-
بیست و دو ماه و دو روز
سهشنبه 8 فروردینماه سال 1391 16:11
دو روز از پایان بیست و دوماهگی ثنا خانم گذشته و چون مسافرت بودیم یه کم پست رو دیرتر گذاشتم. فصل زیبای بهاره و چند روزی رو تو طبیعت زیبای رامسر بودیم. واقعا خوش گذشت. ثنا رو واسه اولین بار بردم آبگرم و در واقع اولین باری بود که میبردمش تو استخر اولش میترسیدم ولی بعد که توی آب بغلش کردم دیدم خیلی سبکه و خودش هم همکاری...
-
عیدت مبارک گلم
سهشنبه 1 فروردینماه سال 1391 19:48
اولین روز از سال 91 رو پشت سر گذاشتیم و تو دومین بهارت رو داری تجربه میکنی. بهت تبریک میگم این فصل زیبا رو عزیزم. موقع سال تحویل که خواب بودی و با زور و چماق هم نشد بیدارت کنیم. فقط تونستم بهترینها رو برات آرزو کنم
-
A Separation
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 22:34
-
.....(رمز همون رمز بیوگرافیه)
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 11:14
-
ثنا نگو یه دست گل
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1390 10:21
چند روزه که تو موبایلم کلیپ (توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود) رو ریختم و ثنا هم مدام داره نگاش میکنه و اما بازتابش تو زندگی ما: از ناخن گیر و ناخن گرفتن خیلی بدش میومد ولی پریشب در یک اقدام غافلگیرانه خودش بهم گفت مامان ناخن اومده بلو ناخن گیل بیال!!!!!!!!!!!!!!!!!! هم ناخنای دستش و هم پاش رو گرفتم دیروز هم به دستای...
-
بیست و یک ماه
شنبه 6 اسفندماه سال 1390 08:50
کم کم داره از راه میرسه صداش میاد بوی خوبش میاد خاطره هاش زنده میشه . . . بهار دیگهههههههههههه. ماهی که بوی تولد داره واسمون آخرین ماهگرد ثنای من تو سال 90 امروزه بیست و یکمین ماه از زندگی قشنگش صبح رفتم تو اتاقش بهش سر بزنم دیدم دمر خوابیده و سرش به دیواره تختشه. خواستم جابجاش کنم راحت تر بخوابه ولی یه لحظه فکر کردم...
-
نوش جون قبول باشه
دوشنبه 24 بهمنماه سال 1390 13:21
ثنا: مامان نماز خوندی من: آره عزیزم ثنا: نوش جون من:(به زور خنده ام رو نگه میدارم) ثنا بعد از غذاخوردن میگن نوش جون بعد نماز میگن قبول باشه ثنا: قبول باشه. قبول باشه. قب..... داره اونقدر تکرار میکنه که خوب یاد بگیره
-
تعطیلی یک پروژه
شنبه 15 بهمنماه سال 1390 13:50
فعلا آموزشهای دبلیو سی به علت لجبازی بیش ازحد جنابعالی در امر ..... تا اطلاع ثانوی تعطیل میگردد. شاید به قول دوستان نی نی سایتی چون هوا سرد هستش دستشویی رو دوست نداری و با اینکه اطلاع میدی .... رو ولی تا میام ببرمت دستشوئی جیغ میزنی که: نههههههه همینجا میکنم به دلیل حفظ احترام و آبروی یک نی نی پاستوریزه این پست فاقد...
-
پایان بیست ماهگی و لالا استقلال
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 09:15
پست حاضر هیچ ارتباطی به استقلال قهرمان ندارد پست حاضر به هیچ وجه در جهت کوبیدن پرسپولیس همیشه سوراخ نمی باشد پست حاضر هیچ ارتباطی به قراردادهای کمتر یا بیشتر از بیست ماهه ی بازیکنان درویش مسلک و پاک سیرت و ..... فوتبال این مرز و بوم ندارد. این پست فقط و فقط گویای این میباشد که ثناخانم ما بالاخره بعد از ماهها مخ زنی از...
-
آقا......... بستنی بده ثنا..............
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 09:25
دیشب تو آشپزخونه مشغول بودم، تو هم داشتی با خودت بازی میکردی و حرف میزدی، تو رویا بودی با خودت میگفتی آقا........................... بستنی بده ثنا...........................بعد ژست خرید رو میگرفتی و مثلا بستنی رو ازش گرفتی و ...... یاد حدود 4 سال پیش افتادم که دقیقا همین جمله ها رو یه شب از زبون علی کوچولو پسرخاله ات...
-
بدون عنوان
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 13:56
تو پمپ بنزینیم.بهم میگی مامان این چیه؟ میگم ثنا ما غذا میخوریم ماشین بنزین میخوره یه کم مکث میکنی و بعد میگی: اینجولی خ خ خ خ خ بعد من میغشم از خنده حالا چند روزه که هی ازت میپرسم ثنا ماشین چجوری بنزین میخوره و تو میگی:خ خ خ بعد دو تایی با هم میغشیم رفتیم خونه خاله صبورا(مامان زهرا و پارسا...
-
علیییییییییییییییییییی
سهشنبه 13 دیماه سال 1390 09:46
دیشب قبل از اینکه بابائی بیاد خونه ثنا خل شده بود و بلند بلند علی رو صدا میکرد فکر کنید بلند میگفت علییییییییییی علیییییییییییی علیییییییییییییییییی گوشی رو ورداشتم زنگ زدم به خاله زینبش و گفتم علی رو صدا کن بیاد دخترم هواشو کرد. اونم گفت یعنی چی خانم دخترت رو جمع کن و ..... و خلاصه این دو تا که یه یکماهی هست همدیگر...
-
نوزده ماهگی ثناخانم
چهارشنبه 7 دیماه سال 1390 10:24
سلام به دختر گل و حرف گوش کن مامان دیروز نوزده ماهت تموم شد و قدم گذاشتی تو بیستمین ماه از زندگیت. این یعنی چی؟ یعنی دیگه داری واسه خودت خانمی میشی. خب از رفتارهات هم که این چیزا کاملا معلومه. اکثر جملات و کلمه ها رو بدون نقص ادا میکنی و خوب تو حرف زدن پیشرفت کردی. پرحرف هستی در حد طوطی. وقتی چیزی واست ناشناخته است...
-
ببخشید دخترم ولی واقعا خسته ام
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 11:00
میدونم که تو زیباترین و بهترین هدیه ای هستی که خدا تا حالا بهم داده میدونم باید داشتنت رو قدر بدونم و شکر گزار باشم و هستم. خیلی میدونم بیشتر از همه "مادر" واسه شما وروجکها خواستنیه و بهش احتیاج دارید اما... اما... اما... . . . دلم یه بعد از ظهر آروم میخواد با یه استراحت بی دردسر دلم یه روز تعطیل عالی میخواد...
-
ثنای پیشگو و قاری قرآن
شنبه 19 آذرماه سال 1390 08:38
دیشب میخواستیم بریم خونه دائی مصطفی(دائی بابائی). تو ماشین نشسته بودیم به همراه مامان و بابای علی کوچولو و مامان جون ثنا. نزدیک خونه دائی که رسیدیم متوجه شدیم ثنا داره با خودش حرف میزنه. خوب که دقت کردیم دیدیم داره میگه: مصطفی نیییییییییییست، مصطفی نییییییییییییییییست. جلوی در خونشون پارک کردیم و با ذوق پیاده شدیم و...
-
بالاخره رسیدی به یکسال و نیم
یکشنبه 6 آذرماه سال 1390 10:32
سلام دخترگلی من دقیقا یکسال پیش یه همچین روزی، روزی که شش ماهت تموم شد واسه اولین روز چندین و چند ساعت از هم جدا شدیم و بعد از شش ماه مرخصی(اونم چه مرخصیی) مامان اومدم سرکار. دقیقا یادمه ساعت به ساعت زنگ میزدم خونه و حالت رو از مامان جونت جویا میشدم. خیلی تو دلم غوغا بودم، بهت عادت کرده بودم. بعداز ظهر که اومدم پیشت...
-
سفرنامه ثناخسرو
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 11:14
مستحضر بودید که هفته پیش سه شنبه به مناسبت عید غدیر تعطیل بود. مامانم از خداخواسته چهارشنبه رو مرخصی گرفت بعدش مخ بابای ذ......ز........ رو زد و با مامان جون(مامان بابایی) دست به یکی کردیم و رفتیم قم خونه علی اینا وای که چقدر به من خوش گذشت. کلا تو فامیل دو طرف من و علی تنها نوه ها هستیم و واسه همین خیلی واسه هم غش...
-
مکالمه های جدید
شنبه 21 آبانماه سال 1390 08:55
من: ببعی میگه ثنا: بع بع من: دنبه داری ثنا: نه نه من: عمو زنجیرباف ثنا: بعله من: زنجیر منو بافتی ثنا:بعله من: پشت کوه انداختی ثنا: بعله من: بابا اومده ثنا:چی چی یاموده(چی چی آورده) من: نخود و کشمیش ثنا: با صدا پیشی من و ثنا با هم: میو میو میو دوتاش هم بدون شرح
-
مکالمه های من و دخملی
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1390 13:48
من: دختر مامان کیه ثنا: ثنااااااااااااائه من: عسل مامان کیه ثنا: ثناااااااااااائه من: ناناز مامان کیه ثنا: ثناااااااااااائه من: جیگر مامان کیه ثنا: ثناااااااااااائه و این داستان ادامه دارد
-
هورا هفده ماهه شدم
شنبه 7 آبانماه سال 1390 09:05
الوووووووو....................... دلام..................... خوبی این کلماتی است که این روزها تو خونه ما زیاد شنیده میشه. دخترک مامان در آستانه هجدهمین ماه زندگیش کنترل تلویزیون، لنگه دنپایی مامان، مهر جانماز و خلاصه هر چیزی که شبیه تلفن باشه رو میذاره توی گوشش و این کلمات رو میگه. یه کوچولو سرماخورده، شهر ما هم که هوا...
-
بلبل مامان و بابا
دوشنبه 2 آبانماه سال 1390 09:36
این روزا ثنای ما تمام سعیش رو داره میکنه که حرف زدن رو کامل یاد بگیره. خوب به چیزایی که ما میگیم دقت میکنه و بعد تکرار میکنه. از یاد گرفتن اسم اشیا گذشته و داره ضمایر فعلی رو تمیرین میکنه باباجون ثنا(بابای بابا): ثنا بیا یه بوس بهم بده برات بستنی میخرم بابای ثنا: نه سرما خورده نباید بستی بخوره ثنا: شربت خوردم ثنا:...
-
روز کودک
شنبه 16 مهرماه سال 1390 13:49
امروز روز کودک هستش دختر گلم ولی من نمیدونم چیکار واسه خوشحال کردنت بکنم البته یه کم دیروز خوشحالت کردم چون رفتیم قم پیش علی کوچولو و حسابی با هم بازی کردید و خوش گذروندی در هر صورت روزت رو بهت تبریک میگم
-
شانزده ماهگی
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 11:11
گل من شانزده ماهگیش تموم شد از کدوم یک از کاراش بگم؟ از شیطونتر شدنش؟ از اینکه خیلی پارک رو دوست داره و به هر بهونه ای ما رو میکشونه پارک واسه بازی و بعد با گریه میاریمش خونه؟ از اینکه دیگه مجبور نیستم واسش غذای اختصاصی درست کنم و هر چی ما میخوریم رو میخوره؟ از اینکه دخمل ترسوییه و با کوچکترین صدا میترسه میاد بغل من؟...
-
این یدونه رو باید تک و تنها جدا از هر خاطره دیگه بنویسم
شنبه 26 شهریورماه سال 1390 08:26
چند روزیه که تا صدای اذان رو میشنوی سجده میکنی و بعد بلند میشی دو تا دستت رو تا اونجا که میتونی میبری بالا میدونم کارت کاملا اکتسابیه، اطرافیانت رو موقع نماز خوندن دیدی و احیاناً ذکر جلاله رو از زبونشون شنیدی و فهمیدی که این کلمات و سجده بهم ارتباط دارن ولی اعتراف میکنم با این کارت خیلی تحت تأثیر قرار میگیرم و تا چند...
-
چند تا خاطره
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1390 09:13
۱- با بابائی میریم بیرون و یه جا میخواد ماشین رو پارک کنه، از من میخواد که سرم رو از شیشه یه کم بدم بیرون و به اصطلاح بهش فرمون بدم منم سرم به سمت عقبه و میگم برو برو برو برو که ثنا خانم هم با من هماهنگ میشه و میگه بلو بلو بلو 2- با ثنا میرم تو یه فروشگاه لوازم کودک که براش کفش بخرم وقتی دارم میام بیرون به خانم...
-
جون مامان اگه بذارم حساب کنی
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1390 09:36
دیروز عصر از خواب که پاشدیم شال و کلاه کردیم و با هم رفتیم ددر یه کوچولو باد پاییزی به صورتت میخورد و تو خیلی خوشت میومد و میخندیدی دوست داشتی بیشتر مسیر رو راه بیای رفتیم تو یه فروشگاه لوازم صوتی کار داشتم، خیلی اونجا بزرگ بود و هی پشت وسایلا گم میشدی و بعد زحمت میکشیدی منو پیدا میکردی و غش غش میخندیدی قسمت باحال...
-
پانزده ماهگی
سهشنبه 8 شهریورماه سال 1390 11:06
دختر نازنازی من دو روز پیش پانزده ماهگیش هم تموم شد و قدم گذشت تو شانزدهمین ماه زندگیش واقعا باورم نمیشه که داره اینقدر با سرعت بزرگ میشه، سال قبل این موقع داشتم عکسای سه ماهگیش رو میگرفتم خونه خاله مریم هیچ فکرش رو نمیکردم خاله با دیدن این بچه ناز من جوگیر بشه و یه داداشی برای صالحه بیاره یه پسمل ناز به نام محمد...
-
به سرعت باد
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1390 11:56
سال قبل جسمت لحظه به لحظه رشد میکرد دو هفته از بدنیا اومدنت گذشته بود که متوجه شدم دیگه پوشکات اندازه ات نیست و سایزش باید عوض شه. حدود دوماهگیت بود که کلا لباسات بایگانی شد و یه سری جدید رو برات باز کردم. و اوضاع به همین منوال میگذشت و عادت کرده بودم که هر لحظه از لحظه قبل سنگین تر بشی. اما امسال اوضاع برعکسه جسمت...
-
سالگرد ازدواج مامان و بابا
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 11:18
دیروز 25 مرداد سالگرد ازدواج من و بابا مهدی بودش در واقع هشتمین سالگرد ازدواجمون. امروز هم تولد بابائی هستش. ما هر سال شب بیست و پنجم رو یه جشن کوچولو میگیریم دیشب جایی افطار دعوت بودیم و جشنمون افتاد واسه امشب اگه عکس مناسبی از توش در اومد میام آپلود میکنم. اینم دسته گلی که بابایی برای مامانم هدیه خریده- حتما میخواین...
-
ماه رحمت خدا
شنبه 22 مردادماه سال 1390 10:21
سلام به ماه نزول قرآن سلام به ماه رحمت الهی سلام به ماه رمضون دوست داشتنی پارسال که ثنا خانمی دو ماهه بود نتونستم روزه هام رو بگیرم اما امسال خدا کمکم کرده و تا حالا گرفتم یه کم سخته روزها خیلی بلنده و ثنا با وجود اینکه غذا میخوره ولی می می رو همچنان دوست داره اما همه اینا به اون لحظه معنوی غروبش میارزه خدایا شکرت که...