مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وبلاگ کودکانه من گنجایش این غم رو نداره 

غمی که به هر شیعه ای رواست از شنیدنش قالب تهی کنه 

هر چند سعی میکردم جز کودکی رنگ دیگه ای به این دفتر یادداشت ندم ولی قلبم اونقدر از وقاحت یک شیطان پرست پست به درد اومده که ننوشتن جز به فزونی این بار غم اثری نمیکنه  

 

هتاکی یک خوک نجس به ساحت مقدس ائمه معصومین اونقدر بر قلبم سنگینی داره که ترجیح دادم چند روزی این دفتر خالی از شادی باشه که به واقع روز غم ماست. 

(بیشتر از یک هفته ایه که یه خواننده رپ مقیم آلمان به نام شاهین نجفی به خودش اجازه داده در یک کلیپ با وقاحت تمام هر چه که لایق خودش هست رو .........) 

 

به کوری دو چشم آن حقیری                                  که از فرط حقارت بددهان است 

به هر دیوار این دنیا نوشتم                                     نقی زیباترین نام جهان است

دیشب برای اولین بار توی این دوسال بعد از من و بابات خوابیدی 

یه کم حالم خوب نبود زود رفتم بخوابم به بابامهدی گفتم ثنا رو بخوابون میدونستم از پست برنمیاد فکر کنم یه نیم ساعتی گذشته بود که متوجه شدم داری مخ مخیش میکنی و خسته شده تو رو آورد پیش خودمون بخوابی بعد فهمیدم که خودش خوابش برده و تو هنوز بیداری. مثل کرم خزیدی اومدی روی من و بعد طرف راستم دراز کشیدی دوباره چشمام رو بستم و خوابیدم فقط گهگدائی میفهمیدم  که بازوم رو گرفتی و داری بوسش میکنی و با خودت حرف میزنی. 

کی میتونه بفهمه چه حسی داشتم؟ دیگه خبری از سردردم نبود وقتی این همه محبت رو ازت میدیدم. فکر کنم یه ساعتی گذشته بود که بابائی بیدارم کرد و گفت ثنا واسه چی اونطرف خوابیده و پتو روی سرش نیست(فکر کنم من باید ازش میپرسیدم  )

صبح هم یه بار بیدار شدی و ناآروم بودی اومدم نزدیکت. خواب خواب بودی ولی لپم رو بوسیدی 

  

خدایا شکرت 

همین لحظات رو که برام آفریدی از عسل هم واسم شیرینتره

 

 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

دیروز بعداز ظهر من و تو رفتیم واست کفش بگیریم. تا یه جایی مغازه ها رو دید زده بودیم که زنگ زدیم بابا هم به ما ملحق شد. 

توبه کردم 

دیگه هیچ وقت نمیبرمت خرید  

هر کفشی رو که میپوشیدی داد میزدی: 

اون یکی کو(منظورت اون یه لنگه بود) 

آقا کجا رفت(منظورت این بود که چرا صاحب مغازه اون یه لنگه کفش رو نمیاره واست) 

بعد که خوشمون نمیومد و میخواستیم از پات دربیاریم تازه اصل ماجرا شروع میشد  

ثنا: نههههههههههههه. کفش ثنائههههههههههههههههههههههههههههههههههههه 

 

بالاخره قشنگت ترین و راحت ترین کفشی که به نظرم میومد رو واست خریدم 

مبارکت باشه عزیزم. دیروز روز مادر بود 

میدونم اگه عمری باشه سالها بعد تو توی این روز واسم کادو میخری 

فکر نکن من از اون مامانا هستم که میگم نه چیزی نگیر من سلامتیت رو میخوام 

سلامتیت رو که بیشتر از هر چیز دیگه ای میخوام ولی باور کن کادو هم دوست دارم 

 

هیچ کادوئی دیروز نگرفتم نه از طرف محل کار نه از طرف ..... 

بحث احتیاج نیست  

هر چی که لازم داشته باشم خودم میتونم بخرم  

بحث قدردانی و قدرشناسیه  

واسه صبحهای زودی که از خواب بیدار میشم و شما دو تا هنوز خوابید 

واسه ساعتها کار واسه راحت تر زندگی کردن خانواده 

واسه اون ساعتی که میرسم خونه و دلم میخواد یه جا ولو شم ولی تو تازه منو میبینی و نفس میگیری و میخوای باهات بازی کنم و حرف بزنم 

واسه ناهاری که بابائی میخوره و ظرفاش رو روی ظرفشویی رها میکنه 

واسه بعداز ظهری که به زحمت میخوابونمت  

واسه عصری که با وجود یه عالمه کار خونه و شام و ناهار فردا باید ببرمت پارک 

واسه خونه ای که همیشه از تمیزی برق میزنه 

واسه کمد لباسهای شما و پدرت که اثری از نامرتبی و اتونکشیدگی توش نیست 

واسه شبایی که بابائی میره میخوابه و من و تو ساعتی رو با هم میگذرونیم تا خوابت ببره و بزارمت سرجات  

واسه لحظه ای که آروم میام سرجام بخوابم و با یه اعتراض مواجه میشم که چرا سروصدا کردی و از خواب پروندیم 

واسه نیمه شبی که خواب بد میبینی یا از جات غلط میخوری و تو ثانیه ای خودم رو به اتاقت میرسونم و میخوابونمت  

واسه هر نماز صبحی که با کمردرد میخونم و دلم رو خوش میکنم که از آثار عمل جراحیه و اصلا از کار و خستگی نیست 

واسه این اشکایی که داره الان میاد روی گونه ام 

 

من پرتوقعم مادر 

واسه همه اینا انتظار یه اس ام اس یه شاخه گل یا هر چیز دیگه ای داشتم   

 

فردانوشت: دیروز یعنی به فاصله ۲۴ ساعت پس از روز زن و چند ساعت بعد از نوشتن این پست با یه اس ام اس از طرف همسر گرام روبرو شدم که نوشته بود 

روز مادر با تاخیر مبارک ببخشید دیشب خسته بودم ولی دوستت دارم  

 

هیچ حسی نداشتم فقط نوشتم: دیر شده 

 

بعد که رفتم خونه یه کارت هدیه درآورد و بهم داد (با مبلغش چیکار داری؟ مادیگرای ....) 

باز هم هیچ حسی نداشتم و گفتم امروز مناسبت خاصی نیست 

 

کاش آدما یاد بگیرن هر کار خوبی رو تو وقت خوبش انجام بدن

 

دیروز عروسی دخترخاله بابائی بودش 

از صبح که بهت گفتیم شب میخوایم بریم عروسی منتظر بودی 

عصر که خواستی لباست رو بپوشی کلی از لباست ذوق کردی و زود رفتی به دائی حسین نشونش دادی و گفتی: خشگله؟ 

مجلس که تموم شد من تو ماشین بهت گفتم ثنا بریم خونمون بخوابیم 

با التماس گفتی: نه.... مامان..... بلیم علوس ببینیم.... 

با اصرار شما تا خونه مامان عروس با کاروان عروسی رفتیم و تو حسابی عروس دیدی و آخرش برات توضیح دادم که تموم شده و باید بریم. عروس هم دیگه میره خونشو و لباسش رو عوض میکنه(آخه بیشتر عاشق لباس عروسی)

با اکراه قبول کردی 

 

 

 

هر کسی میاد خونمون خیلی خیلی خوشحال میشی بعد سریع شروع میکنی به تمیز کردن اتاقت و به طور خودجوش اسباب بازیهات رو میذاری سرجاشون. بعد که طرف اومد کم کم کم کم همه وسایلت رو دونه دونه میاری بهش نشون میدی 

مرسی که اینقدر مهمون نوازی گلم(مثل بابائی) 

 

 

 

تو هفته گذشته تولد عمه اکرم بود. از تولد که برگشتیم تا حدود یکساعت بعدش که خوابیدی بلند بلند با خودت میگفتی 

چرا زحمت کشیدید 

 اینم عکسای ماه بیست و سوم

 

در حال دریافت انرژی مثبت از چادر نماز مامی 

 

  

دوربین و بده من 

 

  

بچه هام رو بخوابونم 

 

 

  

و دلی از عزا دربیارم 

 

    

خودم خوابیدم. بدون کمک مامان

  

 

 مامان صبح داشت میرفت سرکار دید من خشگل خوابیدم ازم عکس گرفت

 

  

دوربین و دادم مامان گفتم از من و اسبم عکس بگیره بعد عکس رو به اسبم نشون دادم

    

ماست خور حرفه ای

 

و رفتیم سیزده بدر

 

  

 

 

      علی جوگیر

  

و کلی بع بعی دیدیم

 

 

 

  

 

 

 و تقرب به درگاه الهی

 

 

 

 

 

پارک ثنا(شهرداری اشتباهی اسمش رو یه چیز دیگه گذاشته) 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

و سفر نامه مون 

اول از قم(خونه علی اینا) شروع کنیم

  

 

  

  

  

  

 

 

  

 

 

  

 

آبشار نیاسر

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

   

باغ فین

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

با عرض معذرت عکسا با تاخیر اومدن 

من برم تا کتک نخوردم  

 

 

 

عصای دست مامی 

  

  

 

 

 هر بلایی خواستند سر من آوردن این زینب و نیلوفر

 

 

 از راست: زینب، میکی موس، نیلوفر، ثنا

 

 

یه بار دیگه مامی منو برد آرایشگاه 

 

 

و مداومت بر بساز و بفروشی 

 

 

 

این دخمل همسایمونه، اسمش ستایشه، هم معنی اسم خودم 

 

 

و از همه مهمتر اینکه این دخمله اسمش ثنا بود هم اسم خودم  که مامانم تا فهمید موبایلش رو درآورد

 

 

گذشت و گذشت تا اینکه یه اتفاقی افتاد و سروصدا شد و همه گفتن سال تحویل شد. منم به این فرمت درآوردن و بردنم عید دیدنی

 

 

  

 

من و پارسا تو چمدونیم و مامانم داره حرص میخوره که بیاید بیرون چمدون و ببندم الان جاده شمال قلقله میشه 

 

 

 

و رفتیم شمال  

 

 

 

 

من و زینب  تو شهربازی رامسر 

 

 

 

لالاکردم ساکتتتتتتتتتتتتت 

 

 

 

خب مامان من از این علوسکا میترسم 

 

 

بهم میگفتن نوک طلا 

 

 

خوش به حالت محمدپارسا، بعد از حموم میچسپه ها 

 

 

 

تق تق تق  

داره میاد 

.  

تولد دو سالگی تو راهه 

 ولی من هنوز نمیدونم چطور جشنی واسه این خانم گلمون بگیرم  

 

تعطیلات چند روز گذشته رو قم بودیم. یه سر هم رفتیم تا نیاسر و کاشان. خیلی خوش گذشت 

اگه منو نزنین باید بگم عکساش رو چند روز دیگه با عکسای ماه بیست و دوم یکجا میذارم. 

 

دیروز که داشتیم برمیگشتیم ثنا رفته بود تو اتاق علی و میگفت من نمیام. من که حریفش نشدم عمومحمد بغلش کرد و کم کم راضیش کرد که بیاد سوار ماشین بشه 

اون روز که رفتیم کاشان قرار بود شب برگردیم ولی چون شلوغ بود و به چند جای تاریخی سرنزده بودیم تصمیم گرفتیم بمونیم. یه خونه ویلایی تو فین گرفتیم و اونقدر خسته بودیم که زود خوابیدیم. ولی صبح که از خواب پاشدیم ........ وای خدا تازه فهمیدیم تو چه بهشتی شب رو سر کردیم و خودمون حواسمون نبود. یه باغ بزرگ و معرکه. کلی داخل باغ گشتیم و ثنا هم واسه اولین بار با کلمه"باغ" آشنا شد و مرتب تکرار میکرد. خیلی واسم جالب بود وقتی داشتیم برمیگشتیم ثنا برگشت بهم گفت: نریم خونمون 

خب بچه ام حسابی داشت بهش خوش میگذشت و سرشار از اکسیژن خالص بود دیگه 

چیزی که قبلا هم تو مسافرت به مناطق کویری کشور دستم اومده بود رو دوباره با خودم مرور کردم: مناطق خشک با مردمان باهوش که آب رو به هر قیمتی به سلطه درمیاوردن و سرزمینای سبزی واسه نسلهای بعدی به جا گذاشتن. بهار این شهرها واقعا عالیه. قبلا هم کاشان رفته بودم اما گردش صرف مکانهای تاریخی که خیلی از این مدل سفر خوشم نمیاد. هر شهری که میرم دلم میخواد تو خود شهر بخصوص بافت قدیمیش دنبال مدل زندگی آدماش باشم که ایندفعه چیزای زیادی از کاشانیهای گل دستم اومد. خیلی حسرت خوردم به حال بچه هایی که تو اون باغ بزرگ شدن و کلی متاسفم شدم واسشون که اونجا رو اینجوری ول کردن و چسبیدن به مثلا "زندگی مدرن".(همه اینا رو از زبون نوه صاحب باغ کشیدم بیرون. اصولا مامان ثنا هر جا بره دل و روده زندگینامه آدمای دور و بر رو درمیاره). هوای توپی داشت و تنفس عالی بهترین حس رو به آدم میداد. یه استخر هم اون وسط بود که توش پر ماهی قرمز بود. اگه ثنا رو ول میکردم جفتکی میپرید تو آب. کلا تو این شهر پر کوچه باغه بعد از کوچه باغاش فرم خاص معماری خونه ها و نماهاشون خیلی جالبه. قشر مرفع این شهر از نمای سنگ بری و تزیین دستی سنگ واسه خونه هاشون استفاده میکنن که ظاهر خیلی زیبا و باشکوهی به منازلشون داده بود. قسمتهای سنتی هم که مثل خیلی از شهرهای گرمسیری عبارت بود از یک زیرزمین و یک منزل همکف مسکونی. حتی نوساختها هم همین مدلی بودن که فکر میکنم به خاطر خنک بودن زیرزمین از این مدل استفاده میکنن 

نیاسر رو که باید منتظر باشید تا بزبان تصویر واستون تعریف کنم. با کلمات نمیشه. البته امیدوارم عکسها براتون جالب باشه چون اونقدر مشغول سرگرم شدن و صخره نوردی بودم که خیلی حواسم به عکاسی نبود. ثنا رو هم بردم زیر آبشار و از خیس شدن هم که بدش نمیومد..... 

 

خلاصه اینکه پایان بیست و سه ماهگی ثنا هم مصادف شد با این سفرمون و .... خوش به حال ثنا شد. 

 

من: ثنا دوست داری بزرگ شدی چیکار کنی 

ثنا: غذا دلست کنم  

.

.

 یه روز دیگه تو خونه مامان جون

عمه اعظم: ثنا دوست داری بزرگ شدی چیکار کنی 

ثنا: وم وم کنم(همون رانندگی) 

من: کلاغه میگه 

ثنا: قال قال 

من: گنجیشکه میگه 

ثنا: چیگ چیگ 

من: گاو میگه 

ثنا: مااااااااااااا 

من: خروس میگه 

ثنا: قوقولی قوقو(با آهنگ) 

من: مرغه میگه 

ثنا: قدقدقدا

من: پیشی میگه 

ثنا:میومیومیو - بعضی وقتا هم که چارچنگولی میاد تو آشپزخونه و میو میو میکنه که مثلا منو بخوره  

من:هاپو میگه 

ثنا:هاب هاب هاب 

 

بزن کف قشنگه رو

* دیشب داشتم آشپزی میکردم دلم نمیخواست بیای تو آشپزخونه زیر دست و پای من ولو شی و مزاحمت ایجاد کنی واسه من و خطر واسه خودت. یه کم ذرت ریختم تو قابلمه و واست پفیلا درست کردم. آماده که شد نصفش رو ریختم توی یه سینی دادم دستت گفتم برو بیرون پیش جناب امپراطور که دارن تلویزیون میبینن بشین و با هم بخورید. زمانی گذشت و صدای بابایی اومد که میگفت:  

یه کم دیگه واسمون بریز ثنا همه رو خورد 

همزمان تو وارد آشپزخونه شدی با سینی و گفتی: 

مامان بازم بلیز بابا همه رو خورد 

 

و من متحیر موندم که هیچ کدومتون به نفع اون یکی سر پفیلا کنار نمیرید که هیچ تو تموم شدنش هم همدیگر رو متهم میکنید  

 

نتیجه اخلاقی: تو اختلافات پدر و دختر سر خوردن خوراکی دخالت نکنید خودشون حل میکنن 

  

* مهتاب خانم(عروسکت) یه بند به کلاهش وصل بود با دو تا توپک صورتی که کلا این بنده دراومده بود و منتظر یه فرصت بودم که دور از چشمت بندازمش تو آشغالی. دیروز بعد از ظهر این فرصت پیش اومد و در یک لحظه غفلت جنابعالی انداختمش تو سطل. بعد از خوردن شام حاضر شدیم که شما رو ببریم پارک. کیسه زباله رو از داخل سطل آوردم بیرون که با خودمون ببریمش که همزمان جیغ تو بلند شدکه:  

مامان از اینا علوسک(اونم با حالت نیمه گریه) 

بلهههههههههههههه دیدی و مجبور شدم با چندش تمام درش بیارم 

نتیجه اخلاقی: خب کیسه زباله باید مشکی باشه دیگه سبز دیگه چه معنی داره  

دیروز بعد از ظهر خبطی فرمودیم و شما را با پدرتان- که به دلیل بیماری خانه نشین می باشند- تنها گذاشته و یک سر به W*C رفتیم. هنگام بازگشت تا در را باز نمودیم شما به مانند فانتوم به طرف ما آمده و با حالتی بین غم و ؟؟ گفتید: مامان بابا منو کشت  

جاننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

همانند برق گرفته ها رو به پدرجانتان نمودیم که این طفل چه میگوید که ایشان در کمال خونسردی فرمودند: کمی اذیتمان کرد یک دانه زدمش- به همین راحتی، به همین خوشمزگی- 

 

 

دوباره خبطی نمودیم و بعد از مدتها ول کردن خودمان، مقداری تن پوش از برای خود خریدیم و از وقتی که در خانه بازش کردیم مرتب به من نگاه میفرمودی و عنوان میکردی که: 

مامان من از اینا ندالم 

مامان بلای من لباس نگلفتی؟ 

مامان من لباس میخوام

و هر چه خواستیم قانعتان کنیم که کمد لباسهای شما در حال ترکیدن میباشد حافظه تان همکاری نکرد که نکرد

از اونجاییکه هوا کاملا بهاری و مطبوع هستش و ما دیگه هیچ بهانه ای در قبال پارک رفتن شما نداریم پس بنابراین بین یک تا سه بار در شبانه روز در بوستان جنب محل سکونت خود به سرگرم نمودن شما مشغول میباشیم و از این بابت که قبل از رفتن کفشهایمان را به جلوی درب ورودی منتقل نموده و جفت آماده پوشیدن مینمایید بسیار سپاسگذاریم خانم خانما         

 

از اینکه هنگام آماده نمودن غذا از بس شاد و خرم بوده و از روی سرمستی در این امر شدیدا بنده را یاری مینمایی و مراتب شرمندگی بابای عزیزت رو مهیا میکنی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما            

 

از اینکه گاه و بیگاه در بغل ما مینشینی و بعد آرام صورتت را برگردانده و ما را غرق بوسه میکنی و به قول خودت"محبببببببت" میکنی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما          

 

از اینکه هنگام بازی با عروسکهایت ما را نیز سهیم نموده و در دنیای کودکانه خود وارد مینمایی بسیار بسیار سپاسگذاریم خانم خانما                                                           

  از طرف مامان و بابا

پریروز تو مریض بودی و مرتب بالا میاوردی، بردمت دکتر ظاهرا یه ویروس جدید همه گیر اومده بود تو بدن نازت داروهات رو گرفتیم و آخرای شب بود که دیگه حالت خوب شد و دوباره شروع کردی به شیطنت و دیگه مطمئن شدم ازت. دیروز صبح پاشدم بیام سر کار که یه کم حس بدی داشتم با این وجود اومدم ولی تا پام رو گذاشتم تو اتاقم حالت تهوعم شروع شد زود مرخصی گرفتم و برگشتم خونه. تو و بابایی هنوز خواب بودید، خود درمانی رو شروع کردم یه قرص خوردم و خوابیدم تا 12 ظهر تو هم که از شب قبلش قطره همین دارو رو خورده بودی از من گیج تر و منگ تر بودی و خلاصه ظهر پاشدیم و صبحانه خوردیم و دو ساعت بعد بابایی اومد و زحمت ناهار رو کشید و دوباره من و تو بیهوش شدیم. قبلش بابا بهت توصیه کرده بود که مامانت مریضه و اذیتش نکن. ساعت حدود 5 بود که متوجه شدم بیدار شدی و رفتی اسباب بازیهات رو آوردی بالای سرم و خودت شروع کردی به بازی ولی دوباره خوابم برد یک ساعت و نیم بعد دوباره چشمام رو باز کردم دیدم تمام این مدت رو بالای سرم موندی و الحق و الانصاف هم اصلا اذیتم نکردی.  

شاید ظاهرا چیز خاصی نباشه ولی برای من خیلی خاص بود. دخترک من که حتی چند دقیقه هم تحمل تنهایی رو نداره مثل یه خانم رفتار میکرد و من ........ 

بعد که سرحال شدم واسه تشکر از خانمیت آماده ات کردم و بردمت پارک همش هم تو ذهنم بود من و تو شب رو چجوری بخوابیم با این همه خوابی که تو روز داشتیم ولی نگرانیم بیخود بود هههههههه 

 

بعدا نوشت: اومدیم تو ماشین نشستیم. رفتی صندلی عقب، صندلی مخصوص کودکت وصل نبود. دستور صادر نمودی که کمربندت رو ببندم بعد هم گفتی مامان تو هم ببند، کمربندم رو بستم بعد خطاب به بابایی گفتی: بابا کمربند ببند آقا پلیسه .....(نفهمیدم چی گفتی) 

و ما خندیدیم و کیفور شدیم از رفتارای این همیار پلیسمون

دو روز از پایان بیست و دوماهگی ثنا خانم گذشته و چون مسافرت بودیم یه کم پست رو دیرتر گذاشتم. فصل زیبای بهاره و چند روزی رو  تو طبیعت زیبای رامسر بودیم. واقعا خوش گذشت. ثنا رو واسه اولین بار بردم آبگرم و در واقع اولین باری بود که میبردمش تو استخر اولش میترسیدم ولی بعد که توی آب بغلش کردم دیدم خیلی سبکه و خودش هم همکاری لازم رو میکرد. 

یه روز هم رفتیم تله کابین سوار شیم که اونقدر صفش طولانی بود که غروب شد و مجبور شدیم برگردیم و کلا کنسل شد ولی وسایل مخصوص خردسالان شهربازیش رو سوار شد و کلی حال کرد و اصلا راضی نبود که برش گردونیم. 

هر روز عصر میرفتیم لب دریا ماهیگیرا رو تماشا میکردیم که از دریا برمیگشتن و تورا رو جمع میکردن. هر دفعه هم یدونه ماهی به ثنا عیدی میدادن 

دختر ۱۲ دندونه ما دیگه یادی از می می نمیکنه و حسابی به وضعش عادت کرده. شبها هم تخت تا صبح میگیره میخوابه(صبح که چه عرض کنم لنگ ظهر) 

الانم اومده کنارم نمیذارم راحت بنویسم. عکسهای قشنگ این ماه هم تو دوربینه که شارژش تموم شده و شارژرش گم شده و خلاصه بازم با تاخیر میارمشون

اولین روز از سال 91 رو پشت سر گذاشتیم و تو دومین بهارت رو داری تجربه میکنی. بهت تبریک میگم این فصل زیبا رو عزیزم. موقع سال تحویل که خواب بودی و با زور و چماق هم نشد بیدارت کنیم. فقط تونستم بهترینها رو برات آرزو کنم

برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چند روزه که تو موبایلم کلیپ (توی ده شلمرود    حسنی تک و تنها بود) رو ریختم و ثنا هم مدام داره نگاش میکنه 

و اما بازتابش تو زندگی ما: از ناخن گیر و ناخن گرفتن خیلی بدش میومد ولی پریشب در یک اقدام غافلگیرانه خودش بهم گفت مامان ناخن اومده بلو ناخن گیل بیال!!!!!!!!!!!!!!!!!!  هم ناخنای دستش و هم پاش رو گرفتم 

دیروز هم به دستای من گیر داده که مامان ناخنت اومده بلو ناخن گیل بیال مژه

کم کم داره از راه میرسه 

صداش میاد  

بوی خوبش میاد 

خاطره هاش زنده میشه 

بهار دیگهههههههههههه. ماهی که بوی تولد داره واسمون 

آخرین ماهگرد ثنای من تو سال 90 امروزه 

بیست و یکمین ماه از زندگی قشنگش 

صبح رفتم تو اتاقش بهش سر بزنم دیدم دمر خوابیده و سرش به دیواره تختشه. خواستم جابجاش کنم راحت تر بخوابه ولی یه لحظه فکر کردم همینجوری به حال خودش بزارمش، هر وقت خواست خودش بر میگرده کم کم هم یاد میگیره اگه پتوش رفت کنار بکشه روی سر خودش. این یعنی تمرین خانم شدن و بزرگ شدن از طرف مادر واسه دخمل کوچولو.  

خیلی انرژی داره و فکر کنم گاهی وقتا کم میارم. دلش میخواد تو همه کارای من سرک بکشه. هنوز به من وابستگی شدید داره و وقتی با هم تنهاییم یا باید در خدمتش باشم یا اینکه وقتی سرم به کارهام گرمه باید گرمای وجود این گربه کوچولو رو که به پاهام چسپیده حس کنم. 

یه کم عذاب وجدان داره میکشدم چون چند باری تا حالا باهاش تند رفتار کردم. مثلا دیشب که یه آن غافل شدم دیدم یه تیکه از دیوار پذیرایی رو گاز زده گذاشته تو دهنش و من ...... 

تحمل نداره چراغای هیچ جا رو خاموش ببینه. دیگه دستش به پریزا میرسه و خودش میره همه رو روشن میکنه و بعد میاد میشینه جلوی تلویزیون  

دست به رشوه گرفتنش خیلی خوبه. چند روزه که بابایی از صبح تا شب سرش شلوغه و ناچار من بعد از ظهرها میرم از خونه مامان جونش میارمش. تا قول رفتن به پارک رو ندم نمیاد. از پارک هم تا قول گرفتن بستنی رو ندم رضایت به کات کردن نداره 

دیروز ناهارش رو نمیخورد بهش گفتم اگه بخوری میبرمت گشتل(همون ددر) با چنان ولعی غذاش رو خورد که خودم هم هاج و واج مونده بودم. واسه شام هم خونه مامان جون بودیم باز نمیخورد. خواست بره پریز برق رو بزنه که دید دستش نمیرسه. باباجون بهش گفت باید غذا بخوری تا بزرگ بشی و دستت برسه. دوباره اشتهای خانم باز شد اونم در حد المپیک  

عاشق برنامه جمعه به جمعه هست و عموقناد رو خیلی دوست داره. وقتی هم که برنامه خنده بازار رو میبینه که توش عمو قناد رو به شوخی نشون میدن بازم فکر میکنه خودشه و خوشحال میشه با همه آهنگاش هم میرقصه در حد..... 

دندوناش یازده تا هستن. دو تا نیش بالایی در اومد و یه کم از بداخلاقی های خانم کم شد.  

دیگه مثل قبل دوست نداره من برم سر نماز. میاد جانمازم رو جمع میکنه و میبره میذاره یه اتاق دیگه. بعد از نماز تا میام یه کم بهش اخم کنم میگه مامان قبول باشه منم باز مهربون میشم و یادم میره خنده 

 

مشکلی پیش اومده که فعلا نمیشه عکسای این پست و پست های قبلی رو آپ کرد ناراحت حل که شد میارمشون  

اومدندددددددددددددددددددددددددددد  

 بستنی خور حرفه ای ما(کمش روزی یدونه اونم تو این سرما)

 

 

 

 

از راست: صالحه- ثنا- محمدنیکان(داداش صالحه)- شایان قهرمان 

 

 

 

 

یه روز هم رفتیم پیش مهسا کوچولو که تازه صاحب یه آبجی ناز به اسم یسنا شده 

 

 

 

 

 

 

 

 

ثنا: مامان نماز خوندی 

من: آره عزیزم 

ثنا: نوش جون 

من:(به زور خنده ام رو نگه میدارم) ثنا بعد از غذاخوردن میگن نوش جون بعد نماز میگن قبول باشه 

ثنا: قبول باشه. قبول باشه. قب..... 

داره اونقدر تکرار میکنه که خوب یاد بگیره  

فعلا آموزشهای دبلیو سی به علت لجبازی بیش ازحد جنابعالی در امر ..... تا اطلاع ثانوی تعطیل میگردد. شاید به قول دوستان نی نی سایتی چون هوا سرد هستش دستشویی رو دوست نداری و با اینکه اطلاع میدی .... رو ولی تا میام ببرمت دستشوئی جیغ میزنی که: نههههههه همینجا میکنم 

 

 به دلیل حفظ احترام و آبروی یک نی نی پاستوریزه این پست فاقد امکان نظر دهی میباشد. نخند 

عکسی هم جهت آپ نداریم(وا خدا مرگم بده )

پست حاضر هیچ ارتباطی به استقلال قهرمان ندارد 

پست حاضر به هیچ وجه در جهت کوبیدن پرسپولیس همیشه سوراخ نمی باشد 

پست حاضر هیچ ارتباطی به قراردادهای کمتر یا بیشتر از بیست ماهه ی بازیکنان درویش مسلک و پاک سیرت و ..... فوتبال این مرز و بوم ندارد. 

 

این پست فقط و فقط گویای این میباشد که ثناخانم ما بالاخره بعد از ماهها مخ زنی از طرف ما و مقاومت از طرف خودش قبول کرد که اتاق خوابش رو قلمرو حکومت خودش قرار و تختش رو به ام پی تری خوابیدن در نزد ما ترجیح بده. دو سه باری تا صبح بیدار میشه که میرم بهش سرمیزنم و میخوابونمش. 

 

و اما شق القمر دوم: 

آموزش ج ی ش و .... در دبلیو سی 

بععععععععععععععععععله 

حدود یه هفته ای میشه. همچنان پوشکش میکنم ولی زود زود میریم دستشویی و .... چشمتون روز بد نبینه. همه کاری انجام میده جز.... از آب بازی و شستن دستشویی با فرچه گرفته تا ور رفتن با دستمال توالت و دکمه های مینی واشرش که جاش اونجاست تا دور من چرخیدن و کندن اسپایدرمن برجسته روی دنپائیش و خلاصه خیلی کم همکاری میکنه. یه وقتایی هم خودش اعلان میده که میخواد کاری کنه ولی تا میام ببرمش توالت جیغ میزنه که نهههههههه همینجا 

 

و اما اندراحوالات پایان بیست ماهگی و ورود به بیست و یک ماهگی 

حرف زدن: در حد تیم ملی. نمونه اش دیروز صبح بود که یدفعه دیدم داد میزنه مامااااااااااان اس ام اس. اومدم دیدم راست میگه یه اس ام اس واسم اومده بود

دوئیدن: در حد تمرین ماراتون 

غذا خوردن: خوبه، میوه رو بیشتر دوست داره 

اخلاق و کردار و رفتار: دلقکیه واسه خودش. نمونه اش: یه کیف گنده انداخته روی دوشش و میگه مامان من بلم 

میگم کجا 

بلم بستنی بخلم. در رو باز کن بلم 

در رو باز میکنم میگه بیا قاتاتور(آسانسور) رو بزن من بلم 

خلاصه اینکه با کلک راضیش کردم که بیا تو و بابا بعدا واست میخره میاره 

 

عکسا رو بعدا میام آپ میکنم فعلا وقت ندارم 

آهان با یه ماه تاخیر آورومشون 

  

 

خاله پیر زن

 

 

امکانات که نباشه باید وان حمومش رو جای ماشین استفاده کنه 

 

 

ثنا و نازنین زهرا تو پارک 

 

 

ثنا-محمدنیکان-محمدپارسا 

 

 

یه کم تردمیل سواری تا مامان جون نیومده

 

 

و تعجب میکنیم 

 

 

این عکسا رو ثنا از خودش گرفته 

 

 

این دستمال سر هم هنر خاله زینبه 

 

 

ثنا و زینب در حال خوابوندن عروسک زینب 

دیشب تو آشپزخونه مشغول بودم، تو هم داشتی با خودت بازی میکردی و حرف میزدی، تو رویا بودی با خودت میگفتی آقا........................... بستنی بده ثنا...........................بعد ژست خرید رو میگرفتی و مثلا بستنی رو ازش گرفتی و ...... 

 

یاد حدود 4 سال پیش افتادم که دقیقا همین جمله ها رو یه شب از زبون علی کوچولو پسرخاله ات شنیدم 

ظاهرا جنبه وراثتی داره و کاریش نمیشه کرد 

آمار بستنی هایی که تو فریزر داریم رو میدونی و دیشب هم چون مطمئن بودی که بستنی نیستش این ادا و اصول ها رو درمیاوردی  

حالا من حق دارم وروجک صدات کنم یا نه

تو پمپ بنزینیم.بهم میگی مامان این چیه؟ 

میگم ثنا ما غذا میخوریم ماشین بنزین میخوره 

یه کم مکث میکنی و بعد میگی: اینجولی خ خ خ خ خ 

بعد من میغشم از خنده 

حالا چند روزه که هی ازت میپرسم ثنا ماشین چجوری بنزین میخوره و تو میگی:خ خ خ  

بعد دو تایی با هم میغشیم 

 

رفتیم خونه خاله صبورا(مامان زهرا و پارسا http://www.zahravaparsa.blogsky.com خاله بهت میگه ثنا از تو آشپزخونه اون نایلونی که روی زمین هستش رو بیار. تو یه کم قیافه میگیری و میگی: زهلا بیاره، من خسته ام 

 

روی بشقابت عکس یه جوجو هستش. هر وقت که غذا باب میلت نباشه و یا سیر باشی قاشق رو میبری طرف دهنش و هی میزنی و میگی: جوجو بخور بخور. اینکار رو تقریبا از یکسالگی انجام میدادی ولی  نشده بود بنویسم.   

 

 

 پینوشت :یه روز از سر کار اومدم دیدم بشقابت رو شکستی

   

سه تا دندون جدید درآوردی و جمعا شدن تا حالا نه تا(ای تنبل). سر هر دندون هم تقریبا یه هفته غذا نمیخوری.واقعا خدا شما وروجکا رو بزرگ میکنه  

 

دیشب بابائی یه کم دیر کرده بود. بهت گفتم ثنا بابا کجاست؟ 

رفتی لباسای بیرونت رو آوردی گفتی مامان بپوش برم بابا بیالم 

گفتم از کجا میخوای بیاریش  

گفتی بلم بابا پیدا کنم  

لباسات رو پوشیدم رفتی جلوی در آپارتمان وایستادی و گفتی باز کن 

منم باز کردم ولی میخندیدی و هی میگفتی بلم؟

زود اس زدم به بابات و شرح ماوقع رو گفتم

 

 

دیشب قبل از اینکه بابائی بیاد خونه ثنا خل شده بود و بلند بلند علی رو صدا میکرد 

فکر کنید بلند میگفت علییییییییییی علیییییییییییی علیییییییییییییییییی گوشی رو ورداشتم زنگ زدم به خاله زینبش و گفتم علی رو صدا کن بیاد دخترم هواشو کرد. اونم گفت یعنی چی خانم دخترت رو جمع کن و ..... و خلاصه این دو تا که یه یکماهی هست همدیگر رو ندیدن با هم حرفیدن و خوشحال شدن 

                                  

 

پ ن: دیشب یه کار بامزه دیگه کرد که یادم رفت بگم 

رفت در کابینت و باز کرد و همزن برقی رو ورداشت آورد کنار تلویزیون و میخواست دوشاخه اش رو بزنه به سیم سیار که پشت میز تلویزیون روی زمین بود وقتی هم بهش اعتراض کرد گفت :  

ماماااااااااان ویژ ویژ ویژ 

سلام به دختر گل و حرف گوش کن مامان 

دیروز نوزده ماهت تموم شد و قدم گذاشتی تو بیستمین ماه از زندگیت. این یعنی چی؟ یعنی دیگه داری واسه خودت خانمی میشی. خب از رفتارهات هم که این چیزا کاملا معلومه. 

اکثر جملات و کلمه ها رو بدون نقص ادا میکنی و خوب تو حرف زدن پیشرفت کردی. پرحرف هستی در حد طوطی. وقتی چیزی واست ناشناخته است اونقدر میگی و میپرسی تا متوجه بشی چیه. تلویزون و کارتون و پیام بازرگانی رو دوست داری و بیشتر از همه منتظری تا تبلیغ چاکلز شروع شه. اسم برنامه ها رو هم میدونی و خودت مثلا میای بهم میگی مامان... ململ.... جمعه جمعه(جمعه به جمعه)....... چاکز(چاکلز).......خاله شادونه و...... 

از بین اسباب بازیهات آجرهای خونه سازی رو بیشتر از همه دوست داری.میاری میدی به من یا بابات و میگی درست کن بعد تو هم زحمت میکشی و خرابش میکنی. انگار از این کار بیشتر لذت میبری. همیشه باتری های عروسکات و ماشینهات رو گم میکنی بعد میای با قلدری تمام باتری های کنترل تلویزیون و دی وی دی رو درمیاری و میبری تو اتاق خودت 

عاشق حرف زدن با اطرافیانت هستی و اگه آدم یه موقع حوصله حرف زدن نداشته باشه و یا مثلا دندون عقلش رو کشیده باشه و کلا نتونه حرف بزنه جنابعالی حسابی بداخلاق میشی. 

دست از سر وسایل و در و دیوارای خونه هنوز برنداشتی و حرفه جدیدت اینه که یه صندلی رو مجبورمون کنی اینور و اونور بکشونیم و شما بری روش و پریز برق رو هی روشن و خاموش کنی 

پدرت رو حلال تمام مشکلات میدونی و هر وقت کاری رو نمیتونی انجام بدی میگی: بابا بیاد دلست کنه(ما هم که هویج). 

قربون دست و پای بلوریت بشم نه این دفعه قربون حافظه ات بشم که کافیه یه بار مثلا در طول روز بهت بگم قراره بریم فلان جا. حالا مگه یادت میره مثلا همین دیروز عصر که مامان جونت زنگ زد گفت آش درست کردم بیاید اینجا تلفن رو که قطع کردم گفتی مامان کیه منم گفتم مامان جون بود و میریم خونشون تو هم گفتی بییم بعد بهت گفتم نه مامان صبر کن بابا بیاد ما رو ببره. حدود دو ساعت بعد بابایی اومد هنوز از در نیومده بود تو جنابعالی رفتی لباسای بیرونت رو آوردی و شروع کردی به دستور صادر کردن که ..... بابا بییم بییم.  

فکرم مشغوله که آیا میتونم از پوشک بگیرمت یانه. آخه دیگه یاد گرفتی هنگام انجام... اطلاعات میدی شاید بشه از همین سن عادتت بدم نمیدونم شاید. شاید هم این شاید بره کنار شایدهای دیگه ههههه. 

با هر کسی که تلفنی حرفت میزنم در اکثر مواقع از لحن صحبت کردنم میفهمی طرف کیه و اگه بفهمی علی هستش زود میگی مامان بده حف بزنم. 

گاهی وقتا اذیتت میکنم و بهت میگم من مامان مهتابم و تو اون موقع قیافه ای به خودت میگیری و میگی نه ثناااااااااااااااا و بعدش منم که دلم میخواد سفت بغلت کنم و بگم عزیزم من فقط مامان توام. 

یه بار بهت گفتم ثنا بریم بیرون بعد تو گفتی سرده و بعدش من بلند بلند خندیدم از اون روز تا حالا گاهی با خودت میگی: بییم سرده  ها ها ها(حالا ادای خندیدن منو درمیاری وروجک). 

وقتی داریم ازت عکس میگیرم ژست های عجیب و غریب میگیری و بعدش زود میخوای بیای ببینی عکسها چطور شده. 

ریخت و ظاهر خونه رو کلا به دلیل شیطنت ها و اعمال خطرهای احتمالی از سوی جنابعالی بهم ریختیم و دکوراسیونی بهم زدیم که بیا و ببین. 

یه مکالمه جدید شبانه 

من: ثنا من فردا برم سر کار؟ 

ثنا:(سر رو تکون میدی به علامت تایید) بعدش میگی ثنا و بابا.... 

من: ثنا و بابا کجا برن؟ 

ثنا: دنبال (منظورت دنبال مامان) 

 

تو این هفته یه روز مامان جون نبود و ناچار اومدی محل کار مامان و آتیش سوزوندی ها. چند بار بردمت تو محوطه و دانشجوها که بچه ندیده........ 

یه آب پاش آزمایشگاه رو ورداشته بودی و گل های راهرو رو باهاش آب میدادی. با همه همکارا و اساتید هم دوست شدی و خلاصه خاطره خوبی واست شد اون روز ولی من.... 

    

 

 ثنا با یه عالمه خوراکی

 

 تا مامان به کاراش برسه منم یه حساب و کتابی کنم

 

 

 

 

  

 

  

ژست دخملی در شب یلدا

  

 برم یه چند بار این پریز رو امتحان کنم ببینم یه دفعه خراب نباشه

  

 عاشتقتمممممممم ایییییییییییی استخون بع بعی

   

ثنا و علی و رقابت سر نشستن بر صندلی جلوی ماشین

 

 اینو دوست نداشتم مامان بریم بع بعی سوار شیم

 

 خاموشش هم مزه ای داره ها

 

 امکان نداره بابایی بره جلوی تلویزیون لم بده و من نرم تو بغلش ولو نشم

 

 الهی هر نفس شکر

میدونم که تو زیباترین و بهترین هدیه ای هستی که خدا تا حالا بهم داده 

میدونم باید داشتنت رو قدر بدونم و شکر گزار باشم و هستم. خیلی  

میدونم بیشتر از همه "مادر" واسه شما وروجکها خواستنیه و بهش احتیاج دارید 

اما... 

اما... 

اما...  

دلم یه بعد از ظهر آروم میخواد با یه استراحت بی دردسر 

دلم یه روز تعطیل عالی میخواد واسه خستگی درکردن نه افزایش خستگی 

دلم یه آشپزی کردن با آرامش میخواد   

ببخش منو گلم، میدونم ممکنه فردا با خوندن این نوشته ناراحت بشی از دستم و فکر کنی دارم منت میذارم ولی خسته ام مادر. مدام به من چسپیدی و میخوای شش دانگ حواسم بهت باشه. اون موقعی که انرژی ندارم و میخوام یه گوشه بشینم میای دستم رو میگیری و با قلدری میگی پاشو. و حالا کی جرأت داره بهت بگه نه. تمام مدت تو آشپزخونه زیر دست و پام هستی و با استرس تمام این کار رو انجام میدم که یه وقت خدای نکرده نسوزی.  

از روی صندلی آشپزخونه میری روی پیشخوان اپن و از اونجا میپری روی مبل پذیرائی، شاید یکی با خوندن این پست خندش بگیره ولی من واقعا دارم با حالت گریه مینویسم گلم.  

سرما خوردم در حد تیم ملی ولی امروز تو خونه نموندم چون موندنم تو خونه هیچ کمکی به بهبودیم نمیکنه و بیشتر ازم انرژی میگیره و به خاطر همین ترجیح دادم بیام سرکار. 

وزنت ماشاءالله بیشتر شده و بغل کردنت برام سخته و امان از لحظه ای که گیر میدی سرپا نگهت دارم که مثلا بخوای زل بزنی به یه جایی یا مثلا ورانداز کنی که بالای یخچال چی میتونه باشه. 

دوست داری خودت غذا بخوری ولی بیشترش رو از روی شیطنت میریزی اینور و اونور و تا بهت اعتراض میکنم میگی بلو(برو) 

هر چیزی دستم میبینی میگی بده ثنا و گاهی اوقات واقعا شدنی نیست مثلا اسکاج کفی رو. آخه خودت قضاوت کن مامانی. 

بازم معذرت میخوام دخترم بابت غرولندهایی که کردم. بذار به حساب مریضی و کم حوصلگی

دیشب میخواستیم بریم خونه دائی مصطفی(دائی بابائی). تو ماشین نشسته بودیم به همراه مامان و بابای علی کوچولو و مامان جون ثنا. 

نزدیک خونه دائی که رسیدیم متوجه شدیم ثنا داره با خودش حرف میزنه. خوب که دقت کردیم دیدیم داره میگه: مصطفی نیییییییییییست، مصطفی نییییییییییییییییست. جلوی در خونشون پارک کردیم و با ذوق پیاده شدیم و رفتیم زنگ زدیم ولی ..... بله دائی مصطفی اینا خونه نبودن. 

 

و اما ماجراهای خانم قاری قرآن 

 

مکالمه ایه 

.  

من: بسم الله الرحمن؟ 

ثنا:رفیم(نعوذ بالله)  

من: قل هو الله؟ 

ثنا: اپد(نعوذ بالله) 

 

من: الله؟ 

ثنا: صمد 

 

دهه محرم هم تموم شد، ثنا هم حسابی عزاداری کرد. عکس مناسبی ازش ندارم که بذارم(حیف شد) 

هفته گذشته رو هم کاملا تو مرخصی بودم و در خدمت خانم. چون اول هفته رفتیم واکسن های هجده ماهگیش رو زد و حسابی هم حالش خراب بود. تا چند روز هم یه پاش میلنگید. هنوز هم تا یه کم ورجه وروجه میکنه میگه مامان پا درد گرفت(الهی بمیرم) 

قد 18ماهگی: 84 

وزن 18 ماهگی:12 

 

حسابی خسته ام کرده از بس بدغذا شده. در طول روز به اندازه یه وعده هم غذا نمیخوره 

 

با همه احوالات 

خدایا شکر شکر شکر

سلام دخترگلی من 

دقیقا یکسال پیش یه همچین روزی، روزی که شش ماهت تموم شد واسه اولین روز چندین و چند ساعت از هم جدا شدیم و بعد از شش ماه مرخصی(اونم چه مرخصیی) مامان اومدم سرکار. دقیقا یادمه ساعت به ساعت زنگ میزدم خونه و حالت رو از مامان جونت جویا میشدم. خیلی تو دلم غوغا بودم، بهت عادت کرده بودم. بعداز ظهر که اومدم پیشت سرت پایین بود و حواست به من نبود. اومدم روبروت نشستم و صدات کردم، سرت و بالا گرفتی و تا منو دیدی با ناز خواستی شروع کنی به گریه کردن که پریدم بغلت کردم. شادمانی رو تو چهره ات میدیدم. نمیدونم چقدر بهت سخت گذشت تو این یکسال یا اصلا سخت گذشت بهت؟ هر وقت که زنگ میزنم خونه صدای خنده ات از پشت تلفن میاد ولی خب کاش میشد لااقل تا دوسالگی پیشت بمونم. اگه میام سرکار فقط واسه اینه که یه مامان فعال داشته باشی و فردا که بزرگ شدی به وجودش افتخار کنی. دلم میخواد هر چی تجربه اس بیام این بیرون جمع کنم و همه رو بزرگ که شدی در اختیارت بزارم تا بتونی یه زندگی خوب واسه خودت بسازی. دلم میخواد سرزنده باشم و تو رو هم شاد کنم. چند وقت پیش یه مطلب خوندم در مورد اینکه برخلاف نظر عموم فرزندان مادران شاغل هیچ کمبود عاطفی نسبت به فرزندان مادران خانه دار ندارند. خوندن این مطلب واقعا بهم انرژی داد باعث شد عذاب وجدانی که داشتم در موردت کم بشه.  

صبحها که از خونه دارم میام بیرون شما و بابائی تو خواب ناز تشریف دارید و از اینکه مجبور نیستم مثل خیلی از همکارام بیدارت کنم خوشحالم. هر وقت که خوابتون تکمیل شد بیدار میشی و با بابا میری خونه مامان جون و بابا هم میره سر کارش. تا ساعت 2 هم اونجا هستی و بعد دوباره بابا میاد دنبالت و اکثر روزها با هم میاید دنبال من. باقی روز هم که باهم هستیم و کلی بهمون خوش میگذره. 

این روزها شیطونتر و شلوغتر شدی، شبها وقتی چراغها رو خاموش میکنیم جیغت بلند میشه و واسه اینکه نخوابی هی میگی آب و من و به زور میکشونی تو آشپزخونه و دیگه مگه میشه تو رو برگردوند تو تختخواب. چند روزیه که یه بادکنک باد شده رو موقع خواب دوست داری بغل کنی. کولی سواری رو دوست داری و.... دندون جدیدی درنیاوردی و من از این بابت خیلی ناراحتم ولی دکترت میگفت که مشکلی نیست، یه کم بدغذا شدی ولی اصلا واسه غذا خوردن بهت اصرار نمیکنم.فردا میخوایم بریم که ان شاءا... واکسن 18ماهگیت رو بزنی. میدونم واکسن سختی هستش ولی دعا میکنم زیاد اذیت نشی و تب نکنی 

حرف زدنت خیلی بهتر از قبل هستش و جمله هم زیاد میگی. مثل یه طوطی هر چی رو که میشنوی زود تکرار میکنی. دارم سعی میکنم سوره توحید رو بهت یاد بدم و پیشرفت خوبی هم داشتی. تا ببینی دارم با تلفن حرف میزنم میای گوشی رو از دستم میگیری و فقط حرفای طرف مقابل رو گوش میدی و میخندی. احتمالا همین روزا خونمون رو عوض کنیم و واقعا نمیدونم از اینکه بخوایم بریم یه جای جدید زندگی کنیم چه حسی خواهی داشت.   

پ ن: هر چیز زیبایی که میبینه با خودش میگه قشنده(قشنگه)، خوشله 

هر چیزی هم که میخوره بعدش میگه خوششزه اس(خوشمزه اس) 

اگه یه دفعه خدا بخواد و گشنش بشه یخچال رو بهم نشون میده و میگه مامان غذا 

 

مکالمه: 

من: یک

ثنا: دو

من: سه

ثنا: چار

من: پنج

ثنا: شش

من: هفت

ثنا:نه، ده بعدش هم دست میزنه واسه خودش 

 

مستحضر بودید که هفته پیش سه شنبه به مناسبت عید غدیر تعطیل بود. مامانم از خداخواسته چهارشنبه رو مرخصی گرفت بعدش مخ بابای ذ......ز........ رو زد و با مامان جون(مامان بابایی) دست به یکی کردیم و رفتیم قم خونه علی اینا 

وای که چقدر به من خوش گذشت. کلا تو فامیل دو طرف من و علی تنها نوه ها هستیم و واسه  

 همین خیلی واسه هم غش میریم البته بیشتر اون     

 علی رفته کلاس اول ولی من کلاس هیچم هستم واسه همین وقتی دفتر و کتاباش رو میدیدم خیلی ذوق میکردم. آی حال میده پاره کردنشون. خط خطی کردن که دیگه نگو ولی این علی خسیس مگه میذاشت. تا اتاقش رو با اسباب بازیهاش بهم میریختم میومد مرتب میکرد. یکی نبود بهش بگه بابا خوب نیست بچه اینقدر تمیز باشه  یدونه از اسباب بازیهاش هم که خیلی خوشم میومد رو ورداشتم با خودم آوردم   

این لباس رو وقتی علی بچه بود عمه اکرم از مشهد واسش آورده منم در یک اقدام انتهاری تو این سفر ورداشتمش واسه خودم

 

 

اینها هم عکسای من و علی و بابامهدی و باباجون توی حرم هستش 

 

هی به من میگن ثنا بخند اینم خنده                                                          

 

یه دوست زائر 

 

  

 

یه شب هم بعد از نماز مغرب با مامانم اینا رفتیم یه قسمت حرم که اون عمو حاج آقایی که تو تلویزیون برنامه داره اونجا داشت واسه بچه ها حرفهای بامزه میزد. ورود زیر سه ساله ها ممنوع بود ولی خب دیگه ما استثناء بودیم هههه 

 

 

 

 

علی مهندس داره ریسه رو درست میکنه که روز جشن بزنیم بالای در خونه منم هی میگم علی این چیه؟ علی اون چیه؟ فکر کنم رفته بودم رو اعصابشا. ژست خندیدنم رو داشته باشید 

من: ببعی میگه 

ثنا: بع بع 

من: دنبه داری 

ثنا: نه نه 

 

من: عمو زنجیرباف

ثنا: بعله

من: زنجیر منو بافتی

ثنا:بعله

من: پشت کوه انداختی

ثنا: بعله

من: بابا اومده

ثنا:چی چی یاموده(چی چی آورده) 

من: نخود و کشمیش 

ثنا: با صدا پیشی 

من و ثنا با هم: میو میو میو 

  

 

 

دوتاش هم بدون شرح

  

من: دختر مامان کیه 

ثنا: ثنااااااااااااائه 

 

من: عسل مامان کیه 

ثنا: ثناااااااااااائه 

 

من: ناناز مامان کیه 

ثنا: ثناااااااااااائه 

 

من: جیگر مامان کیه 

ثنا: ثناااااااااااائه 

 

و این داستان ادامه دارد

الوووووووو....................... دلام..................... خوبی 

 

این کلماتی است که این روزها تو خونه ما زیاد شنیده میشه. دخترک مامان در آستانه هجدهمین ماه زندگیش کنترل تلویزیون، لنگه دنپایی مامان، مهر جانماز و خلاصه هر چیزی که شبیه تلفن باشه رو میذاره توی گوشش و این کلمات رو میگه. 

یه کوچولو سرماخورده، شهر ما هم که هوا سرد سرد عوضش خاله زینبی یه لباس براش بافته که حسابی گرم و خشگله وقتی هم ثنا میپوشدش شکل اسکیموها میشه. 

  

 

 روزهای ابری ابری و بارانی رو داریم پشت سر میذاریم، آخر هفته آروم تو خونه خودمون داشتیم البته با کلی کار واسه بنده ثنا هم که قربونش برم فقط زیر دست و پای منه. عشق اینو داره که موقع غذا درست کردن که میشه یه قابلمه بره از تو کابینت ورداره بیاد جلوی فریزر وایسه و بعد بگه مامان گووووشت. حتما هم هرچی درمیارم باید بدم دستش تا باز کنه بریزه تو قابلمه و الا 

دو تا کلمه سرده و داغه رو خب یاد گرفته و ادا میکنه. هر صدایی رو که از کوچه میشنوه میگه نون خشکیه، تا یه جا آروم میشینیم میاد دستمون رو میگیره و میگه پاشو، خودش کم بود مهتاب و سمیرا و سهیل و عسلی (عروسکهاش) رو هم باید دنبال خودمون بکشیم که خانم تنها نباشه، عشق ماکارونی داره و وای بمیرم دیشب چون سرما خورده بود ندادم بخوره و یه کم مرغ آب پز خورد ولی دلم خیلی ریش ریش شد،کوچکترین صدایی از آشپزخونه میشنوه میگه مامان سوخت. یه بند بستم به در کابینت ها که بازشون نکنه میره بند رو با زحمت باز میکنه و میندازه دور گردنش و شروع میکنه به تصویه حساب با وسایلای مامان. تا حالا هم دو تا در قندون و یه استکان شکسته که بعدش فرار میکنه از ترس میاد بیرون آشپزخونه و میگه مامان شکست. هر چیزی هم که میخواد بخوره یا بنوشه باید خودش دست بگیره و طبیعتا وقتی خرابکاری میکنه میگه مامان ریخت و بعد از گفتن همه اینها( سوخت و شکست و ریخت) یک قیافه تأسف باری به خودش میگیره که بیا و ببین 

برای اولین بار دخملم گلای قالی رو آبیاری کرد ههههههه صبح جمعه دیدم خوابه پوشک رو از پاش درآوردم و مطمئن بودم تا وقتی که بیدار نشده خیس نمیکنه ولی ای دل غافل که خانم ساعت 9 دیده بود مامان و بابا خیال بیدار شدن ندارن از تخت اومده بود پایین و همون جا........... میدونم تقصیر مامان بود

این روزا ثنای ما تمام سعیش رو داره میکنه که حرف زدن رو کامل یاد بگیره. خوب به چیزایی که ما میگیم دقت میکنه و بعد تکرار میکنه. از یاد گرفتن اسم اشیا گذشته و داره ضمایر فعلی رو تمیرین میکنه 

 

باباجون ثنا(بابای بابا): ثنا بیا یه بوس بهم بده برات بستنی میخرم 

بابای ثنا: نه سرما خورده نباید بستی بخوره 

ثنا: شربت خوردم  

  

 

ثنا: مامان آب بده 

ثنا بعد از خوردن آب: خوردم من 

 

بابای ثنا در حال خوردن آب  

ثنا با نیشخند: مامان بابا خورد 

 

ثنا با نازنین زهرا(www.zahravaparsa.blogsky.com) در حال بازی. زهرا میره قایم میشه 

ثنا با ناراحتی: زهلا نیستی   

آقا محمدپارسا داداشی زهرا  

 

 

هر زنگی که به صدا در میاد از تلفن و آیفون و موبایل  

ثنا: مامان کیه؟ 

 

هر شی ناشناخته ای رو دستش میگیره و میاره میگه  

مامان چیه: 

 

شب هنگام است و وقت لالا 

ثنا: بابا بییم اوخابیم (بابا بریم بخوابیم)  

 

لالا لالا نخواب دنیا خسیسه، واسه هر کسی خوب نمینویسه، یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس، یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه ( اینو مامان وقتی داره مینویسه که ترکیه یه زلزله بد اومده و مامان حسابی دپرسم)

 

 

ثنا و علی تو حرم خانم معصومه سلام الله علیها 

 

 

 

بابا بدو ددر تموم میشه ها 

 

توجه توجه: 

این که میبینید عروس نیست، مدل هم نیست. یک عدد ثنا میباشد که بهمراه مامانش و شیدا(دخمل همسایه) به آرایشگاه رفته تا موهای چمن در قیچی اش مرتب شود 

اولین آرایشگاه رفتنت مبارک دخترم 

مرسی که اذیت نکردی و به جای گریه فقط خندیدی وقتی تکه های مو میومد روی صورتت و قلقلکت میداد 

  

 

 

 

 

ببینید بعد از کوتاه کردن موهام چه شکلی شدم 

  

 

 

 

 

 

  

 

امروز روز کودک هستش دختر گلم 

ولی من نمیدونم چیکار واسه خوشحال کردنت بکنم 

البته یه کم دیروز خوشحالت کردم چون رفتیم قم پیش علی کوچولو و حسابی با هم بازی کردید و خوش گذروندی 

در هر صورت روزت رو بهت تبریک میگم

گل من شانزده ماهگیش تموم شد 

از کدوم یک از کاراش بگم؟ 

از شیطونتر شدنش؟ 

از اینکه خیلی پارک رو دوست داره و به هر بهونه ای ما رو میکشونه پارک واسه بازی و بعد با گریه میاریمش خونه؟ 

از اینکه دیگه مجبور نیستم واسش غذای اختصاصی درست کنم و هر چی ما میخوریم رو میخوره؟ 

از اینکه دخمل ترسوییه و با کوچکترین صدا میترسه میاد بغل من؟ 

از اینکه عشق باباشه و باباش هم عشق اونه؟ 

از اینکه مامان جون و باباجونش رو صبحها حسابی سرگرم کرده؟ 

از اینکه یه روز بردیم گذاشتیمش خونه عمش که تازه عروس شده و اون روز ثنا تو خونشون کاری کرد که از یه نارنجک هم برنمیومد؟ 

از اینکه گاهی اوقات بیخیال ظاهر کثیفش میشم و چقدر دخترم با سرو وضع و لباسای غذایی و کثیف بامزه تر به نظر میرسه؟ 

از اینکه هر کاری که در طول روز انجام میده شب خوابش رو میبینه و در موردش حرف میزنه؟ 

از کدوش بگم آخه؟ 

 

اصلا بریم عکس ببینیم 

 

 

آخه تو روی زمین نمیتونی غذا بخوری مامانی؟ 

 

 

 

یه روز جمعه با صالحه و محمدنیکان  

 

 

 

 

حواست باشه محمدنیکان بابای من باحالتره

چند روزیه که تا صدای اذان رو میشنوی سجده میکنی و بعد بلند میشی دو تا دستت رو تا اونجا که میتونی میبری بالا  

میدونم کارت کاملا اکتسابیه، اطرافیانت رو موقع نماز خوندن دیدی و احیاناً ذکر جلاله رو از زبونشون شنیدی و فهمیدی که این کلمات و سجده بهم ارتباط دارن ولی اعتراف میکنم با این کارت خیلی تحت تأثیر قرار میگیرم و تا چند دقیقه فقط دلم میخواد ساکت بمونم و نگات کنم 

 مامانی هر وقت رفتی سجده برای مامان و بابات هم دعا کن ما با یه کوله بار پرگناه شاید دعامون به آسمون نره ولی تو خیلی پاکی گلم 

                                 مثل گل 

                                 مثل نسیم 

                                 مثل یه بوی خوش  

                                

۱- با بابائی میریم بیرون و یه جا میخواد ماشین رو  پارک کنه، از من میخواد که سرم رو از شیشه یه کم بدم بیرون و به اصطلاح بهش فرمون بدم منم سرم به سمت عقبه و میگم برو برو برو برو که ثنا خانم هم با من هماهنگ میشه و میگه بلو بلو بلو  

 

2- با ثنا میرم تو یه فروشگاه لوازم کودک که براش کفش بخرم وقتی دارم میام بیرون به خانم فروشنده میگم مرسی ثنا هم با لهجه شیرین خودش میگه میلسی  

 

3- عصر پنجشنبه اس و شب مهمون داریم و یه عالمه کار، کامیون ثنا رو که یادتون میاد؟ میبرمش لباسای کثیف رو میریزیم توش و میاریم جلوی لباسشویی و بار رو خالی میکنیم که ماشین لطف کنه لباسا رو بشوره، چون احساس میکنم کامیون کثیف شده میبرم میذارمش تو حموم که سر فرصت بشورمش که ثنا شروع میکنه به کشیدن جیغ های بنفش و سر دادن گریه که: 

ماماااااااااااااااااااان                              وم وم                                     حموم 

ترجمه: مامان ماشینم تو حمومه منم برم اونجا 

خلاصه بین اون همه کار و گرفتاری من مغلوب شدم و ثنا رو بردم حموم بعد دو تاشون(ثنا و کامیون) رو شستیم و اومدیم بیرون 

 

4- سالگرد ازدواج خاله معصوم و عمو مجیده با ثنا رفتیم یه کادو براشون خریدیم، دو تا خرس کوچولو، از اونجایی که ثنا فکر میکرد کادو مال اونه تمام مسیر کادو رو تو دستش گرفته بود و نمیداد به من. جالب اینکه وقتی کادو رو باز کردن پرید خرسا رو از خاله معصوم گرفت و گذاشت جلوی خودش 

 

 

 

 

۵- بازی هوهو چی چی رو یاد گرفته هر موقع که حوصله اش سر میره میاد لباس منو میگیره و میگه هو هو خب منم باید بگم چی چی و بعد قطار راه میفته 

۶- تو غار علیصدر هستیم تو قایق نشستیم و و سطای غار بهش میگم ثنا بالا رو نگاه کن سرش رو میگیره بالا و بعد با دیدن عجایب اون بالا با صدای بلند میگه اووووووووووووووه طوری که جلوییها صداش رو میشنون و میزنن زیر خنده  

 

 

 

۷- بغلش کردم و رفتیم بیرون تو عالم خودش داره حرف میزنه و غش غش میخنده خیلی دلم میخواست بدونم چه جوکهایی داره واسه خودش تعریف میکنه

دیروز عصر از خواب که پاشدیم شال و کلاه کردیم و با هم رفتیم ددر 

یه کوچولو باد پاییزی به صورتت میخورد و تو خیلی خوشت میومد و میخندیدی 

دوست داشتی بیشتر مسیر رو راه بیای 

رفتیم تو یه فروشگاه لوازم صوتی کار داشتم، خیلی اونجا بزرگ بود و هی پشت وسایلا گم میشدی و بعد زحمت میکشیدی منو پیدا میکردی و غش غش میخندیدی 

قسمت باحال قضیه آخرش بود که سوار تاکسی شدیم برگردیم پول رو از کیفم درآوردم از دستم گرفتی بعد بهت گفتم بده به آقا تو هم دادی و اولین کرایه تاکسی حساب کردنت رو تا خونه جشن گرفتی  

چون تا مقصد داد میزدی آقا آقا آقا ............

دختر نازنازی من دو روز پیش پانزده ماهگیش هم تموم شد و قدم گذشت تو شانزدهمین ماه زندگیش 

واقعا باورم نمیشه که داره اینقدر با سرعت بزرگ میشه، سال قبل این موقع داشتم عکسای سه ماهگیش رو میگرفتم خونه خاله مریم هیچ فکرش رو نمیکردم خاله با دیدن این بچه ناز من جوگیر بشه و یه داداشی برای صالحه بیاره یه پسمل ناز به نام محمد نیکان http://mohammadnikan.blogsky.com/ 

 

ثنای مامان! یافتم چرا اینقدر میای تو آشپزخونه به من میچسبی و نمیذاری به کارام برسم. دلیلش اینه که میخوای تو کارها کمکم کنی، دیروز واسه افطاری مهمون داشتیم و منم یه عالمه کار داشتم اومدی کنارم و گیر دادی که بغلت کنم منم داشتم پیاز میریختم تو بلندر و خرد میکردم، دستگاه رو گذاشتم روی زمین و پیازها هم تو یه ظرف کنارش. دونه دونه پیازها رو میریختی توش و وای چه حالی که نمیکردی، قشنگ ژست یه خانم خونه دار رو گرفته بودی. بعد هم گذاشتمت روی کابینت کنار ظرفشویی و تو شستن ظرفها کمک کردی. ممنون از همکاریت عزیزم 

 

چند روز پیش خونه مامان جون اینا بودیم(مامان من) تو حیاطشون چهار تا بچه گربه دارن که عاشقشون شده بودی. براشون غذا میریختی و میرفتی تو صورتشون میگفتی پیشی بعد اونا میترسیدن و فرار میکردن. یه شب هم ظاهرا داشتی خوابشون رو میدیدی چون تو خواب پیشی پیشی میگفتی   

 

پیشی زیر دوچرخه اس دقت کنید

 

اینم پیشی سیاهه  

  

گاهی وقتا هم میرفتی رو تردمیل مامان جون و مجبورمون میکردی روشنش کنیم و روش راه میرفتی یادمه یه موقعی هم روش چهار چنگولی راه میرفتی  

 

 

 

 

 

 

  کلا تو خونه مامان جون اینا جام داخل این میز تلویزیون بودش

 

 مامان دیگه منو با مامان جون نفرست حموم پوست سرم رو میکنه

 

 ثنای محجبه ی مامان رو داشته باشید

  

   

شبای قدر هم تا صبح بیدار میموندی و نمیذاشتی من و دایی حسین راحت دعا بخونیم یه بار دست منو گرفتی و از اتاق بردی بیرون بعد منو پشت در اتاق گذاشتی زود اومدی رفتی سراغ مفاتیح که روی زمین گذاشته بودم انگار میخواستی یه بلایی سرش بیاری خب عزیزم داشتم برای تو دعا میکردم دیگه

دیگه بیرون که میریم راه میری. وارد فروشگاه که میشیم خودت مستقیم میری سر وقت یخچال و میگی شیر  

 وقتی دارم تی وی میبینم میای کنارم لم میدی و تو هم اگه برنامه برات جالب باشه تماشا میکنی  

چند روزه که دو تا دستم سوخته میری میای و دستام رو بهم نشون میدی میگی اوف اوف اونقدر هم ادا در میاری انگار واقعا میدونی چقدر درد دارم. قربونت برم که از الان همدردم شدی. روزی که دستم سوخت خونه مامان بابایی بودیم داشتن واسه مامان بزرگ که تازه فوت کرده حلوا درست میکردن که یه بنده خدایی حواسش نبود و روغن داغ رو ریخت روی دستام  اومدم تو اتاق که تو خوابیده بودی بغلت کردم و یه عالمه گریه کردم و برات از سوزش خیلی زیاد دستم گفتم

امروز احتمالا آخرین روز ماه رمضون باشه، آخ چقدر زود گذشت خدا جون ماه رحمت الهی تموم داره میشه ولی رحمت بیکران تو هیچ تمومی نداره بازم بر ما ببارش  

 

 

 

  

  

این عکس روزیه که ۱۵ ماهت تموم شد 

 

 

 مثل مامانم و بابام عاشق قرمه سبزی هستم 

سال قبل جسمت لحظه به لحظه رشد میکرد 

دو هفته از بدنیا اومدنت گذشته بود که متوجه شدم دیگه پوشکات اندازه ات نیست و سایزش باید عوض شه. حدود دوماهگیت بود که کلا لباسات بایگانی شد و یه سری جدید رو برات باز کردم. و اوضاع به همین منوال میگذشت و عادت کرده بودم که هر لحظه از لحظه قبل سنگین تر بشی. 

اما امسال اوضاع برعکسه جسمت دیگه کم کم داره میره جلو در عوض رفتا رو کردارت هر لحظه داره عوض میشه هر روز یه کار جالب یه حرف جالب یه حرکت جدید 

توی همین دو سه روز گذشته دامنه لغاتت گسترده تر شده 

 

کامپیتر                        کامپیوتر 

هویچ                           هویج 

گوجه                           همون گوجه 

خ                                مخفف خیار 

دایی حسی                   دایی حسین 

امی                             امین 

پاز                                پیاز 

شاژژژژژ                        شارژر 

کنتیو                           کنترل 

بسته                           همون بسته 

پا                                پاشو 

ایشی                          بشین 

و............... 

 

خیلی سعی میکنی اسم همه چیز رو یاد بگیری و از مامانت بهتر از هر کس دیگه ای میتونی آموزش ببینی. منم سعی میکنم اسم همه کلمات رو کامل بهت یاد بدم مثلا سر یاد گرفتن "پیاز"  یه یه ربعی وقت صرفیدیم.  

رفتارت هم هی عوض میشه از خوبیهات اینه که دوست داری شاد باشی و ما رو هم بخندونی بعضی وقتا خودت رو لوس میکنی و ادای ناز کردن رو درمیاری که ببریمت ددر 

از بدیهات هم اینه که خیلی به من وابسته ای هر جا میریم انگار که همه میخوان بخورنت میای میچسبی به من و خیلی اذیتم میکنی آرزومه که تو یه مهمونی بری خودت بازی کنی و من یه کم با خاله زنکا راحت باشم و یه نفسی بکشم 

عاشق سفره افطاری هستی و حسابی بهمش میزنی تا ما برسیم سر سفره 

خرما رو دوست داری ولی بیشتر برای له کردن نه خوردن 

هندونه رو میبینی مثل قحطی زده ها میشی

موقع خوردن انگور که انگار با بابات کورس میذارید 

 

تا بهت میگم ثنا بخواب سرت رو میذاری رو زمین و صدای خروپف درمیاری

دیروز 25 مرداد سالگرد ازدواج من و بابا مهدی بودش در واقع هشتمین سالگرد ازدواجمون. امروز هم تولد بابائی هستش. 

ما هر سال شب بیست و پنجم رو یه جشن کوچولو میگیریم دیشب جایی افطار دعوت بودیم و جشنمون افتاد واسه امشب اگه عکس مناسبی از توش در اومد میام آپلود میکنم. 

 

 

 

 

 اینم دسته گلی که بابایی برای مامانم هدیه خریده- حتما میخواین بدونین کادوها چی بودش امکان نداره لو بدم تو خماریش بمونین هههههههههههه

 

  این دو تا عکس رو هم داشته باشید که برای کثیف نشدن لباسای ثنا موقع غذا خوردن به این روز انداختمش 

 

  

خب مرغا رو که از استخوان جدا کردم، مامان دیگه بریم حموم 

 

 

دائره المعارف جدید 

 

شی            شیر 

دوخ              دوغ 

نن              نی نی 

دودو           جوجو 

خپا            خرما

سلام به ماه نزول قرآن 

سلام به ماه رحمت الهی 

سلام به ماه رمضون دوست داشتنی 

 

پارسال که ثنا خانمی دو ماهه بود نتونستم روزه هام رو بگیرم اما امسال خدا کمکم کرده و تا حالا گرفتم یه کم سخته روزها خیلی بلنده و ثنا با وجود اینکه غذا میخوره ولی می می رو همچنان دوست داره اما همه اینا به اون لحظه معنوی غروبش میارزه 

 

خدایا شکرت که یه ماه رمضون دیگه رو دیدم 

خدایا شکرت که ما رو قابل به مهمونی دونستی 

خدایا شکرت که دو تا ماه رمضونه که یه وروجک مهمونمون کردی به نشانه اجابت دعاهای شبهای قدر دو سال پیش که ازت خواستم بچه سالم و صالح و نیکویی بهم بدی. سالم که هست. ناناز هم که هست دیگه خودت لطف کن و جزء صالحین درگاهت قرارش بده  

خدایا شکرت که اجازه میدی شب قدر اشک بریزیم و هر چی خواستنیه بخوایم و اجابت  کنی 

خدایا ممنون که قرآن رو تو این ماه نازل کردی و ببخشید که به بهانه داشتن کوچولوی بلا خیلی به این هدیه ات کم لطف شدم و بماند که دوستم با سه تا بچه سه قلو به اندازه من در تکالیفش کم لطفی نمیکنه  

خدایا یه کلام شکر

یه فایل داشتم حاوی غداهایی کمکی برای نی نی هایی که تازه شروع به غذا خوردن کردن 

حیفم اومد بقیه مامانا استفاده نکنن واسه همین لینکش رو گذاشتم 

 

غذای کمکی

ببببببببببله 

ثنای مامان رفت پابوس امام رضا علیه السلام. حدود یک هفته پیش 

دخمل خوبی بود و زیاد مامان رو اذیت نکرد به جز داخل قطار که نمیدونم چرا اینقدر میل به واگن پیمایی داشت و حسابی شیطون شده بود. مسافرت جمعی بود و علی کوچولو هم تو شیطنتای ثنایی سهیم بود. داخل صحنهای حرم کار من این بود که خانم بدوئه و من دنبالش برم مراقبش باشم هر پنج ده دقیقه هم پای یه خانم رو میچسبید و فکر میکرد مامانه و بعد سرش رو میگرفت بالا و ... اونموقع صداش میکردم که نترسه. فقط تنها بدیش این بود که آب به آب شده بود و اصلا غذا نمیخورد ولی لاغر نشد خدا رو شکر   

 

 ثنا تو حرم

 

   ثنا در حال آماده کردن مهر برای نماز گزاران

 

ظاهرا جاقحطی بوده

  

 

 

ثنا و علی کوچولو 

 

نوش جان

 چهارده ماهگی 

از مشهد که برگشتیم روز پنج شنبه یعنی سه روز پیش هم چهارده ماهگی دخترم تموم شد. کلی بزرگتر شده و چیزای جدید یاد گرفته دیگه من رو مامان صدا میکنه اولین باری که اینقدر شیرین گفته مامانی رو یادمه روز 9 تیر بود. مامان هایی که میگه آهنگای مختلفی داره: دستوری، درخواستی، ناز کردنی، دلتنگی و ....  

خیلی لذت میبرم وقتی صدام میکنه بخصوص وقتی از خواب پامیشه. بعضی وقتا هم بی ترمز میشه و مامان هاش یکسره میشه 

ثنا: مامان 

من: بله 

ثنا: مامان 

من: بله 

ثنا: مامان 

من: بله 

و این قصه ادامه دارد 

وقتی داریم باهاش حرف میزنیم سرش رو به علامت تأیید تکون میده. عاشق کفشاشه و هی میره از تو جاکفشی ور میداره میاره و بعد میگه: ددر ددر 

در یخچال هم که از جمله جاهای مورد علاقه خانم برای وررفتنه 

دیگه جای تمیز روی فرشهای خونه نمونده به لطف خانم 

از بین خوراکیها هم که همچنان ماست رو بیشتر از همه دوست داره 

دندوناش هم به شش تا رسیده و وقتی میخنده یه دندون موشی خودش رو نشون میده که نگو 

کلمات جدید میگه 

با                      باز  

د                       در 

عمو مم             عمو محمد  

شییین              شیرین(همسفر مشهد) 

خاله خخی         خاله خدیجه 

بس                  بسته(عموما وقتی می می خوردنش تموم میشه) 

آبه                    آب 

بات                   باد

   

دو روز پیش هم یه سر رفتیم دریا. ثنا هم یه تنی به آب زد  

  

ثنا و علی کوچولو تو لاهیجان

ماه رحمت الهی هم که داره از راه میرسه و امسال دیگه خدا بخواد باید روزه هام رو بگیرم. 

   

 و حالا ثنای متعجب چهارده ماهه

 

 

 

 

 

  

 

مامان بازم خوابم میاد 

 

بابایی بفرما تو دم در بده. واقعا که!!! 

در کشوی آشپزخونه رو باز میکنم میبینم دو تا سی دی اونجاست 

میریم دستشویی بشورمت گیر میدی خمیردندون رو بدم دستت. شب میشه و خمیر دندون پیداش نیست. یه کم میگردم نهایتا تو کشوی کمدت پیداش میکنم 

از داخل کابینت آشپزخونه یه در پلاستیکی خیلی کوچیک مال یه بطری رو برمیداری و درمیری. منم دیگه یادم میره. عصر میخوام از خونه بیام بیرون میبینم که پام داخل کفش نمیره و تهش یه چیزی هست. کفش رو سرو ته میکنم در پلاستیکی از توش میفته 

حالا بگذریم از قضیه دسته کلید بابائی که یه روز ما رو معطل کرد و نهایتا تو کمدت بین اسباب بازیها پیداش شد  

 

مامانی مگه تو کلاغی؟

 مادر و دختر تو خونه تنهاییم. دست منو میگیری و با یه کم ناراحتی لیوان روی آبچکان رو بهم نشون میدی. میفهمم که تشنه ای. شیر آب رو باز میکنم و یه کم توش آب میریزم و میارم جلوی لبت. یه کم میخوری و بعد روت رو برمیگردونی منم لیوان رو میذارم روی میز و میخوام که بیایم بیرون. ولی تو باز هم لیوان رو به مامان نشون میدی تا لیوان رو برمیدارم یه یخچال اشاره میکنی. در یخچال رو باز میکنم سریع بطری آب رو بهم نشون میدی. ای وای از دست مامان تنبل که نمیدونه تو این هوای گرم بچه دلش آب سرد میخواد  

 با هم میریم فروشگاه. چون کالسکه ات همرامه دیگه سبد ورنمیدارم. از راهروها یکی یکی میگذریم و هر چی میخوام رو میذارم جلوت روی ظرف غذای کالسکه ات. بعد میام پای صندوق یکی یکی وسایل رو میارم بالا و حساب میکنم ولی تو ذهنم هست یه چیزی جامونده اما چیزی به چشمم نمیاد. موقع بیرون اومدن از فروشگاه یه چیزی رو از زیر پات که قائمش کرده بودی در میاری. شامپو عروسکی! مجبورم دوباره برگردم و حساب کنم.  

 اینم عکس شامپوت  

 

 

 

 

اینم تقویم با تم ثنا خانمی 

سلام به دختر ناز خودم 

امروز سیزدهمین ماه از زندگی نازنینت تموم شد و قدم به ماه چهاردهم گذاشتی. دیگه دارم بزرگ شدنت رو احساس میکنم، اون دختر کوچولوی سابق نیستی که نمیتونستم خیلی باهاش ارتباط برقرار کنم، یه جورایی همدمم شدی با همین چند تا کلمه محدودی که میتونی ادا کنی. در طول روز به جز یکی دو ساعت بعد از ظهر دیگه نمیخوابی، مابقی رو از وقتی از سر کار میام خونه داریم با هم بازی میکنیم یا تو اتاق تو یا تو آشپزخونه، دنیای پیرامونت رو میشناسی و وقتی ازت میپرسم مثلا ثنا توپ کجاست با دست نشون میدی و میگی اینا یا در مورد اشخاص هم تقریبا همه رو به نام میشناسی. اسباب بازیهات هم همینطور تا میپرسم فیلی زود سرت رو میگیری بالای کمدت و میگی اینا. 

بابا رو که خیلی وقته یاد گرفتی با وجود اینکه میدونی اسم من مامانه ولی من رو با لفظ "دد" صدا میکنی و شیرینتر از اون بعضی موقع ها میگی "ددئی" بابا رو هم اکثر وقتا بابائی صدا میکنی و این پسوند "ئی" رو خودت کشفیدی 

بعضی وقتا از صدای باد میترسی و میای سرت رو میذاری روی سینه من ساکت میشی. از این که خودت رو بچسبونی به بغل من و بابات احساس خوبی داری(همینطور ما).  

تمام مدتی که تو آشپزخونه هستم زیر دست و پای منی و ازم میخوای که بغلت کنم منم گولت میزنم و با درآوردن اداهای مختلفی که مستربین شرمنده بشی سرت رو گرم میکنم. چند وقته که خوب غذا میخوری و به غذاهای سفره هم علاوه بر غذاهای سفارشی خودت علاقه زیادی داری. آی صحنه ایه شالاپ شلوپ میوه خوردنت بخصوص هلو خوردن و هندونه خوردنت من و کشته عزیز دلم.  

از امروز دیگه شیر پاستوریزه بهت نمیدم و جاش رفتم شیر گاو واقعی گرفتم که بخوری و تپل بشی. برای جبران آهنت هم شیره انگور گرفتم ولی زیاد دوست نداری و با کلک باید بدم بخوری. هیچ نوع مکمل و قطره خوراکی که پزشکای بیسواد تجویز میکنن رو بهت نمیدم عوضش تو تغذیه ات توصیه های دکتر روازاده رو مدنظر دارم. خدا کنه که مادر کافی باشم. 

امروز علی کوچولو و مامان و باباش از قم میان و مطمئنا روز خوب خواهی داشت عزیزم. علی رو خیلی دوست داری و از ماههای پنج شش به بعد هر وقت اسم علی میومد یه جوری میشدی و خودت هم ایی ایی میگفتی. 

دو تا شیطون بلا ( شیدا و محمدرضا) تو ساختمون هستن که هم تو اونا رو دوست داری هم اونا تو رو ولی راستش مامان خسته میشم از دستشون وقتی میان پیشت میشین سه تا و من کلافه میشم به خاطر همین با مامانشون هماهنگیدم که در رو براشون باز نکنم. 

   

هر شب بابایی رو مجبور میکنم این استخر رو بادش کنه و منو ببره حموم آب بازی 

 

 

 مامانیییییییی منو دوباره بفرست تو حموم

 

 

 مامانی تو که از اول اعتقاد داشتی من نباید پستونک داشته باشم. منم بعضی وقتا پستونک عروسکم رو از گردنش در میارم و میذارم تو دهنم. ببین اینجوری خشکلترم

  

 

 هیس من رو تابم لالا کردم 

 

 کار از پیشبند گذشته

 

 

 مامااااااااااااااااااااااااااااان زود باش بیا این محمدپارسا رو از روی تختم بیارش پایین   

 

 

 حالا که از تخت اومده پایین منم میام روی زمین میخوابم 

 

 

پیغام نذارید دستبندش خشگله چون گم شد 

 

 اینم عشق دخترم تاب تاب عباسی

سلام 

دیروز داشتم تی وی میدیدم ثنا هم داشت بازی میکرد یه لحظه متوجه شدم سه تا کلمه رو با یه ریتم آشنا داره میگه  

خوب که دقت کردم دیدم داره میگه  

یکککککککک        دوووووووووووو        سهههههههههههههه 

نمیدونم از کی یاد گرفته مهم اینه که یاد گرفته 

 

 این دو تا عکس رو هم یکی از مامانای نی نی سایت لطف کرده برای ثنایی روتوشیده 

خشگلن؟ 

 

 

 

 

من ثنای توام بابائی و اینو مامان داره از قلب من برای تو مینویسه 

ای بهترین بابای روی زمین، ای که هر روز صبح وقتی چشمام رو باز میکنم تنها کسی هستی که میبینمت و بهم سلام میکنی و نمیذاری دلتنگ مامان کارمندم بشم،ای که تمام مدتی که با مامان تو خونه تنها هستم چشمام به در هستش تا بیای و منو سفت بغل کنی و بعضی وقتا هم از اون چیزای خوشمزه سرد تو دستت باشه و برام باز کنی تا بخورم،ای که با تو فهمیدم "ددر" یعنی چی، ای که جز عشق چیزی نثارم نکردی، ای که به مامان گفتی منو بیشتر از اون دوست داری و مامان به خاطر گل روی من غصه اش رو به روت نیاورد، ای که شبایی که مریضم و مامان تا صبح بالای سرم بیداره یکی دوباری از خواب بیدار میشی و حالم رو میپرسی 

دوستت دارم 

دوستت دارم 

دوستت دارم  

روز میلاد بهترین مرد روی زمین رو بهت تبریک میگم بابائی، ایشالا صد و بیست سال سایه ات بالای سر من باشه و منو تو لباس خشگل عروسی ببینی و برای بچه های منم اینهمه مهربونی از خودت در کنی  

دوستت دارم 

دوستت دارم 

دوستت دارم 

من که فعلا نمیفهمم کادو یعنی چی ولی همونی که مامان برات خریده رو به حساب من هم بذار آخه منو سه ساعت تمام تو این شهر شلوغ گردوند تا اون هدیه رو برات خرید. موقع کادو کردنشم هر چی جیغ زدم قیچی و چسب رو نمیداد دست من باشه. میبینی چقدر بابت هدیه ات سختی کشیدم. بازم روزت مبارک

دیروز یه کم دعوات کردم مامانی منو ببخش، رفتی پیش بابات و طرف من نمیومدی ولی زیر زیرکی نگام میکردی، بعد از یه ربع که بهت خندیدم بدو بدو اومدی پیشم و سرت رو روی پام گذاشتی، خیلی دلم گرفت مامانی    

قول میدم امروز هم اگه هوا خوب بود ببرمت بیرون و از دلت در بیارم. عاشق کالسکه ات هستی و هر بار که میایم تو پارکینگ در انباری رو نشون میدی و با زبون بی زبونی میگی که کالسکه ات رو دربیارم. فقط عزیز دلم خیلی شیطونی و بیرون که هستیم مرتب کمربندت رو از زیر پاهات رد میکنی میاری بیرون و تو کالسکه سرپا وایمیسی و حتی بر میگردی به طرف عقب.  

هر پسربچه ای رو هم که میبینی داد میزنی ایییییییییی. آخه عزیز دلم همه پسرها که علی نیستن 

دو تا دندون دیگه از فک بالا در امده و تا حالا چهار تا دندون داری گلم.  

الهی هر نفس شکر

حتما دلتون میخواد بدونید سر چی با مامانی دعوام میشه. خب معلومه دیگه وقتی که میخواد بهم غذا بده قاشق رو تو دستش میگیره و فکر میکنه که رئیسه و غذا رو میذاره تو دهنم. منم یه لحظه که دستش شل میشه زود قاشق رو ازش میگیرم و زود میبرمش تو ظرف . البته قبول دارم که یه خورده بلد نیستم و قاشق رو نهایتا سر و ته میکنم و ..........اینجاست که جیغ مامان بلند میشه و اون بکش و من بکش. بعضی وقتا میره یه قاشق دیگه میاره ولی اونم به زور از دستش میگیرم و ........آره دیگه اینجوریه که دعوامون میشه و مامان میگه ثنا دیگه دوست ندارم ولی من که میدونم الکی میگه. 

یه خبر توپ هم دارم. من دیگه کم کم دارم راه میرم. بابا یه طرف وایمیسه و مامان یه طرف دیگه بعد هر کدومشون منو صاف نگه میداره و اون یکی بغلش رو باز میکنه و بهم میگه ثنا بیا ثنا بیا. منم زورکی زورکی خودم رو میرسونم و آخ چه حالی داره افتادن تو بغلش. 

دیشب تولد زینب کوچولو بود. فکر کنم بهم خوش گذشت. زینب خودش رو کشت از بس رقصید. عروسیش شد میخواد چیکار کنه. منم البته یه نی نای نایی کردم ولی خب سعی کردم سنگین باشم و خیلی رو ندم به بقیه. یعنی چی فردا برام حرف در میارن  

اتاقم رو خیلی دوست دارم. همش مامان رو مجبور میکنم منو ببره بذاره تو تختم و بعد یکی یکی ازش میخوام که عروسکا و اسباب بازیهامو بهم بده بعد یکی یکی همشون رو از رو تخت پرت میکنم زمین و ....... فکر کنم مامانه که داره از دست من حرص میخوره.

دو سه روز بود که یه کیف کوچولو حاوی مدارک بابائی گم شده بود و حسابی دمق بود. حتی دنبال المثنی رفته بود و داشت دیگه از پیدا شدنش ناامید میشد که دیروز یه دفعه چشمش به تخت جنابعالی افتاد و بعد تشک تختت رو ورداشت و ...... بله مدارک اونجا بود. 

بعد هم که بعد از ناهار شال و کلاه کرد که بره بیرون که ایندفعه دسته کلیدش رو پیدا نمی کرد و نهایتا هم بیخیال شد و رفت. دو سه ساعت بعد من و تو از خواب بعد از ظهر پاشدیم و طبق معمول هر روز تو اتاقت شروع کردیم به بازی. تو هم هی میرفتی طرف کمدت به زور سرپا وایمیستادی و هر دفعه یدونه از اسباب بازیهای قفسه اول رو میاوردی برای مامان. بین اسباب بازیها هم یه دفعه دسته کلید بابائی از کمد شما به بیرون تشریف آورد. فقط موندم کی بردی اونجا قایمش کردی که من نفهمیدم. 

شیطون بلای من. مامان فدای تو  

الهی هر نفس شکر

ای خدا شکرت که ........... 

 

گفته بودم که ثنا از وقتی شش ماهش تموم شد یه چند تا کلمه ای رو ادا میکرد اما جسته و گریخته میگفت و صحبت کردن به حساب نمیومد. مثلا یادمه یه بار که اومدم پوشکش رو عوض کنم برگشت گفت جیش. وای من غش کردم از ذوق ولی بعد از اون هیچ وقت دیگه نگفت. 

یه بار هم همون حوالی هفت ماهگی بود که زینب کوچولو رو دید و گفت زززززززز 

علی رو هم که هر بار میدید صداش میکرد. "بابا" رو هم اتفاقی و بی هدف میگفت 

ولی الان چند روزیه که دیگه مفهومی داره کلمات رو  ادا میکنه منظورم اینه که واقعا داره با ما صحبت میکنه. وقتی بابایی خونه نیست تمام مدت در ورودی آپارتمان رو بهم نشون میده و غلیظ میگه بابا بابا، گاهی وقتا در رو براش باز میکنم تا مطمئن بشه بابا پشت در نیست و رفته ددر. 

دیروز کل بعد از ظهر رو باهاش بازی کردم. تا وقتی بیداره کارهای خونه رو انجام نمیدم و سعی میکنم در خدمت گلم باشم(به جهت جبران صبحها که نیستم)، داشتم میگفتم دیروز با هم کلی بازی کردیم از عروسک بازی گرفته تا ماشین و موزیک و.... یه لحظه به سرم زد آلبوم خانوادگی رو بیارم ببینم. صفحه اول آلبوم مربوط به عکسای جشن نامزدی ما هستش که مربوط به سال 81میشه یعنی حدود 9سال پیش. ثنا انگشتش رو برد طرف یدونه از عکسا و فشار داد رو عکس بابایی و بعد با هیجان زایدالوصفی شروع کرد: بابا بابا بابا، سعی میکرد با دو تا انگشتش بابا رو بگیره و بیاره بیرون   

راستی ثنا خیلی به اسباب بازیهاش علاقه داره و مرتب اتاقش رو بهم نشون میده و با زبون بی زبونی ازم میخواد که بریم اونجا و اسباب بازیها رو بهم بریزم. برای عروسکاش اسم گذاشتیم و همه رو به اسم میشناسه مثلا وقتی بهش میگم: ثنا پت و مت کجاس سرش برمیگردونه طرف اون دیواری که این دو تا عروسک روش آویزونن و بعد با انگشت نشون میده و ازم میخواد که براش بیارم پایین. عسل خانم و مهتاب خانم رو هم که به خاطر جوراباشون دوست داره و درست مثل خودش که اصلا از جوراب خوشش نمیاد و زود درشون میاره جورابای این دو تا عروسک رو هم زود در میاره و پرت میکنه یه طرف و بعد غش غش میخنده. دیشب بازم با بابایی بردیمش پارک و تاب تاب سواری. وقتی داشتیم برمیگشتیم شروع کرد به شکایت کردن و لجبازی کردم که یه جوری سرگرمش کردم تا از سرش بیفته و یادش بره.  

راستی یادم رفت بگم ثنا یه مدته که موبایل و کنترل تلویزیون و خلاصه هر وسیله این تیپی رو میذاره تو گوشش و ژست الو گفتم میگیره اما یه چیزایی میگه که ما نمیفهمیم و لی خودش میفهمه. 

الهی هر نفس شکر 

 بببببببببببببببببله 

بالاخره رسید روز ششم خرداد و روز تولد دختر نازم. 

وای که چقدر پارسال این موقع روزای قشنگی رو پشت سر گذاشتیم. ثنا دو هفته زودتر بدنیا اومد و حسابی همه رو سورپرایز کرد. چه ناز بود اون اولین باری که دیدمش با اون چشای درشتش به طرف من نگاه میکرد، میدونستم چیزی نمیتونه ببینه ولی نگاهش خیلی باحال بود. مثل بچه گربه ها گریه میکرد.  

خیلی بچه آرومی بود. روز اول رو که کلا تو بیمارستان گرفت خوابید، بقیه مامانا که بچه هاشون همش بنگ میزدن خیلی تعجب میکردن. خبر نداشتن این خانم چند ماه بعد چه زلزله ای قراره بشه 

اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد مژه های بلندش بود.  

اولین تجربه مادری خیلی غریبه. وقتی بغلش میکردم آرامش بیش از اندازه ای داشتم. خیلی سبک بود. ولی اعتراف میکنم بزرگ کردن یه بچه خیلی سخته. خیلی خیلی زیاد 

از خاطرات پارسال بگذریم و برسیم به جشن تولد خانم 

جشن رو تقریبا ساده گرفتیم و فقط خانواده من و خانواده همسرم دعوت بودن به اضافه زینب کوچولو و مامان و باباش که کلهم خودشون رو جزء خانواده میدونن و زینب هم خط و نشون کشیده بود که اگه من دعوت نباشم.... 

مهمونا به صرف شام دعوت بودن. خودم هنرنمایی از خودم در کردم و غذا از بیرون نگرفتیم. بعد از شام هم مراسم تولد و کیک بریدن و .... 

فکر کنم مامان و بابای ثنا بیشتر از خودش ذوق کرده بودن البته ثنا هم فهمیده بود که یه اتفاق جالب افتاده و همچین با تعجب حضار رو نگاه میکرد. 

راستی ثنا خانم بازم مریضه، یه ویروس جدید تشریف آورده که همه بچه ها رو مریض کرده. تمام بدن ثنا هم جوشهای ریز ریز زده. بچه ام دو شب قبل از تولدش رو تا صبح تب داشت. دیگه خسته کننده اس این همه مریضی. خانم دکترش میگفت طبیعیه و بچه زیر دوسال نیست تازه داره با انواع میکروبها و ویروسها آشنا میشه به خاطر همین زود زود مریض میشه(آقا ویروسه) 

خلاصه اینکه خدا رو شکر جشن خوبی بود.  

 

  

 

 

 

  

 

 

  

 

 علی و زینب کوچولو(ساقدوشای ثنا ههههههههههه)

  

چند روزه که هوا خوبه و تقریبا هر روز ثنا رو بردم بیرون 

یه کار جالب انجام میده 

پرنده ها رو که تو آسمون میبینه با انگشت نشون میده و میگه: جوجو جوجو  آ خدا خدا    

 

چند وقته که ازش میپرسم ثنا گوشت کو

گوشش رو با دست نشون میده 

میپرسم دماغت کو 

چون نمیتونه دماغ خودش رو بگیره دماغ منو با دست میگیره 

 

 

 

  

  

 

 

 

 

 

 

مامانی من از دست تو چیکار کنم 

همیشه که خوب و خانم نیستی 

بعضی وقتا مامان و عاصی میکنی از کارات 

مثلا وقتی میخوام نماز بخونم. میای مهر رو از جلوم ورمیداری. خوشبختانه از جلوم تکون نمیخوری و وقتی میخوام برم سجده آروم از دستت میگرمش. بعد هم قبل از اینکه پس گردنیهات رو نوش جان کنم زود از سجده بلند میشم و با احترام مهر رو تقدیمت میکنم. 

از وقتی تو بدنیا اومدی مامان دیگه وقت نداره بره باشگاه، البته تو اون زمانی هم که تو دلم بودی نمیرفتم یعنی مسئولین باشگاه اجازه ندادن. به خاطر همین چند روز در هفته تو خونه تمرینات ایروبیکم رو انجام میدم فقط شانس بیارم و اون موقع خواب باشی چون اگه بیدار باشی فکر میکنی مامان یه بازی جدید رو شروع کرده و میای آویزونش میشی. دراز نشست که اصلا و ابدا میای روی شکمم میشینی و شروع میکنی به قهقهه زدن.

دیشب راحت نمیخوابیدی شیطون شده بودی به خاطر همین بابا بغلت کرد و چند دور تو خونه زد و بعد آروم آوردت داد به من و گفت که دیگه خوابیدی منم به خیال اینکه خوابی آروم گذاشتمت سر جات ولی وقتی سرت رو گذاشتی رو بالش تازه متوجه لبخند مرموزانت شدم. با وجود اینکه چشمات بسته بودولی بیدار بودی. 

چند وقت بود که اسباب بازیهات رو میریختی توی سینی و حولش میدادی و صدای وم وم درمیاوردی به خاطر همین از بابایی خواستم یه کامیون بزرگ واسه اینکارت بخره، بابایی هم خرید ولی وقتی کامیونت اومد خونه به جای اینکه اسباب بازیهات رو توش بریزی .....

 

  

 

 

 

دو روز پیش مامانی فرصت کردم و بردمت هواخوری،رفتیم پارکی که حدودا یه کیلومتر از خونمون فاصله داره، کلی حال کردی. تریپ پسرونه زده بودی و هر کی میدیدت میگفت چه پسمل خشگلی. بعد از سه ساعت گردش خواستیم برگردیم که یه دفعه بارون خیلی خیلی شدیدی شروع شد،‌منم تو رو بردم داخل یه نونوایی نیم ساعتی موندیم تا بارون بند اومد و بعد اومدیم خونه 

اینم عکس پیشی سواری 

 

 

 

  

 

دور روز پیش ثنایی رو با بابایی برده بودیم پارک. یه عالمه تاپ و سرسره و الاکلنگ بازی کرد، شبش تا صبح چند بار بلند بلند تو خواب خندید، وای قند تو دل مامان و بابا آب شد 

 

  

  

 

 

 

یه کار جدیدی هم که خانم یاد گرفته اینه که بره وسایل داخل کابینتا رو بیرون بریزه و بره داخلشون بشینه، در مورد کابینت های با ابعاد بالا مشکلی نیست ولی مسئله اینجاست که ... 

 

 

  

 

 

دو سه روزی هم هست که ادای مامان رو در میاره، تا عروسکاش رو میبینه مثل مامان میگه: آ خدا خدا خدا 

اینم یه خواب ناز پیش عروسک(مهتاب خانم)  

 

 

ثنای گلم چند وقته که با ما با جملات کاملی که هم فاعل داره هم فعل هم قید و.... صحبت میکنه فقط مشکل اینجاست که هیچ کدوم از کلمات جمله هاش قابل فهم نیست. البته خودش میفهمه که چی میگه ما نمیفهمیم... 

چند تا از این جملات اینا هستن 

 akha aoooooooom dadadad eeeeeeeee 

ghe ghe ee ahhhhhhhhh 

babababa ddddd khi 

سلام به دختر کوچولوی خودم 

چهار روز قبل یازده ماهگیت تموم شد عزیزم. دوباره یه کوچولو سرما خوردی و ما یه کمی از این بابت دمق شدیم. مامان به خاطر همین هفته گذشته فقط دو روز اومدم سرکار. 

 کم کم داری چند قدم بدون کمک راه میری و اگه بتونی به ترس و مهمتر از اون هرهر خندیدنت غلبه کنی بیشتر هم راه میری. دندونات فعلا همون یه دونه اس ولی با یه کم بیقراری که دیشب داشتی فکر کنم یه کی دیگه اش هم تو راهه. نی نای نای کردنت هم که یه دوماهی هست که ما رو کشته و با هر آهنگی و دستی و طبلی که به گوشت میرسه تمام اقصی نقاط بدن نازت شروع به حرکات موزون میکنه و ماییم که غش میکنیم از این کارات. دیگه چیزی تا تولد یکسالگیت نمونده و هی دارم فکر میکنم که جشن تولدت رو به چه صورتی بگیرم. مامان این روزا داره نقشه های بدی برات میکشه. همش داره فکر میکنه که دیگه جنابعالی بری تو اتاق خودت بخوابی و طبق توصیه پزشکای اطفال می می رو تو شب برات ممنوع کنه. میدونم اگه این موضوع عملی بخواد بشه خونه رو روی سرت خراب میکنی ولی چاره ای نیست شاید امروز رفتم برای تختت پشه بند خریدم که دیگه خودت صاحب خونه زندگی بشی ثنایی من.  

 عاشق اینی که بری بین دو تا مبل قایم شی و بعد سرت رو بدی بیرون و دالی بازی شروع شه. تو پارک وقتی سوار ماشینای موزیکال میشی درست مثل بابایی فرمون رو میگیری تو دستت و آهنگ حرکت ماشین رو هم از تو حلقت میشه شنید. 

تازگیها یاد گرفتی وقتی از خواب بیدار میشی و ببینی که مامان هنوز خوابه یا موهاش رو میکشی با خنده یا انگشتت رو روی چشمش فشار میدی و خلاصه هر طور شده بیدارش میکنی 

 اینم عکسای این روزا  

 

 به سلامتی دارم میرم ددر 

 

 

 

 

 

 

 

آخر هفته گذشته رفتیم پیش محمد نیکان و محمد پارسا که هر دوشون توی یه روز یعنی14/1/90 بدنیا اومدن. دوقلو نیستند پسرخاله هستند. تو جشن محمدنیکان ثنا صفایی کرد که نگو اصلا طرف من نمی اومد از بس که بچه قد و نیم قد اونجا بود که باهاش بازی کنن. 

 

محمدنیکان کوچولو 

 

 

 اینم محمدپارسا کوچولو 

 

دیشب هم ثنایی رو بردیم سرزمین بازی اصلا فکرش رو نمی کردم بفهمه اونجا کجاست، خیلی ذوق زده شده بود دو تا از وسایل بازی هم سوار شده(تو بغل مامان) خوشحال خوشحال بود، اصلا تو اون یک ساعتی که اونجا بودیم فیلش یاد هندستون نکرد(مامانا فهمیدن منظورم چیه) فقط حیف که نه دوربین همرام بود نه موبایل

یه مدت زیادی بود که یاد گرفته بودم چهار چنگولی راه میرفتم، وقتی میدیدم مامان و بابا و بقیه مثل من راه نمیرن و عمودی وایستادن روی پاهاشون خیلی دلم میگرفت به خاطر همین خواستم که مثل اونا راه برم.  

جونم براتون بگه کم کم شروع کردم به گرفتم وسایل خونه و سرپاوایستادن، گاهی وقتا هم بقیه کمکم میکردن و دستام رو از روی شونه هام میگرفتن و منو راه میبردن ولی نمیدونم چرا خودم تنهایی نمیتونستم اینکار رو بکنم تا اینکه از اوایل هفته جاری یعنی 20/1/90 احساس کردم که میتونم یکی دو دقیقه ای بدون کمک راست وایستم. وااااااااااای اگه بدونید چقدر ذوق کردم تازه وقتی میبینم مامان و بابا ذوقشون از من بیشتره احساس میکنم که شق القمر کردم و هرهر میخندم.  

خلاصه کم کم داریم آماده میشیم که عمودی راه بریم و خونه براندازی کنیم. هی ول  

دیگه از دست این مامان و بابا بنالم که نمی ذارن هر چیزی رو که دلم میخواد بذارم توی دهنم. هی به من میگن ثنا اخه ثنا اخه! بابا بذارید راحت باشیم دیگه. از دستشون تازگیها یاد گرفتم میرم تو گوشه کنارا قایم میشم و اخها رو میذارم توی دهنم بعدم تا یکیشون از راه میرسه با خنده و قهقهه دست و پا میزنم و فرار میکنم. خونه مامان جون(مامان بابایی) هم که میرم مکافات دارم، میرم سر وقت کتابخونشون و با زحمت یکی از قفسه ها رو میگیرم و وایمیسم و شروع میکنم به پرت کردن کتابها به اینور و اونور! همش هم حواسم هست که یه دفعه مامان جون یا عمو مرتضی و عمه اکرم سر نرسن، چون اگه بیان دوباره همون داستان یواشکی اخ خوردن من شروع میشه و مجبورم سریع با خنده فرار کنم.

سلام  

از عنوان نوشته مشخصه که چی شده درسته؟ ب ب ب ب له ثنای مامان یه نیش کوچولو از دندون قدامی سمت راست فک پایینش دراومده و مامان و بابا رو حسابی ذوق زده کرده 

سر در اومدن دندون ثنا خیلی لاغر شده و حسابی اذیت شد ولی اکشالی نداره عوضش همه دندونا که دراومد میتونه راحت راحت غذاهایی خوشمزه ای رو که مامان براش درست میکنه رو هاپولی کنه و احتیاجی به آسیاب کردن غذا هم نیست. 

 

اگه تو این عکس دقت کنید دندون گلم مشخصه  

سلام به بهار   

چهارده روز از شروع سال جدید گذشته و من تازه اومدم. خب دیگه مسافرت بودیم و دسترسی نداشتم. ثنا خانمی رو برای اولین بردیم لب دریا و موقع سال تحویل هم جای همتون خالی کنار دریا بودیم البته من و ثنا خواب بودیم. هوا هم تا دلتون بخواد سرد بود نمیشد دستی به آب زد. به هر حال ثنایی رو با پتو و کلی لباس میبردیم لب آب و برمیگردوندیم.  

 

  

 بعد هم چندروزی رو خونه مامان و بابای من بودیم و دور روز هم رفتیم کلیشم پیش مامان بزرگ مهربون خودم. وای که ثنایی چه حالی کرد از این همه تفریح و گردش البته با وجود ناراحتی معده ای که براش پیش اومده بود که هنوز هم خوب خوب نشده.   

 

به هر حال سال نو خوبی رو برای همه آرزو میکنم و امیدوارم امسال دیگه سال سراومدن انتظار برای دیدن اون خورشید عالم تاب باشه. اللهم عجل لولیک الفرج 

راستی شنبه گذشته یعنی 6/1/90 ثنای من ده ماهش تموم شد و رفت توی یازده ماهگی. اون روز ما کلیشم بودیم. ثنا خانم بزرگتر شده و چیزای جدید یاد گرفته. عشقش اینه که یه جا سرش رو قایم کنه و بعد بیاد بیرون و با زبون شیرینش بگه دااااااااااااااالی. بیشتر از 20بار در روز این کار رو انجام میده. اصلا انگار از کلمه دالی خیلی خوشش میاد، از خواب بیدار میشه میگه دالی. کلاه رو از سرش ورمیداره میگه دالی خلاصه اینکه فکر میکنه هر لحظه در حال بازی کردنه.   

اینم چند تا عکس از آخرین روزهای ده ماهگی خانم و ورودش به یازده ماهگی   

  

ثنایی با زینب کوچولو(دختر خاله من)

 

 

خانم راننده! بزن تو دنده! 

  

از این گوشی تلفن فقط اسکلتش باقی مونده به لطف ثنا خانم

 

 دیروز سیزده بدر هم خیلی خوش گذشت با خانواده همسرم بودیم و رفتیم یه جای باحال باحال. ثنا هم هوای تازه استنشاق فرمود و روی سبزه ها صفایی کرد.   

 

 

 

  

ثنایی و علی کوچولو(پسرعمو و پسرخاله ثنا)

ثنا خانم جاروبرقی شده ریزترین چیزا رو از روی زمین ورمیداره و حواسمون که بهش نباشه میزاره توی دهنش. احتمالا ناراحتی معده هم از همین مورد براش پیش اومده. بعضی وقتا من که پیش شیطونیهای این خانم کم میارم. بیشترین جایی رو که برای نشستن میپسنده داخل میز تلویزیونه که به لطف ترس از خانم شیشه هاش رو درآوردیم تا ایشون راحت برن تو بشینن.  

سرگرمی بعدیش اینه که من هر جا هستم بیاد پای منو بگیره و راست وایسته، بعضی وقتا هم یه سری از وسایل خونه رو میگیره و کم کم راه میره خیلی ذوق داره که روی پاهاش راه بره، نمیدونم دلیلش چیه که زیر میز ناهار خوری و زیر صندلی ها رو خیلی دوست داره. عقب عقب میره اون زیر خودش رو جا میکنه و هر موقع که گیر کرد منو با گریه صدا میکنه. 

 

 نمی دونید ثنا چی شده. کاش امکان سرعت بالا داشتم فیلم هاش رو آپ میکردم وقتی داره تو آشپزخونه ظرفها رو از کابینت میریزه بیرون و بهم میزنه و چه سروصدایی که راه نمیندازه!!!!!!!!!! 

یه دقیقه آروم و قرار نداره. نیست تازه دو سه هفته است که چهارچنگولی میره خودش هم خیلی ذوق کرده. تا میرم یه دقیقه جلوی تلویزیون دراز بکشم میاد از سروکولم بالا میره. همش دوست داره یه شی بلندی رو بگیره و راست وایسته. دو روز پیش باباجونی تو حموم بود، ثنا تا صدای آب رو شنید خودش رو رسوند پشت در حموم، اونقدر اونجا وایستاد و مثل الیورتویست به در نگاه کرد تا بالاخره بابایی بردش تو، اگه بدونید چه سروصدایی راه انداخته بود همسایه ها خبردار شدن! تو وانش که میشینه فقط دو دستی میزنه روی آب و هو هو هو 

خدا رو شکر بچه خوش اخلاق و مهربونیه(شنیدید که سوسکه میگه قربون دست و پای بلوری بچه ام برم). صبحها که میره خونه مامان جون حسابی سرگرمشون میکنه. اصولا کار این خانم سرگرم کردن اطرافیانه، چند روز پیش بردمش بیرون مثلا یه کم خرید کنم. تو کالسکه که بود یه خانواده چهارنفره اومدن دوروبرش هی نازش کردن، خانم هم همینجوری وایستاده بود و نگاهشون میکرد، اونا که رفتن ثنا شروع کرد به گریه کردن. آی حالم رو گرفت این خانم خوش اخلاق

ثنا خانمی ما دیروز یعنی جمعه 6/12/89 نه ماهگیش کامل شد و قدم گذاشت تو دهمین ماه زندگی خودش.  

ثنا خانمی در بدو ورود به ده ماهگی یه کوچولو سرما خورده و گلوش خرخر میکنه  دیشب با بابایی بردیمش پیش دکتر مهربون، خانم دکتر با یه چوب بستنی و یه چراغ کوچولو میخواست داخل دهان ثنا رو ببینه که خانم اونقدر دستای دکتر رو گرفته بود و پس میزد که بالاخره درست و حسابی موفق نشد و از من خواست که دستای این خانم کوچولوی شیطون رو سفت نگه دارم. خلاصه دو تا دونه شربت خوشمزه از داروخونه گرفتیم و ثنایی یه کم دیشب رو بهتر خوابید  

راستی دیروز و پریروز مهمون هم داشتیم. مامان جون و باباجون از لوشان اومده بودن و خاله صبور و شوهرش و زهرا کوچولو هم از کرج. لپ کلام اینکه ثنایی با وجود یه کم مریضی حالی به حولی برد و کلی خوش به حالش بود. خوش به حالیش زمانی چند برابر شد که دیشب بعد از مطب رفتیم خونه خاله هاجر و اونجا ثنا زینب کوچولو و سروش و نیلوفر رو دید و کلی بازی کردن باهاش. 

( توضیح: خاله هاجر و خاله صبور خاله های من هستند نه خاله های ثنا) 

 

دیگه از خاطرات این روزا براتون بگم که ثنایی تازگیها وقتی من و اون تو خونه تنهاییم دلتنگ باباش میشه و بین گریه اسم بابا رو میاره. اگه بدونین بابایی چه حالی کرد وقتی دو شب پیش بهش زنگ زدم گفتم کجایی ثنا دلتنگت شده اگه بدووووووووونید. زود خودش رو رسوند خونه. 

عکسهای چند روز گذشته خانم خانما رو ببینید.   

 

 

این کلاه گشاد رو عمه اکرم رو سر ثنا گذاشته

 

 به نظرتون ثنا میتونه تهنایی این یه تکه مرغ رو بخوره؟!!!!!!!!

 

 

خبر خبر  

ثنای من بای بای کردن یاد گرفته، هر کی از در میاد تو (هر دری باشه) خانم به نشانه خوش آمد گویی دستش رو براش تکون میده، میگی نه نگاه کن   

 

 

  

راستی اونقدر هول بودم که یادم رفت عید پیامبر اعظم(ص) رو به همه تبریک بگم. شب عید بابایی ما رو به صرف شام دعوت کرد بیرون. ثنا خانم تمام مدت روی میز داخل کریر نشسته بود و مامان رو اذیت نمی کرد. میدونید برای چی؟ چون تمام حواس خانم به میزایی بود که روشون بچه یا بچه هایی نشسته بود. گهگدایی هم صداشون میکرد ولی هیچکی صدای بچه منو نمیشنید   

 

 

 

ثنایی حدود سه ماهه که داره دست و پا میزنه که چارچنگولی راه بره، تا حالا فقط میتونست عقب عقب بره ولی از دیروز یعنی 29 بهمن 89 خانم یاد گرفته یه کم به جلو حرکت میکنه و مارو یه کمکی خوشحال کرده. 

از این که بگذریم حموم رفتن خانم منو کشته، ایشون عاشق آب تشریف دارن و از اونجایی که من تو خونه خیلی کار دارم معمولا با بابایی میره حموم( البته به همراه تمامی عروسک مرغابی ها و هدم و حشم و طبق و تاس و..............) وقتی میاد بیرون که لباساشو بپوشم حسابی اذیت میکنه و بابا بابا میگه ترجمه: منو دوباره بفرست تو حموم  

 

 از این که بگذریم دیکشنری خانم خانما هم بحثی داره واسه خودش. عمه و بابا و مامان رو خوب میگه(یعنی میفهمه و میگه). علی کوچولو رو هم صدا میکنه البته با لفظ "ایی". چند تا کلمه دیگه هم میگه که فقط خودش معنیشون رو میفهمه و بس مثل:اگ گ گ 

                                                                              ا خ خ خ  

                                                                              هو م م م  

                                                                               و...... 

اگه شما معنیهاشون رو میدونید با من تماس بگیرید 

این چند تا عکس از روزهای گذشته خانم 

 

 

 

  

ثنایی و بابایی که حسابی همدیگه رو تحویل هم میگیرن و البته بین خودمون بمونه یه وقتایی حسودیم میشه به جفتشون 

 

 

 

از قسمتهای خوب قضیه که بگذریم ثنا تازگیها یه کم بهانه گیر شده. صبحها که سرکار هستم. بعد از ظهرها و شبها از جلوی خانم حق ندارم تکون بخورم زود صدای اعتراضش بلند میشه. تو آشپزخونه که جرأت نمیکنم جلوی چشمش برم. البه گاهی با روروئک دنبالم میاد و خودش رو با در کابینت ها سرگرم میکنه ولی بعضی وقتها به همین هم راضی نمیشه. شاید به خاطر اینکه نصف روز پیشش نیستم حساس شده. به هر حال کاش زبونم و میفهمید تا بهش میگفتم که همه زندگیمه و قلبم برای اون میتپه.  

بهترین لحظات زندگی ثنا اون موقعیه که پدرش باشه من هم باشم بین ما نشسته باشه و ترجیحاً اسباب بازیها و عروسکهاش جلوش ریخته باشن. فقط در این حالته که نق نمیزنه 

به هر حال خدا رو بابت همه چیز شکر

یه روز گرم تو خرداد ماه خدا تو رو بهم داد 

با اومدن تو زندگیم یه جور دیگه شد 

مامانی الان تو هشت ماهته و من تازه دارم برات وبلاگ درست میکنم. از این بابت معذرت 

لااقل میتونم قول بدم که زود به زود خاطرات خشکلت رو آپ کنم دخترک ناز مامان 

اینم عکسهای چند ماه گذشته ثنا خانم   

این عکس اولین روز تولد خانم

  

 

 

اینم عکس یکماهگی  

 

 

عکسهای دوماهگی به بعد

 

این عکس با علی کوچولو پسرخاله و پسرعموی ثنا خانمه 

 

 

 

خب حالا عکسهای سه ماهگی به بعد خانم خانما   

 

  

 

 

 

 

ماه چهارم به بعد

 

 

 

 

  

ماه پنجم به بعد

 

 

 

 

ماه ششم به بعد(ثنا خانم تو محل کار مامان)

 

 

 

 

ماه هفتم به بعد