عاشق هندونه ام
البته عاشق نیلوفرخانم هم هستم
و گواه دیگری بر عشقم
خانم خانما!!!!!
دستبرد به ماشین محمدنیکان با همدستی محمدپارسا


دو سه روز پیش بود که صبح از خواب پاشدم و با مامانم اومدم سر کار(به دلایلی)
خوش گذشت عکسام رو ببینید
ولی به مامان فکر نکنم خوش گذشته باشه ها

مراتب تعجبم از باز شدن اتوماتیک در
میز کار مامانم بعد از ورود من بعنوان کارمند افتخاری
و بالاخره خوابم برد

صبح روز یکشنبه 28 خرداد ماه یکهزار و سیصد و نودو یک شمسی
به همراه ثنا زود از خواب بیدار شده و آماده شدیم که بار سفر بندیم. کجا؟
دیدار دوستانی که به خوبی میشناختمشان
با دردهایشان درد کشیدم و با لبخندشان قهقه زدم
وجهی مشترک داشتیم و آن هم فرزندانی که در یک ماه از هزاران ماه شمسی پا به دنیا نهاده بودند
هنگام بیماری طفلکانمان اولین جایی که به ذهنمان جهت یاری گرفتن میرسید این جمع دوستانه بود
اولین راه رفتن، حرف زدن، دویدن و هزاران اولین های کودکانمان را با هم مرور کردیم و خندیدیم
گاهی پا را فراتر نهاده از ابعاد دیگر زندگیمان گفتیم و از دانسته های یکدیگر بهره بردیم
دوستانی که به جرات میتوانم بگویم از بهترینهای زندگیم هستند و خواهند بود
اما
.
.
.
.
من این دوستان را تا بحال ندیده بودم و میرفتم که برای اولین بار ملاقاتشان کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بله این جمع در دنیایی که ناجوانمردانه"مجازی" خوانندش دور هم جمع آمده بودند و اینبار تصمیم بر این بود که جشن تولدی دسته جمعی برای فندقهایمان بگیریم.
و جشنمان به روایت تصویر
کیمیا خانم جذاب
ثنای تازه از راه رسیده
باران با چشمانی خمار
ثنا- باران- الین
الین حرف گوش کن
و زحمت دست مامان الین
حمله طفلان به سفره
و تنها مرد جمع: سورنا خان دلیر
سورنا و سوژین با آن قیافه ناز و معصوم
هستی، هستی مامان مهربونش
الین و سورنا به همراه آوینا نازنازی
کلاههایی که جاماند از مراسم و در نهایت با خودمان آوردیمشان منزل
و ممنون شدیم از بابای الین بابت کیک به این قشنگی به همراه نام همه بچه ها که جای بعضی ها واقعا خالی بود
و کودکانمان در انتظار آمدن کیک
یک دو سه حملههههههههههههه
و چیزی که در نهایت از کیک بینوا ماند

هنرهای دست مامان الین
سوژین جان در حال فرار از دست مامانش

و بعد از جشن به منزل دایی جان ثنا آمدیم و پدر عزیز ثنا به ما ملحق شد
نیمه شب دوشنبه و مسیر برگشت به شهرمان و خداحافظی با تهرانی که اینبار بی نهایت دوست داشتنی بود
و در آخر این لینک را مشاهده نمایید که یکی از این دوستان جنس دل بهتر روایت جشنمان را واگوییده اند.
دیشب یه جشن سه نفری گرفتیم. بابائی که اومد ثنا زود آماده شد و باهاش رفتن یک ساعت گشتن یدونه از این کیک آماده ها گرفتن که اتفاقا خیلی خشگل بود بعد اومدن و سه تایی با هم جشنیدیم و کلی به ثنا خوش گذشت
به همین سادگی
به همین خوشمزگی
اونقدر واسه خودش دست زد و تولد مبارک گفت که حسابی خسته شد. این خانم که همیشه به زور باید واسش لباس بپوشم سریع گذاشت لباساش رو تنش کنم اونم یه پیراهن که یه کم تنگ بود بعد که من داشتم چوسام فوسام(به فرهنگ دهخدا مراجعه شود) میکردم هم اومد یه حالی به صورت خودش داد و بعد رفتیم تو مراسم سه نفرمون
واقعا چسپید
کلی هم قبل فوت کردن شمع دستاش رو گرفت بالا و واسه سلامتی همه دعا کرد
خیلی هم دوتاشون عجله داشتن واسه کیک بریدن و خوردن....
بعد هم اونقدر کیک و پفیلا خوردن که دیگه نتونستن شام بخورن
و اینم کادوی تولد مامان و بابا

و اینم کادوی تولد مامان و بابا
پی نوشت: امروز اومدم سرکار دیدم همکارم(خاله فاطمه) اینو واسه ثنا خریده
کلی شرمنده شدم

ثنای منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
گلممممممممممممممممممممممممممممممم
جونمممممممممممممممممممممممممممممممم
دلمممممممممممممممممممممممممممممممممم
عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممممم
تو دو سال پیش دقیقا تو این روز و این ساعت قدم تو این دنیا گذاشتی. یه پنجشنبه تازه مامان صبحونه ام رو خورده بودم اصلا قرار نبود بیای دو هفته دیگه منتظرت باید میموندیم. هنوز اتاقت رو نچیده بودم وای وای چه روزی بود حسابی سورپرایزمون کردی مامان
مرسی که بدنیا اومدی
مرسی که مامانم کردی
خیلی دوستت دارم
هنوز واست جشن نگرفتم شاید امشب سه تایی رفتیم بیرون و یه کیک واست گرفتیم البته که قصد گرفتن جشن بزرگ رو نداریم ولی کادوت رو خریدیدم و پنجشنبه بهت دادیم. یه سه چرخه خشگل که از وقتی دیدیدش دیگه ازش پایین نمیای حتی آخر هفته رو که داشتیم میرفتیم شمال هم مجبورمون کردی ببریمش
دیروز و پریروز هم به افتخار تولدت در دامان طبیعت بودیم و حسابی خوش گذروندی
یه عالمه گل گاوزبون چیدم


و بقیه عکسای ماه بیست و چهارم
تصرف رختخواب علی کوچولو(نوه خاله بابایی)
آخه این بستنی چی داره که آشغالش هم خوشمزه اس!
گوزن که ترس نداره دختر گلم!
قیافه ام زمانی که دارم یه نقشه ای میکشم
حواس مامان نبود یدفعه یه بادبادک تو آسمون دیدم بهش نشون دادم
چند دفعه بگم منو با مامان جون نفرستید حموم
غرق در تماشای کوچه

تو و بابائی زودتر از من رسیدید خونه. اومدم تو پارکینگ، کارگرا مشغول بودن و پارک کردن خیلی سخت بود. بابائی در پنجره رو از بالا باز کرد و داد زد صبر کن من بیام و کارگرایی که بهم نگاهی انداختن و یحتمل تو دلشون گفتن: زنه دیگه رانندگی بلد نیست
تو و بابات اومدید. در آسانسور که باز شد قبل از سلام گفتی: مامان ماشینو شکستی؟ من که ریسه رفتم از خنده بهت گفتم مامان سلامت کو تازه یادت اومد که منو از صبح ندیدی و پریدی تو بغلم و به قول خودت ماژو* کردی
عصر رفتیم پارک. وسط بازی اومدیم توی سوپر مارکت که واست خوراکی بخریم. یه نوشمک یه بستنی یه دنت ....آقا چقدر شد؟ یدفعه فهمیدم دو تا دستت رو به پشتت گذاشتی و ظاهرا یه چیزی رو مخفی کردی... یه ویفر موزی. هر کاری هم کردم به آقائه نشون ندادیش که حساب کنه. به زور برگردوندمت تا ویفر رو ببینه. بنده خدا خودش ریسه رفت از خنده
از این اسباب بازیهایی که ظرف و ظروف آشپزخونه هست واست خریدم. هر روز واسم یه غذا توش میپزی و میگی: مامان مثلا بخور. قربونت برم با این دستپختت
دیروز داشتیم با هم عصرونه میخوردیم(یه کم برنج که از ناهار مونده بود) بهم میگی مامان برم چی بیارم غذا خوشمزه تر بشه؟(منظورت چاشنیه) خندیدم و گفتم برو زیتون بیار. ماشاءالله رو یخچال هم که مسلطی
* ماژو اصطلاحی است بین من و دخملک و عبارت است از نوعی ابراز محبت که یکدیگر را در آغوش گرفته بعد آنچنان لوس بازی از خودمان درمیاوریم و صورت هم را غرق بوسه میکنیم که اگر باشید حتما خنده تان میگیرد مطمئن باشید
دیشب بیرون از شهر جایی مهمون بودیم.
بعد از شام راه افتادیم که برگردیم.
اصلا حواسم نبود که آب توی ماشین نیست.
حدود 20کیلومتر از مسیر مونده بود تو توی بغلم داشتی میخوابیدی ولی خیلی تشنه بودی
چند بار گفتی آب
ولی وسط اتوبان هیچ راهی نداشتم واسه پیدا کردن آب
کم کم بیحال شدی و با همون آب آب گفتن خوابت برد
توی بغلم بودی و فقط نگات میکردم
جیگرم آتیش گرفت چون حدود یک ربع دیگه میرسیدیم خونه و دلم نمیخواست تشنه بخوابی
فقط به یک نفر و یک چیز توی اون لحظه میتونستم فکر کنم
ماههای شادی شیعیان در راهه و شاید درست نباشه ....
ولی من فقط داشتم به علی اصغر حسین(علیه السلام) فکر میکردم
خدای من تحملش خیلی سخته وقتی بچه ات بغلت باشه و تشنه و بیحال شه
.
.
.
آه ه ه ه ه ه ه
چه کشیدی رباب
چه کشیدی سرور و سالار شهیدان از شرمندگی در برابر طفلت
عمه جان گهواره را بنگر چه تابی می خورد
اصغرم از نوک انگشتش چه آبی می خورد
دیدی ای عمه عجب انگشت خود را میمکید
جای آب از نوک انگشتش تبسم می چکید
با زبان بی زبانی در نگاهم راز داشت
خنده بر لبهلی خشکش چشمه ای از ناز داشت
روی دستم آنقدر زد دست و پا کز تاب رفت
آنقدر بوسیدمش تا اصغرم در خواب رفت
دستهای کوچکش را چون به صورت می کشید
اشک از چشمان مستش روی گونه می چکید
چون به خیمه می روید آهسته تر نجوا کنید
قطره آبی از برای اصغرم پیدا کنید
هر چه اصغر خواب باشد فکر بابا کمتر است
عمه سرگردان تر از بابا به یاد اصغر است
با عمو می رفت میدان حرف اصغر بود آب
کاش تا سقا نیاید باشد او در خیمه خواب
دست خود را چون عمو روی لب اصغر کشید
من خودم دیدم که اشکش روی قنداقه چکید
وبلاگ کودکانه من گنجایش این غم رو نداره
غمی که به هر شیعه ای رواست از شنیدنش قالب تهی کنه
هر چند سعی میکردم جز کودکی رنگ دیگه ای به این دفتر یادداشت ندم ولی قلبم اونقدر از وقاحت یک شیطان پرست پست به درد اومده که ننوشتن جز به فزونی این بار غم اثری نمیکنه
هتاکی یک خوک نجس به ساحت مقدس ائمه معصومین اونقدر بر قلبم سنگینی داره که ترجیح دادم چند روزی این دفتر خالی از شادی باشه که به واقع روز غم ماست.
(بیشتر از یک هفته ایه که یه خواننده رپ مقیم آلمان به نام شاهین نجفی به خودش اجازه داده در یک کلیپ با وقاحت تمام هر چه که لایق خودش هست رو .........)
به کوری دو چشم آن حقیری که از فرط حقارت بددهان است
به هر دیوار این دنیا نوشتم نقی زیباترین نام جهان است
دیشب برای اولین بار توی این دوسال بعد از من و بابات خوابیدی
یه کم حالم خوب نبود زود رفتم بخوابم به بابامهدی گفتم ثنا رو بخوابون میدونستم از پست برنمیاد فکر کنم یه نیم ساعتی گذشته بود که متوجه شدم داری مخ مخیش میکنی و خسته شده تو رو آورد پیش خودمون بخوابی بعد فهمیدم که خودش خوابش برده و تو هنوز بیداری. مثل کرم خزیدی اومدی روی من و بعد طرف راستم دراز کشیدی دوباره چشمام رو بستم و خوابیدم فقط گهگدائی میفهمیدم که بازوم رو گرفتی و داری بوسش میکنی و با خودت حرف میزنی.
کی میتونه بفهمه چه حسی داشتم؟ دیگه خبری از سردردم نبود وقتی این همه محبت رو ازت میدیدم. فکر کنم یه ساعتی گذشته بود که بابائی بیدارم کرد و گفت ثنا واسه چی اونطرف خوابیده و پتو روی سرش نیست(فکر کنم من باید ازش میپرسیدم
)
صبح هم یه بار بیدار شدی و ناآروم بودی اومدم نزدیکت. خواب خواب بودی ولی لپم رو بوسیدی
خدایا شکرت
همین لحظات رو که برام آفریدی از عسل هم واسم شیرینتره
دیروز عروسی دخترخاله بابائی بودش
از صبح که بهت گفتیم شب میخوایم بریم عروسی منتظر بودی
عصر که خواستی لباست رو بپوشی کلی از لباست ذوق کردی و زود رفتی به دائی حسین نشونش دادی و گفتی: خشگله؟
مجلس که تموم شد من تو ماشین بهت گفتم ثنا بریم خونمون بخوابیم
با التماس گفتی: نه.... مامان..... بلیم علوس ببینیم....
با اصرار شما تا خونه مامان عروس با کاروان عروسی رفتیم و تو حسابی عروس دیدی و آخرش برات توضیح دادم که تموم شده و باید بریم. عروس هم دیگه میره خونشو و لباسش رو عوض میکنه(آخه بیشتر عاشق لباس عروسی)
با اکراه قبول کردی
هر کسی میاد خونمون خیلی خیلی خوشحال میشی بعد سریع شروع میکنی به تمیز کردن اتاقت و به طور خودجوش اسباب بازیهات رو میذاری سرجاشون. بعد که طرف اومد کم کم کم کم همه وسایلت رو دونه دونه میاری بهش نشون میدی
مرسی که اینقدر مهمون نوازی گلم(مثل بابائی)
تو هفته گذشته تولد عمه اکرم بود. از تولد که برگشتیم تا حدود یکساعت بعدش که خوابیدی بلند بلند با خودت میگفتی
چرا زحمت کشیدید
اینم عکسای ماه بیست و سوم
در حال دریافت انرژی مثبت از چادر نماز مامی

دوربین و بده من

بچه هام رو بخوابونم



و دلی از عزا دربیارم


خودم خوابیدم. بدون کمک مامان


مامان صبح داشت میرفت سرکار دید من خشگل خوابیدم ازم عکس گرفت
دوربین و دادم مامان گفتم از من و اسبم عکس بگیره بعد عکس رو به اسبم نشون دادم

ماست خور حرفه ای

و رفتیم سیزده بدر


علی جوگیر

و کلی بع بعی دیدیم



و تقرب به درگاه الهی


پارک ثنا(شهرداری اشتباهی اسمش رو یه چیز دیگه گذاشته)




و سفر نامه مون
اول از قم(خونه علی اینا) شروع کنیم










آبشار نیاسر








باغ فین








با عرض معذرت عکسا با تاخیر اومدن
من برم تا کتک نخوردم
عصای دست مامی



هر بلایی خواستند سر من آوردن این زینب و نیلوفر

از راست: زینب، میکی موس، نیلوفر، ثنا

یه بار دیگه مامی منو برد آرایشگاه

و مداومت بر بساز و بفروشی


این دخمل همسایمونه، اسمش ستایشه، هم معنی اسم خودم

و از همه مهمتر اینکه این دخمله اسمش ثنا بود هم اسم خودم که مامانم تا فهمید موبایلش رو درآورد

گذشت و گذشت تا اینکه یه اتفاقی افتاد و سروصدا شد و همه گفتن سال تحویل شد. منم به این فرمت درآوردن و بردنم عید دیدنی



من و پارسا تو چمدونیم و مامانم داره حرص میخوره که بیاید بیرون چمدون و ببندم الان جاده شمال قلقله میشه


و رفتیم شمال



من و زینب تو شهربازی رامسر


لالاکردم ساکتتتتتتتتتتتتت


خب مامان من از این علوسکا میترسم

بهم میگفتن نوک طلا

خوش به حالت محمدپارسا، بعد از حموم میچسپه ها
تق تق تق
داره میاد
.
.
.
.
.
تولد دو سالگی تو راهه
.
.
.
.
ولی من هنوز نمیدونم چطور جشنی واسه این خانم گلمون بگیرم
تعطیلات چند روز گذشته رو قم بودیم. یه سر هم رفتیم تا نیاسر و کاشان. خیلی خوش گذشت
اگه منو نزنین باید بگم عکساش رو چند روز دیگه با عکسای ماه بیست و دوم یکجا میذارم.
دیروز که داشتیم برمیگشتیم ثنا رفته بود تو اتاق علی و میگفت من نمیام. من که حریفش نشدم عمومحمد بغلش کرد و کم کم راضیش کرد که بیاد سوار ماشین بشه
اون روز که رفتیم کاشان قرار بود شب برگردیم ولی چون شلوغ بود و به چند جای تاریخی سرنزده بودیم تصمیم گرفتیم بمونیم. یه خونه ویلایی تو فین گرفتیم و اونقدر خسته بودیم که زود خوابیدیم. ولی صبح که از خواب پاشدیم ........ وای خدا تازه فهمیدیم تو چه بهشتی شب رو سر کردیم و خودمون حواسمون نبود. یه باغ بزرگ و معرکه. کلی داخل باغ گشتیم و ثنا هم واسه اولین بار با کلمه"باغ" آشنا شد و مرتب تکرار میکرد. خیلی واسم جالب بود وقتی داشتیم برمیگشتیم ثنا برگشت بهم گفت: نریم خونمون
خب بچه ام حسابی داشت بهش خوش میگذشت و سرشار از اکسیژن خالص بود دیگه
چیزی که قبلا هم تو مسافرت به مناطق کویری کشور دستم اومده بود رو دوباره با خودم مرور کردم: مناطق خشک با مردمان باهوش که آب رو به هر قیمتی به سلطه درمیاوردن و سرزمینای سبزی واسه نسلهای بعدی به جا گذاشتن. بهار این شهرها واقعا عالیه. قبلا هم کاشان رفته بودم اما گردش صرف مکانهای تاریخی که خیلی از این مدل سفر خوشم نمیاد. هر شهری که میرم دلم میخواد تو خود شهر بخصوص بافت قدیمیش دنبال مدل زندگی آدماش باشم که ایندفعه چیزای زیادی از کاشانیهای گل دستم اومد. خیلی حسرت خوردم به حال بچه هایی که تو اون باغ بزرگ شدن و کلی متاسفم شدم واسشون که اونجا رو اینجوری ول کردن و چسبیدن به مثلا "زندگی مدرن".(همه اینا رو از زبون نوه صاحب باغ کشیدم بیرون. اصولا مامان ثنا هر جا بره دل و روده زندگینامه آدمای دور و بر رو درمیاره). هوای توپی داشت و تنفس عالی بهترین حس رو به آدم میداد. یه استخر هم اون وسط بود که توش پر ماهی قرمز بود. اگه ثنا رو ول میکردم جفتکی میپرید تو آب. کلا تو این شهر پر کوچه باغه بعد از کوچه باغاش فرم خاص معماری خونه ها و نماهاشون خیلی جالبه. قشر مرفع این شهر از نمای سنگ بری و تزیین دستی سنگ واسه خونه هاشون استفاده میکنن که ظاهر خیلی زیبا و باشکوهی به منازلشون داده بود. قسمتهای سنتی هم که مثل خیلی از شهرهای گرمسیری عبارت بود از یک زیرزمین و یک منزل همکف مسکونی. حتی نوساختها هم همین مدلی بودن که فکر میکنم به خاطر خنک بودن زیرزمین از این مدل استفاده میکنن
نیاسر رو که باید منتظر باشید تا بزبان تصویر واستون تعریف کنم. با کلمات نمیشه. البته امیدوارم عکسها براتون جالب باشه چون اونقدر مشغول سرگرم شدن و صخره نوردی بودم که خیلی حواسم به عکاسی نبود. ثنا رو هم بردم زیر آبشار و از خیس شدن هم که بدش نمیومد.....
خلاصه اینکه پایان بیست و سه ماهگی ثنا هم مصادف شد با این سفرمون و .... خوش به حال ثنا شد.
من: ثنا دوست داری بزرگ شدی چیکار کنی
ثنا: غذا دلست کنم
.
.
.
.
یه روز دیگه تو خونه مامان جون
عمه اعظم: ثنا دوست داری بزرگ شدی چیکار کنی
ثنا: وم وم کنم(همون رانندگی)
.
.
.
من: کلاغه میگه
ثنا: قال قال
من: گنجیشکه میگه
ثنا: چیگ چیگ
من: گاو میگه
ثنا: مااااااااااااا
من: خروس میگه
ثنا: قوقولی قوقو(با آهنگ)
من: مرغه میگه
ثنا: قدقدقدا
من: پیشی میگه
ثنا:میومیومیو - بعضی وقتا هم که چارچنگولی میاد تو آشپزخونه و میو میو میکنه که مثلا منو بخوره
من:هاپو میگه
ثنا:هاب هاب هاب
بزن کف قشنگه رو
* دیشب داشتم آشپزی میکردم دلم نمیخواست بیای تو آشپزخونه زیر دست و پای من ولو شی و مزاحمت ایجاد کنی واسه من و خطر واسه خودت. یه کم ذرت ریختم تو قابلمه و واست پفیلا درست کردم. آماده که شد نصفش رو ریختم توی یه سینی دادم دستت گفتم برو بیرون پیش جناب امپراطور که دارن تلویزیون میبینن بشین و با هم بخورید. زمانی گذشت و صدای بابایی اومد که میگفت:
یه کم دیگه واسمون بریز ثنا همه رو خورد
همزمان تو وارد آشپزخونه شدی با سینی و گفتی:
مامان بازم بلیز بابا همه رو خورد
و من متحیر موندم که هیچ کدومتون به نفع اون یکی سر پفیلا کنار نمیرید که هیچ تو تموم شدنش هم همدیگر رو متهم میکنید
نتیجه اخلاقی: تو اختلافات پدر و دختر سر خوردن خوراکی دخالت نکنید خودشون حل میکنن
* مهتاب خانم(عروسکت) یه بند به کلاهش وصل بود با دو تا توپک صورتی که کلا این بنده دراومده بود و منتظر یه فرصت بودم که دور از چشمت بندازمش تو آشغالی. دیروز بعد از ظهر این فرصت پیش اومد و در یک لحظه غفلت جنابعالی انداختمش تو سطل. بعد از خوردن شام حاضر شدیم که شما رو ببریم پارک. کیسه زباله رو از داخل سطل آوردم بیرون که با خودمون ببریمش که همزمان جیغ تو بلند شدکه:
مامان از اینا علوسک(اونم با حالت نیمه گریه)
بلهههههههههههههه دیدی و مجبور شدم با چندش تمام درش بیارم
نتیجه اخلاقی: خب کیسه زباله باید مشکی باشه دیگه سبز دیگه چه معنی داره
دیروز بعد از ظهر خبطی فرمودیم و شما را با پدرتان- که به دلیل بیماری خانه نشین می باشند- تنها گذاشته و یک سر به W*C رفتیم. هنگام بازگشت تا در را باز نمودیم شما به مانند فانتوم به طرف ما آمده و با حالتی بین غم و ؟؟ گفتید: مامان بابا منو کشت
جاننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
همانند برق گرفته ها رو به پدرجانتان نمودیم که این طفل چه میگوید که ایشان در کمال خونسردی فرمودند: کمی اذیتمان کرد یک دانه زدمش- به همین راحتی، به همین خوشمزگی-
دوباره خبطی نمودیم و بعد از مدتها ول کردن خودمان، مقداری تن پوش از برای خود خریدیم و از وقتی که در خانه بازش کردیم مرتب به من نگاه میفرمودی و عنوان میکردی که:
مامان من از اینا ندالم
مامان بلای من لباس نگلفتی؟
مامان من لباس میخوام
و هر چه خواستیم قانعتان کنیم که کمد لباسهای شما در حال ترکیدن میباشد حافظه تان همکاری نکرد که نکرد
از اونجاییکه هوا کاملا بهاری و مطبوع هستش و ما دیگه هیچ بهانه ای در قبال پارک رفتن شما نداریم پس بنابراین بین یک تا سه بار در شبانه روز در بوستان جنب محل سکونت خود به سرگرم نمودن شما مشغول میباشیم و از این بابت که قبل از رفتن کفشهایمان را به جلوی درب ورودی منتقل نموده و جفت آماده پوشیدن مینمایید بسیار سپاسگذاریم خانم خانما
از اینکه هنگام آماده نمودن غذا از بس شاد و خرم بوده و از روی سرمستی در این امر شدیدا بنده را یاری مینمایی و مراتب شرمندگی بابای عزیزت رو مهیا میکنی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما
از اینکه گاه و بیگاه در بغل ما مینشینی و بعد آرام صورتت را برگردانده و ما را غرق بوسه میکنی و به قول خودت"محبببببببت" میکنی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما
از اینکه هنگام بازی با عروسکهایت ما را نیز سهیم نموده و در دنیای کودکانه خود وارد مینمایی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما
از طرف مامان و بابا
پریروز تو مریض بودی و مرتب بالا میاوردی، بردمت دکتر ظاهرا یه ویروس جدید همه گیر اومده بود تو بدن نازت داروهات رو گرفتیم و آخرای شب بود که دیگه حالت خوب شد و دوباره شروع کردی به شیطنت و دیگه مطمئن شدم ازت. دیروز صبح پاشدم بیام سر کار که یه کم حس بدی داشتم با این وجود اومدم ولی تا پام رو گذاشتم تو اتاقم حالت تهوعم شروع شد زود مرخصی گرفتم و برگشتم خونه. تو و بابایی هنوز خواب بودید، خود درمانی رو شروع کردم یه قرص خوردم و خوابیدم تا 12 ظهر تو هم که از شب قبلش قطره همین دارو رو خورده بودی از من گیج تر و منگ تر بودی و خلاصه ظهر پاشدیم و صبحانه خوردیم و دو ساعت بعد بابایی اومد و زحمت ناهار رو کشید و دوباره من و تو بیهوش شدیم. قبلش بابا بهت توصیه کرده بود که مامانت مریضه و اذیتش نکن. ساعت حدود 5 بود که متوجه شدم بیدار شدی و رفتی اسباب بازیهات رو آوردی بالای سرم و خودت شروع کردی به بازی ولی دوباره خوابم برد یک ساعت و نیم بعد دوباره چشمام رو باز کردم دیدم تمام این مدت رو بالای سرم موندی و الحق و الانصاف هم اصلا اذیتم نکردی.
شاید ظاهرا چیز خاصی نباشه ولی برای من خیلی خاص بود. دخترک من که حتی چند دقیقه هم تحمل تنهایی رو نداره مثل یه خانم رفتار میکرد و من ........
بعد که سرحال شدم واسه تشکر از خانمیت آماده ات کردم و بردمت پارک همش هم تو ذهنم بود من و تو شب رو چجوری بخوابیم با این همه خوابی که تو روز داشتیم ولی نگرانیم بیخود بود هههههههه
بعدا نوشت: اومدیم تو ماشین نشستیم. رفتی صندلی عقب، صندلی مخصوص کودکت وصل نبود. دستور صادر نمودی که کمربندت رو ببندم بعد هم گفتی مامان تو هم ببند، کمربندم رو بستم بعد خطاب به بابایی گفتی: بابا کمربند ببند آقا پلیسه .....(نفهمیدم چی گفتی)
و ما خندیدیم و کیفور شدیم از رفتارای این همیار پلیسمون
دو روز از پایان بیست و دوماهگی ثنا خانم گذشته و چون مسافرت بودیم یه کم پست رو دیرتر گذاشتم. فصل زیبای بهاره و چند روزی رو تو طبیعت زیبای رامسر بودیم. واقعا خوش گذشت. ثنا رو واسه اولین بار بردم آبگرم و در واقع اولین باری بود که میبردمش تو استخر اولش میترسیدم ولی بعد که توی آب بغلش کردم دیدم خیلی سبکه و خودش هم همکاری لازم رو میکرد.
یه روز هم رفتیم تله کابین سوار شیم که اونقدر صفش طولانی بود که غروب شد و مجبور شدیم برگردیم و کلا کنسل شد ولی وسایل مخصوص خردسالان شهربازیش رو سوار شد و کلی حال کرد و اصلا راضی نبود که برش گردونیم.
هر روز عصر میرفتیم لب دریا ماهیگیرا رو تماشا میکردیم که از دریا برمیگشتن و تورا رو جمع میکردن. هر دفعه هم یدونه ماهی به ثنا عیدی میدادن
دختر ۱۲ دندونه ما دیگه یادی از می می نمیکنه و حسابی به وضعش عادت کرده. شبها هم تخت تا صبح میگیره میخوابه(صبح که چه عرض کنم لنگ ظهر)
الانم اومده کنارم نمیذارم راحت بنویسم. عکسهای قشنگ این ماه هم تو دوربینه که شارژش تموم شده و شارژرش گم شده و خلاصه بازم با تاخیر میارمشون
اولین روز از سال 91 رو پشت سر گذاشتیم و تو دومین بهارت رو داری تجربه میکنی. بهت تبریک میگم این فصل زیبا رو عزیزم. موقع سال تحویل که خواب بودی و با زور و چماق هم نشد بیدارت کنیم. فقط تونستم بهترینها رو برات آرزو کنم
چند روزه که تو موبایلم کلیپ (توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود) رو ریختم و ثنا هم مدام داره نگاش میکنه
و اما بازتابش تو زندگی ما: از ناخن گیر و ناخن گرفتن خیلی بدش میومد ولی پریشب در یک اقدام غافلگیرانه خودش بهم گفت مامان ناخن اومده بلو ناخن گیل بیال!!!!!!!!!!!!!!!!!! هم ناخنای دستش و هم پاش رو گرفتم
دیروز هم به دستای من گیر داده که مامان ناخنت اومده بلو ناخن گیل بیال 
کم کم داره از راه میرسه
صداش میاد
بوی خوبش میاد
خاطره هاش زنده میشه
.
.
.
بهار دیگهههههههههههه. ماهی که بوی تولد داره واسمون
آخرین ماهگرد ثنای من تو سال 90 امروزه
بیست و یکمین ماه از زندگی قشنگش
صبح رفتم تو اتاقش بهش سر بزنم دیدم دمر خوابیده و سرش به دیواره تختشه. خواستم جابجاش کنم راحت تر بخوابه ولی یه لحظه فکر کردم همینجوری به حال خودش بزارمش، هر وقت خواست خودش بر میگرده کم کم هم یاد میگیره اگه پتوش رفت کنار بکشه روی سر خودش. این یعنی تمرین خانم شدن و بزرگ شدن از طرف مادر واسه دخمل کوچولو.
خیلی انرژی داره و فکر کنم گاهی وقتا کم میارم. دلش میخواد تو همه کارای من سرک بکشه. هنوز به من وابستگی شدید داره و وقتی با هم تنهاییم یا باید در خدمتش باشم یا اینکه وقتی سرم به کارهام گرمه باید گرمای وجود این گربه کوچولو رو که به پاهام چسپیده حس کنم.
یه کم عذاب وجدان داره میکشدم چون چند باری تا حالا باهاش تند رفتار کردم. مثلا دیشب که یه آن غافل شدم دیدم یه تیکه از دیوار پذیرایی رو گاز زده گذاشته تو دهنش و من ......
تحمل نداره چراغای هیچ جا رو خاموش ببینه. دیگه دستش به پریزا میرسه و خودش میره همه رو روشن میکنه و بعد میاد میشینه جلوی تلویزیون
دست به رشوه گرفتنش خیلی خوبه. چند روزه که بابایی از صبح تا شب سرش شلوغه و ناچار من بعد از ظهرها میرم از خونه مامان جونش میارمش. تا قول رفتن به پارک رو ندم نمیاد. از پارک هم تا قول گرفتن بستنی رو ندم رضایت به کات کردن نداره
دیروز ناهارش رو نمیخورد بهش گفتم اگه بخوری میبرمت گشتل(همون ددر) با چنان ولعی غذاش رو خورد که خودم هم هاج و واج مونده بودم. واسه شام هم خونه مامان جون بودیم باز نمیخورد. خواست بره پریز برق رو بزنه که دید دستش نمیرسه. باباجون بهش گفت باید غذا بخوری تا بزرگ بشی و دستت برسه. دوباره اشتهای خانم باز شد اونم در حد المپیک
عاشق برنامه جمعه به جمعه هست و عموقناد رو خیلی دوست داره. وقتی هم که برنامه خنده بازار رو میبینه که توش عمو قناد رو به شوخی نشون میدن بازم فکر میکنه خودشه و خوشحال میشه با همه آهنگاش هم میرقصه در حد.....
دندوناش یازده تا هستن. دو تا نیش بالایی در اومد و یه کم از بداخلاقی های خانم کم شد.
دیگه مثل قبل دوست نداره من برم سر نماز. میاد جانمازم رو جمع میکنه و میبره میذاره یه اتاق دیگه. بعد از نماز تا میام یه کم بهش اخم کنم میگه مامان قبول باشه منم باز مهربون میشم و یادم میره
مشکلی پیش اومده که فعلا نمیشه عکسای این پست و پست های قبلی رو آپ کرد
حل که شد میارمشون
اومدندددددددددددددددددددددددددددد
بستنی خور حرفه ای ما(کمش روزی یدونه اونم تو این سرما)
از راست: صالحه- ثنا- محمدنیکان(داداش صالحه)- شایان قهرمان
یه روز هم رفتیم پیش مهسا کوچولو که تازه صاحب یه آبجی ناز به اسم یسنا شده

ثنا: مامان نماز خوندی
من: آره عزیزم
ثنا: نوش جون
من:(به زور خنده ام رو نگه میدارم) ثنا بعد از غذاخوردن میگن نوش جون بعد نماز میگن قبول باشه
ثنا: قبول باشه. قبول باشه. قب.....
داره اونقدر تکرار میکنه که خوب یاد بگیره
فعلا آموزشهای دبلیو سی به علت لجبازی بیش ازحد جنابعالی در امر ..... تا اطلاع ثانوی تعطیل میگردد. شاید به قول دوستان نی نی سایتی چون هوا سرد هستش دستشویی رو دوست نداری و با اینکه اطلاع میدی .... رو ولی تا میام ببرمت دستشوئی جیغ میزنی که: نههههههه همینجا میکنم
به دلیل حفظ احترام و آبروی یک نی نی پاستوریزه این پست فاقد امکان نظر دهی میباشد. نخند
عکسی هم جهت آپ نداریم(وا خدا مرگم بده
)
پست حاضر هیچ ارتباطی به استقلال قهرمان ندارد
پست حاضر به هیچ وجه در جهت کوبیدن پرسپولیس همیشه سوراخ نمی باشد
پست حاضر هیچ ارتباطی به قراردادهای کمتر یا بیشتر از بیست ماهه ی بازیکنان درویش مسلک و پاک سیرت و ..... فوتبال این مرز و بوم ندارد.
این پست فقط و فقط گویای این میباشد که ثناخانم ما بالاخره بعد از ماهها مخ زنی از طرف ما و مقاومت از طرف خودش قبول کرد که اتاق خوابش رو قلمرو حکومت خودش قرار و تختش رو به ام پی تری خوابیدن در نزد ما ترجیح بده. دو سه باری تا صبح بیدار میشه که میرم بهش سرمیزنم و میخوابونمش. 
و اما شق القمر دوم:
آموزش ج ی ش و .... در دبلیو سی
بععععععععععععععععععله
حدود یه هفته ای میشه. همچنان پوشکش میکنم ولی زود زود میریم دستشویی و .... چشمتون روز بد نبینه. همه کاری انجام میده جز.... از آب بازی و شستن دستشویی با فرچه گرفته تا ور رفتن با دستمال توالت و دکمه های مینی واشرش که جاش اونجاست تا دور من چرخیدن و کندن اسپایدرمن برجسته روی دنپائیش و خلاصه خیلی کم همکاری میکنه. یه وقتایی هم خودش اعلان میده که میخواد کاری کنه ولی تا میام ببرمش توالت جیغ میزنه که نهههههههه همینجا
و اما اندراحوالات پایان بیست ماهگی و ورود به بیست و یک ماهگی
حرف زدن: در حد تیم ملی. نمونه اش دیروز صبح بود که یدفعه دیدم داد میزنه مامااااااااااان اس ام اس. اومدم دیدم راست میگه یه اس ام اس واسم اومده بود
دوئیدن: در حد تمرین ماراتون
غذا خوردن: خوبه، میوه رو بیشتر دوست داره
اخلاق و کردار و رفتار: دلقکیه واسه خودش. نمونه اش: یه کیف گنده انداخته روی دوشش و میگه مامان من بلم
میگم کجا
بلم بستنی بخلم. در رو باز کن بلم
در رو باز میکنم میگه بیا قاتاتور(آسانسور) رو بزن من بلم
خلاصه اینکه با کلک راضیش کردم که بیا تو و بابا بعدا واست میخره میاره
عکسا رو بعدا میام آپ میکنم فعلا وقت ندارم
آهان با یه ماه تاخیر آورومشون
خاله پیر زن
امکانات که نباشه باید وان حمومش رو جای ماشین استفاده کنه
ثنا و نازنین زهرا تو پارک
ثنا-محمدنیکان-محمدپارسا
یه کم تردمیل سواری تا مامان جون نیومده
و تعجب میکنیم
این عکسا رو ثنا از خودش گرفته
این دستمال سر هم هنر خاله زینبه
ثنا و زینب در حال خوابوندن عروسک زینب

دیشب تو آشپزخونه مشغول بودم، تو هم داشتی با خودت بازی میکردی و حرف میزدی، تو رویا بودی با خودت میگفتی آقا........................... بستنی بده ثنا...........................بعد ژست خرید رو میگرفتی و مثلا بستنی رو ازش گرفتی و ......
یاد حدود 4 سال پیش افتادم که دقیقا همین جمله ها رو یه شب از زبون علی کوچولو پسرخاله ات شنیدم
ظاهرا جنبه وراثتی داره و کاریش نمیشه کرد
آمار بستنی هایی که تو فریزر داریم رو میدونی و دیشب هم چون مطمئن بودی که بستنی نیستش این ادا و اصول ها رو درمیاوردی
حالا من حق دارم وروجک صدات کنم یا نه