ثنایی حدود سه ماهه که داره دست و پا میزنه که چارچنگولی راه بره، تا حالا فقط میتونست عقب عقب بره ولی از دیروز یعنی 29 بهمن 89 خانم یاد گرفته یه کم به جلو حرکت میکنه و مارو یه کمکی خوشحال کرده.
از این که بگذریم حموم رفتن خانم منو کشته، ایشون عاشق آب تشریف دارن و از اونجایی که من تو خونه خیلی کار دارم معمولا با بابایی میره حموم( البته به همراه تمامی عروسک مرغابی ها و هدم و حشم و طبق و تاس و..............) وقتی میاد بیرون که لباساشو بپوشم حسابی اذیت میکنه و بابا بابا میگه ترجمه: منو دوباره بفرست تو حموم
از این که بگذریم دیکشنری خانم خانما هم بحثی داره واسه خودش. عمه و بابا و مامان رو خوب میگه(یعنی میفهمه و میگه). علی کوچولو رو هم صدا میکنه البته با لفظ "ایی". چند تا کلمه دیگه هم میگه که فقط خودش معنیشون رو میفهمه و بس مثل:اگ گ گ
ا خ خ خ
هو م م م
و......
اگه شما معنیهاشون رو میدونید با من تماس بگیرید
این چند تا عکس از روزهای گذشته خانم
ثنایی و بابایی که حسابی همدیگه رو تحویل هم میگیرن و البته بین خودمون بمونه یه وقتایی حسودیم میشه به جفتشون
از قسمتهای خوب قضیه که بگذریم ثنا تازگیها یه کم بهانه گیر شده. صبحها که سرکار هستم. بعد از ظهرها و شبها از جلوی خانم حق ندارم تکون بخورم زود صدای اعتراضش بلند میشه. تو آشپزخونه که جرأت نمیکنم جلوی چشمش برم. البه گاهی با روروئک دنبالم میاد و خودش رو با در کابینت ها سرگرم میکنه ولی بعضی وقتها به همین هم راضی نمیشه. شاید به خاطر اینکه نصف روز پیشش نیستم حساس شده. به هر حال کاش زبونم و میفهمید تا بهش میگفتم که همه زندگیمه و قلبم برای اون میتپه.
بهترین لحظات زندگی ثنا اون موقعیه که پدرش باشه من هم باشم بین ما نشسته باشه و ترجیحاً اسباب بازیها و عروسکهاش جلوش ریخته باشن. فقط در این حالته که نق نمیزنه
به هر حال خدا رو بابت همه چیز شکر