X
تبلیغات
رایتل

ثنا و حسنا دو عشق کوچولوی من

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

سلام

به مشکل عمده بلاگرها مبتلا شدم. انگار سرگرم بودن تو شبکه های اجتماعی باعث شده وبلاگای نازنین تا حد زیادی مظلوم واقع بشن هم از جانب نویسنده و هم خواننده ها.

در هر صورت من اینجا رو همیشه دفتر خاطرات کودکیهای کودکانم میدونم و دلم میخواد بنویسم از رفتارها و تغییر رفتارهاشون واسه روزایی که اونقدر بزرگ شدن که مراقب باشن تغییر رفتارهاشون از چشمم پنهان بمونه!

اواسط ماه مبارک رمضان هستیم. ماه دوست داشتنی من و شما و اونا و اونا

فکر کنم یعنی فکر کنما مطمین نیستم ولی فکرمیکنم که سخت ترین ماه رمضون عمرم رو دارم پشت سر میزارم

بعد از نه ماه خانم خونه بودن روز اول ماه مبارک برگشتم سر کار. از اونجایی که حسنا خانم غذا میخوره در حد تیم ملی پس بنابراین روزه گرفتن بر اینجانب واجب می باشد. ساعت کاریم با احتساب یک ساعت پاس شیر از 9 صبح تا 2 هستش. حسنا رو سپردیم به پرستارش که دوست صمیمی مامان حسنا تو کلاسای قرآن مسجد هستش. عاشق حسنا بود هی غر میزد که چرا نمیزاریش پیش من خودت بری به کارات برسی منم گفتم بیا اصلا بگیر خودت بزرگش کن خلاصه که داره حالی میکنه با این دختر خوردنی ما. صبحها آقای پدر میبره میسپردش خونشون که یه کم پایینتر از کوچه ما هستن و بعد از ظهر هم خودم میرم دنبالش میبرمش خونه و در تمام طول مسیر از سرکار تا خونه اونا و از خونه اونا تا خونه ما با خودم زمزمه میکنم:

یک عمر اگر روزه بگیریم و بگیرند و بگیرید* همتا نشود با عطش خشک دهان علی اصغر

و اما ثنا خانم

باز هم بابایی زحمت میکشه و ثنا رو هم بعد از تحویل یک عدد محموله حاوی حسنا میبره مسجد نزدیک خونه مامان جونش که خاله زینب اونجا مدیریت یه سری کلاسای فرهنگی رو داره و ایشون هم تشریف میبرن چند ساعتی مشغول بازی و آموزش و خلاصه سرگرمی هستن.

بعد از ظهرها هم در منزل خود در انتظار ساعت افطار به سر میبریم. اگر ثنا و دوست عزیزش عسل خانم دختر همسایه اجازه بدن کمی میخوابیم و بعد از افطار هم تا سحر بیداریم یعنی امکان نداره بتونم بخوابم که اگه بخوابم هم حالم بد میشه دوباره بخوام بیدار شم هم اینکه امکان نداره به کارهام بتونم برسم.

بعله اینجاست که میفرماییم امسال سخت ترین ماه رمضون عمرمون رو داریم پشت سر میذاریم با داشتن یک عدد شیرخوار گوگولی شکمو

ثنا که همچنان بمب انرژی تخلیه نشده است انگار یعنی من که مادرشم موندم تو کارش. از وقتی بیدار میشه تا نیمه های شب که رضایت به خواب میده فقط داره بازی میکنه و در صورت پنج دقیقه فقط پنچ دقیقه بیکاری دادش درمیاد که حوصله ام سررفت. شدیدا انتظار رسیدن ماه مهر رو میکشم که بره مدرسه و یه کم شاید تخلیه انرژی صورت گرفت و تو خونه از ترکشهاش در امان بودیم. واسه پیش دبستانی تو یه مدرسه ثبت نامش کردم. چون تربیت مذهبیش برام مهم بود این مدرسه رو انتخاب کردم ولی خب در نهایت خودشه که راهش رو انتخاب خواهد کرد. ان شاالله که همه بچه ها عاقبت به خیر بشن.

تو ماههای اخیر علاقه زیادی به انجام رفتارهای خانمانه داره مرتب دوست داره سارافون بپوشه تو خونه با سندل و کلیپس و شال بعد هم همچین راه بره و عشوه بریزه که من نگاش کنم و تو دلم به خودم بگم یاد بگیر خانم مهندس یه عمر فقط به مرد بودنت نازیدی  

تولدش هم که روز هفتم خرداد یعنی یه روز بعد روز تولدش تو خونه مامان جون گرفتیم و خیلی هم خوش گذشت بهش حالا عکساش رو تو پست بعد میزارم ان شاالله.

و اما خانم کوچولوی خونه ما کوچولوی بلای خوردنی ما ووووووووی دلم غش رفت براش. سفید برفی مهربون من

الان نه ماه و نیمشه چهارچنگولی میره. مرتب در حال کشف جاهای ناشناخته خونه است. با خواهرش و عسل رابطه خوبی داره و مادامی که کار دارم میزارمش پیش اونا و سرگرم میشه. خاصیت خوبه حسنا اینه که حتی خودش میتونه تنهایی خودش رو سرگرم کنه یعنی چند تیکه اسباب بازی جلوش بزارم با شرطی که مطمین باشه کنارش هستم باهاشون سرگرم میشه و بازی میکنه. انگشتش رو میکنه تو لگوها که غش میکنم براش

هفت ماهش که تموم شد بابا گفتن رو یاد گرفت ولی با مفهوم صد در صدی نمیگه. دست دست میگفت و بعدش هم دست دستی میکرد. پیراهن رو میکرد توی سرش و میخواست که بپوشدش. از همون موقع هم سرسری کردن رو یاد گرفت

بعد از پایان هشت ماهگیش هم چند باری گنگ گفت مامان. آب خوردن با نی رو یاد گرفت. روز 18 خرداد متوجه اولین دندونش شدیم که دراومده بود که هنوزم بابت جوونه زدن دندوناش شکمش شل کار میکنه البته الان دو تا دندونش درامده. در مورد غذا خوردن مشکلی باهاش نداشتم و حتی غذاهای جامد رو میتونه بخوره . دالی بازی میکنه و یه پارچه رو میکشه وری سرش بعد ورمیداره میگه داااااا. 21 خرداد واسه اولین بار بای بای کرد.

پایان نه ماهگی

4 تیر ماه واسه اولین بار چهارچنگولی رفت. یه روز من خواب بودم و حدود یک ساعت و نیم بالای سرم با اسباب بازیهاش بازی میکرد که این خیلی برام جالب بود ولی خب آخرش تلافیش رو درآورد و آروم دست منو برد تو دهنش و چنان گازی گرفت که تنبیه شدم بچه به این گلی رو بیدار نزارم خودم بخوابم 

یه بازی هم بلدیم اسمشو گذاشتیم افتادن بازی یعنی تا میگم حسنا بیا افتادن بازی ریسه میره از خنده اونم اینجوریه که نگهش میدارم بعد صاف که شد آرو ولش میکنم بیاد تو بغلم کلی هیجان داره این بازی واسش وووووووی اگه بدونید بغل کردنش چه کیفی داره پنبه سفید من

آها یه چیز جالب دیگه هم چند شب پیش اتفاق افتاد. از اتاقش میخواست چهارچنگولی بیاد بیرون و همزمان یه اسباب بازیش رو هم میخواست بیاره هر چقدر سعی کرد دید نمیتونه دستش بگیره بیاردش آخرش گرفتش به دندون و خودش چهارچنگولی اومد بیرون.

دیگه چیزی یادم نمیاد خانما دیشب تا سحر بیدار بودن حسابی خسته ام کردن الان چشام پر خستگیه و خوابه 

مثل همیشه

الهی هر نفس شکر

نظرات (0)
نظرات شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل : (پنهان می ماند)
وب/وبلاگ :