X
تبلیغات
رایتل

ثنا و حسنا دو عشق کوچولوی من

صندوقچه خاطرات روزهای مادرانه ام

امام علی(ع) دعوته؟!

در این که همشون مظلومند شکی نیست.. عین چهارده تاشون... گاهی یکیشون مظلومتر از بقیه تو یه برهه ای به نظرت میاد و درگیرش میشی، شاید از اوان نوجوانی شاید از اون شبی که شهادتش رو به پسربزرگوارش تسلیت گفتی قبل خواب و در عالم رویا ملتفتت کردند که با همه خطاکاریت حواسمون بهت هست و شنیدیم که تسلیت گفتی

و صدالبته در مرام این خاندان نیست که اجازه بدن کسی در احسان ازشون پیشی بگیره هر چند به قول خودشون" شما شیعیان به اندازه آب خوردنی ما رو نمیخواید که اگه میخواستید دعا  میکردید و فرج حاصل میشد..."

آرزوی بلند شدن ذکر مصیبتت در کلبه دلم و کلبه زندگی ام سالهاست که باهام بود امام مظلوم من حسن عسگری، سلام و صلوات خدا بر تو و خاندان پاکت

بالاخره با همکاری همسر عزیز قرار بر این شده که شام شهادت این امام بزرگ و مظلوم در سال جاری بعبارتی فرداشب مراسم مختصری در منزل برگزار کنیم. از اونجایی که عادت ندارم با صدای آروم فکر کنم برنامه های داخل ذهنم بدون وقفه میاد روی زبونم که حسنا یکهو این وسط میگه مامان امام علی دعوته؟!

مثل کسی که گوش داده ولی نشنیده گفتم نه

میگه میخوای دعوتش کنم؟

بین جدی و ناجدی گفتم آره دعوت کن

با انگشت اشاره دست چپ روی کف دست راست طبق عادت معمولش شماره میگیره و بعد دست راستش رو میزاره زیر گوش راستش:

الو امام علی! ما هیئت داریم هیئت خودتونه بیاید برادرهاتونم با خودتون بیارید

مثل کسی که با پارچ آب یخ لنگ ظهر جمعه از خواب بیدارش کرده باشن سرم رو از روی سرامیکا که دارم میسابمشون بلند میکنم و میمونم که چی بگم

ضمیر ناخودآگاهم اخطار میده که کلیشه ممنوع، بغض ممنوع، لبخند هم ممنوع، قربون دست و پای بلوری شدنش هم ممنوع.  هین سخن تازه بگو! تا قطع نکرده اون تلفن رو و دست کوچولوش رو از زیر گوشش پایین نیاورده

ناخودآگاه با صدایی که خودم به زور میشنومش میگم:حسنا بگو همه برو بچه های بنی هاشم رو هم با خودش بیاره

ax شهریور و مهر 96

ax اسفند95 تا اردیبهشت 96

آرزوهای بزرگ..؟ کوچک...؟

سه تایی مشغول سر رفتن حوصلمون بودیم!

قرار شد هر کی آرزوهاشو بگه

اول من گفتم:

آرزو دارم الان سوار یه کشتی بودم که با سرعت تو دریا میرفت و یه کم هوای سرد به صورتم میخورد... یعنی قشنگ رفته بودم تو حسش که ثنا حسم رو خاک مالی کرد با گفتن:

دلم میخواد الان بابا با سه تا کیک تولد بیاد تو و بگه ثنا اینا رو بخور

همزمان حسنا برگشته میگه:

مامان یه عالمه بلچسپ بلام میخلی؟؟



آرزوها ارتباط مستقیمی با قد و سن داره ها...تا حال بهش اندیشیده بودید؟

آغاز ماه مهر...

نمیدونم از دوستان قدیم کسی اینجا رو میخونه یا نه

فعلا برای دل خودمون و ثبت مینویسم . دومین روز شروع سال تحصیلی در حالی آغاز شد که ثنا یک عدد بربری داغ گرفت با پنیر صبح برد مدرسه که با دوستاش صبحانه بزنن! همون مدرسه مسیر میره مجددا. فقط مسیرش خیلی بهمون دور شد این دو روز رو که با تاخیر اومدم دانشگاه

حسنا صبحها این هفته رو با پدر عزیزش میره مغازه چون مامان جونش در منزل خواهر همسر جهت تولد فرزند جدیدشون آقا عمار دستشون بنده. دیشب میگه زودتر بخوابید من باید صبح برم مغازه!

عکسای بیش از یک سال گذشته رو دارم مرتب میکنم به زودی میزارم تو وبلاگ- ان شاالله

اولین دندون ثنا افتاد

داره بال درمیاره از خوشحالی

اولین پست سال 96 ....

آی 96

سالی که در لحظه تحویلش میدانستم که پدر لحظاتی،  ساعاتی و یا شاید روزهایی اندک فقط مهمان ماست و نه روز بعد...

به خانه ابدی رفت و حتی با اشکهای بی وقفه ثنا قصد برگشت نکرد با آنکه تصور میکردم حسنا متوجه ماجرا نیست اما به خوبی معنی رفتن و دیگر برنگشتن ر ا درک کرده

حسنا تو خیال خودش میره مدرسه. با خودش که حرف میزنه کلماتی  از خانم معلم و درس و کتاب ازش میشنویم

ثنا همچنان مدرسه رو دوست داره ولی گاهی اوقات میگه

چه

بدبختی

گیر

کردم

همش

باید

درس

بخونیم

هیس... نه ....دخترم فریاد

ثنا حدود دوسال و اندی بود که کم کم با واژه"بچه دزد" آشناش کردم، چون فکر میکردم یعنی مطمئن بودم که لازمه آشنا بشه . براش جا انداختم که این موجود از فضا نیومده و شکل بقیه آدمهاست و اتفاقا ممکنه مهربونتر از بقیه به نظر برسه. زیاد در موردش ازم میپرسید، هر جا که میرفتیم از پارک و گردش گرفته تا هر جای شلوغ و خلوت دیگه ازم میپرسید که بچه دزد آیا اینجا هم هست و من صادقانه بهش میگفتم که بله . گاهی که همسر خورده میگرفت بچه رو زیادی نترسون بهشون توضیح میدادم که زیادی نیست و این واقعیتیه که وجود داره و بهتره که آنتی بادی لازم رو خود بچه داشته باشه و محتاط بار بیاد، اونقدر محتاط که خیلی جاها از احساس امنیت و آرامش صد در صدیش کم بشه و خیالش ناراحت، بعضی جاها دلش میخواست که این خیال نازنینش رو راحتتر کنم مثل مسجد و حرمهای مبارکه که میومد بهم میگفت مامان اینجا بین این خانمها که دیگه ممکن نیست بچه دزد باشه(ترجمه: مامان بزار خیالم صددرصد راحت باشه و با خیال راحت ازت دور شم و بپر بپر کنم) و من... با کوله باری از تاسف میگفتم که نه عزیزم اینجا هم ممکنه باشه.

ثنا دیگه به سنی رسیده که میشه گفت خطرات این موجود میتونه براش کمتر باشه به لحاظ فهم و عقلی که الان داره و البته جثه نسبتا بزرگتر که در مواجهه با خطر از زمان خردسالیش بیشتر میتونه به دردش بخوره اما...

چند روزی بود که دل دل میکردم که چطور براش بگم ؟ چطور توضیح بدم براش که زیاد سوال ممنوعه تو ذهنش ایجاد نشه؟/ هی امروز و فردا میکردم، توضیح این یکی از شناسوندن اون موجود خطرناک قبلی خیلی سخت تر بود اما دیگه درنگ جایز نبود بعد از انعکاس ماجراهای تاسف بار ستایش قریشی و کیانا حسینی تو رسانه ها، کوچولوهای معصومی که قربانی پدیده ای شدند که عمر کوتاهشون کفاف نداد حتی بشناسنش و کاش یه روزی یه زمانی مادرشون دل دل رو کنار گذاشته بود و ترسونده بودشون شاید این ترس اون روز نحس به دردشون میخورد وقتی روبرو شدن با پدیده ای و هیولایی به اسم انحراف جنسی و موجودی خطرناکتر از بچه دزد به اسم متجاوز جنسی.

بعد از دل دل کردن های زیاد بالاخره  سربسته براش توضیح دادم و آگاهش کردم از وجود مردهای خطرناک و وقتی با چهره بهت زده اش مواجه شدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم مامان جون خدا گفته بعضی از مردها مریضن و مرض دارن دلشون میخواد به دخترها آسیب برسونن و وقتی ازم پرسید چه آسیبی فقط اجازه داشتم که بگم اینکه به نقاط خصوصی بدنشون دست بزنن و بعدش احتمال زیاد برای اینکه کسی نفهمه بچه رو میکشن. ببخش دخترم برای اینکه یکبار دیگه این حجم از وحشت رو توی صورتت دیدم و ظاهرا خونسرد به حرفم ادامه دادم چون باید میگفتم که برای درامان موندن از این موجودات خطرناک باید چیکار کنی در واقع نباید چیکار کنی/ از اینکه راحت هر جایی بدون ما نری حتی توی راه پله های محل سکونت که به خیال کودکانه ات امن ترین جای دنیاست تا اینکه دیگه زمان پوشیدن هر لباسی که فکر میکنی قشنگتره و بیشتر بهت میاد سراومده و حتی اینکه برعکس موجود خطرناک قبلی در این مورد حتی به خیلی از غیر غریبه ها هم  نباید اعتماد کنی چرا که فقط خدا میدونه این مرض تو دل کدومشون ممکنه باشه

ببخش دخترم

ببخش دنیایی رو که انگار هیچ زمانی قرار نیست خیال راحت رو بهت هدیه کنه

چرا که سالها بعد اگه عمری باشه شاید حدود ده سال بعد یه روز اونقدر مجبورم دل دل کنم و نهایت دل به دریا بزنم و بیام کنارت بشینم .. تو اون روزی که احتمالا اونقدر بزرگ شدی که معنی تجاوز رو کامل فهمیده باشی و از این موجود خطرناک دوم در امان باشی اما... من مجبورم در وجودت ترس ایجاد کنم از پدیده ای که اون زمان ممکنه درگیرش باشی و به اندازه کافی نشناسیش و ازش آسیب بببینی، به طور کلی  تجاوز عاطفی و دوستت دارم های تقلبی اسمش رو میزارم و تو احتمالا با بهت بهم نگاه میکنی و با نگاهت میپرسی که مگه کسی که میگه دوستت دارم متقلب هم میشه؟ اوف ف ف موضوع ده سال بعد رو بزار همون ده سال بعد برات باز کنم فعلا تو فقط ببخش

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تو تعطیلات تابستونی پروژه سخت از پوشک گرفتن حسنا رو استارت زدم، نسبتا خوب داره همکاری میکنه یه کم زود شروع کردم ولی خب تا هوا گرمه انجام بشه بهتره دو بار گلهای قالی رو آبیاری کرده که وقتی ازش میپرسم کی این کار رو کرده میگه بابا! بعد هم به باباش نگاه میکنه میگه نگووووووو

ثنا خانم هم از هفته بعد میره واسه آموزش شنا

کلاس اول هم تو همون مدرسه که پیش دبستانی رو رفت ثبت نامش کردیم

پرستار حسنا خودش صاحب یه دخمل جدید شده نمیدونم حسنا خانم بعد تعطیلات مامان کجا قراره بمونه ولی ... خدا بزرگه در این شکی نیست. خانم پرستار که خودش اعلام آمادگی داره واسه نگهداری حسنا اما باید خوب فکر کنم و بررسی کنم ببینم آیا تواناییشو داره یا نه

حسنا حرف زدنش خیلی بهتر شده و خیلی شیرین زبونی میکنه اکثر لغات رو ادا میکنه و جملات کوتاه میگه

عکسهای اردیبهشت 95

عکسهای اسفند 94+ فروردین 95

شبا واسه دخترا قصه میگم تا بخوابن

حسنا هی وسط حرفام میگه خب؟

گاهی این "خب" هاش زیاد از حد میشه دیگه میگیرم میچلونمش حسابی


دیشب قصه مون یه گربه توش داشت تا رسیدیم به گربهه حسنا خانم ترسید و پرید تو بغل من

ثنا تو تعطیلات به سر میبره دلش هم برای مدرسه خیلی تنگ شده کاش میشد قید کار کردن رو بزنم و کنار گلهام باشم لااقل کل تعطیلات تابستونشون رو

حسنا به من میگه مامامان

به باباش میگه بابابا

به ثنا هم میگه آجی د

خیلی دوست داره که با ثنا نقاشی بکشه، خیلی دوست داره بره یه جای بلند بعد ثنا رو صدا کنه که ببره بغلش کنه، خیلی دوست داره صبحها با ثنا بره مدرسه یه روز که برنامه ای تو مدرسه بود و همه با هم رفتیم بودیم کلی ذوق کرد به زور کنترلش میکردم زود در میرفت ثنا اعتراف کرد که حسنا رو بیشتر از همه تو دنیا دوست داره.

اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، ، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم،، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم، اونا میریزن من جمع میکنم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تا کی قراره اونا بریزن من جمع کنم؟

ثنا حول و حوش همین سن الان حسنا بود که یه پست گذاشتم در مورد اینکه صدای اذان رو که میشنوه دستاشو میبره بالا و مثلا دعا میکنه

.

.

.

خب حسنا هم الان همین کارو میکنه

.

ثنا حول و حوش همین سن الان حسنا بود که یه پست گذاشتم و توش نوشتم که به شدت سرما خوردم ولی برای اینکه تو خونه امکان استراحت نیست به زور پاشدم اومدم سرکار...

.

.

هفته پیش این اتفاق افتاده بود یعنی با وجود آنفلوآنزای شدید استعلاجی نگرفتم چون موندن تو خونه با وجود وروجکها کمکی به بهبودی نمیکرد

عایا این تکرار مکررات شدیداً مضر میباشد؟

ثنا تو ماه شانزدهم بیشتر حرف میزد

حسنا فقط چند تا کلمه رو میگه

با یعنی باز کن(عموما ظرفای دربسته و اسباب بازیها)

بابا

مامان

آب

کنتو(کنترل)

الو

ددر

دایی

به چایی هم میگه دایی

اینا کلماتیه که ادا میکنه

اما تو درک مطلب همه چی رو متوجه میشه و انجام میده مثلا اسم اکثر وسایل خونه و افراد رو میدونه و وقتی بهش میگیم برو فلان چیز رو بیار میره میاره

خیلی خوردنیه

خوب خودشو تو دل بابا و آجیش جا کرده

دوست داره با آجی بازی کنه ولی ثنا خیلی حوصله بازی کردن باهاش رو نداره و بیشتر ترجیح میده کارتون ببینه یا با دوستش عسل بازی کنه

وقتایی که ثنا وسایل نقاشیش رو میاره نقاشی بکشه حسنا میدوئه میره جهت به هم ریختنشون همت میکنه

عشقش اینه که مدادا رو از جامدادی درآره و دوباره بزاره توش

ولی تو یه مقایسه سرانگشتی نسبت به محمدحسین(پسرخاله) و علی کوچولو(پسرعمه) آرومتره و بهتر میتونه خودشو سرگرم کنه

یه کم فقط قلدر تشریف داره هر چی دست هر بچه ای ببینه جیغ میزنه و تصاحبش میکنه بخصوص دست این ثنای طفلی من اینه که بعضی وقتا صدای دوتاشون بلنده

حسنا هم مثل ثنا عاشق حمومه و دیشب که فهمید منو ثنا رفتیم حموم و اونو نبردیم واقعا تو چهره اش غصه نشست که بهش گفتم ناراحت نباش مامانی فردا میبرمت یعنی واقعا این جمله ها رو متوجه میشه ها

تا زنگ آیفون به صدا در میاد با اشتیاق زایدالوصفی داد میزنه بابا بعدش میره دم در منتظر وایمیسه

روزی صدبار طلب آب میکنه حالا نمیدونم واقعا تشنشه یا نه

ثنا هم که تو پیش دبستانی مشغوله و همش هم اعتراض میکنه چرا به جز بازی کار دیگه ای تو مدرسه نمیکنیم

سیستم مدرسشون همینه تو مقطع پیش خیلی به بچه ها معتقدن نباید فشار بیاد

در کل مدرسه رو دوست داره ولی صبحها واسه از خواب پاشدن گاهی اذیت میکنه و حتی میگه تو برو من نمیام!

در کل خواهرا در حالا حاضر روشنی کلبه ما هستن به طرز شدید

الهی هر نفس شکر

عکسهای آبان ماه 94

عکسهای مهر ماه 94

عکسهای شهریور ماه 94

عکسهای آتلیه(اول مرداد 94)

عکسهای مرداد ماه 94

عکسهای تیر ماه 94

حسنا دیگه همه چیزهایی که بهش میگیم رو متوجه میشه و انجام میده(اونو بده، برو اونجا، بیا، آجی رو نازی کن و....)

خواهرا به مرحله بازی کردن با هم رسیدن و واقعا از این بابت خوشحالیم که مایه سرگرمی هم هستن

تو بازیها حسنا بیشتر از خودش ذوق نشون میده

ثنا دو هفته ای هست که میره ژیمناستیک و خیلی به تخلیه انرژیش کمک کرده این مسئله

تمریناشو میاد خونه انجام میده و حسنا هم کاراشو تقلید میکنه

مادر که باشی همیشه تو اولویت آخر زندگی خودت رو جا میدی

هر روزت رو با برنامه بچه هات کوک میکنی و از خواب بیدار میشی

اینکه امروز به کدوم یک از کارها و خریدهای کدومشون میتونم برسم

مادر که باشی یکدفعه به خودت نگاه میکنی و میبینی که بیشتر از 6 ماهه که تصمیم گرفتی یه چادر نو بخری واسه خودت ولی وقتی براش پیدا نکردی و نوبتت رو به بچه هات دادی

مادر که باشی ممکنه بیشتر از یکماه  مرتب از مطب دوستت که دندانپزشکه باهات تماس بگیرن که عایا عکس مطلوب از دندونی که اوضاعش خیلی خرابه رو گرفتی ببینیم چیکارش کنیم یا نه و تو .... هر بار بهانه ای جور میکنی از بابت نداشتن وقت

مادر که باشی همیشه نگرانی و همیشه در الویت آخر

حسنا راه میره

از 7 آبان 94

فعلا کم کم

سرما هم خورده یه کوچولو

نمیدونم کدومشون دارن زودتر بزرگ میشن و بیشتر تغییر میکنن. حسنا جسمش هر روز متفاوت با روز قبله و ثنا بیشتر رفتارش و انگار داره تغییر فاز جدی میده. انگار میشه دیگه بعنوان یه خانم روش حساب کرد. میزان انرژیش زیاده و ما هم تقریبا راحتش میزاریم تو تخلیه این انرژی. علاقه زیادی بهم دارن. حسنا بیشتر دوستش داره حتی اگه ثنا خواب باشه خودشو میرسونه بهش و سعی میکنه آروم بیدارش کنه. یه روز ثنا بهم گفت مامان حسنا رو که میبینم گشنه ام میشه.حسنا دوران شیرینی و تو دل بروییش رو داره پشت سر میزاره. کارای جدید که یاد میگیره خیلی سعی در ارائه و نمایششون داره. الان دیگه هر کس و هر جای آشنا رو ببینه از دور جیغ میزنه و دست تکون میده

چند تا از اولیناش رو که جایی یادداشت کرده بودم و فرصت نشده بود اینجا وارد کنم:

از 17 تیر بای بای کردنش جدیتر شدبیشتر زمانی که از جایی میخواستیم بریم به نشانه خداحافظی با دیگران  الان کسی رو هم میبینه و میخواد صداش کنه همزمان با صدا کردن بابای میکنه

2 مرداد تلفن و موبایل رو تو گوشش میذاشت و الو میگفت

1 مرداد رفتیم آتلیه که عکساش رو تو پستای بعد میزارم

13 مرداد ثنا کل ظرفای ناهار رو به تنهایی شست و آب کشید

22 تیر حسنا چند ثانیه روی پا ایستاد و تا الان هم فقط میایسته و هنوز به تنهایی و بدون گرفتن در و دیوار نمیتونه راه بره

31 مرداد از صندلی مورد علاقه اش بالا رفت به تنهایی و روش ایستاد. این صندلی عشق کوچولوی حسنائه و تمام طول روز رو باهاش سرگرمه چند باری هم حادثه آفرین شده27 شهریور به تنهایی لیوان رو گرفت دستش و آب خورد و حس خوبی هم از این کار داره و کلی ذوق میکنه

17 مهر بود که ثنا چند ساعت تمام وسایل خیاطی منو برداشته بود و با یه پارچه سرگرم بود و هر چی هم غر زدم که خونه رو کثیف نکن گوش نداد و آخر سر..... یه پیش بند برای ثنا درست کرد که واقعا معرکه بود

حسنا الان شش تا دندون داره. دو تا پایین و چها ر تا بالا

آغاز ماه مهر...

ثنا به مدرسه رفت

پیش دبستانیه ولی خب به جای مهد ترجیح دادم بره مدرسه به دلایل مختلف از جمله اینکه آماده بشه با محیط دبستان

ثنا به مدرسه رفت

و من حس کردم که دیگه از خردسالی دراومد و کودک کاملی شد

ثنا به مدرسه رفت

و من خیلی گشته بودم که بهترین مدرسه رو براش پیدا کنم. و فکر میکردم که همینطور شد ولی دقیقا تو روز اول مدرسه نظرمون عوض شد

ثنا به مدرسه رفت

اسم مدرسش دبستان مسیر هستش زیر نظر موسسه هدایت میزان و امیدورام که به اهدافی که مسئولین این موسسه دارن برسه

ثنا به مدرسه رفت

و خیلی براش دعا کردم که "انسان" موفقی بشه


http://s6.picofile.com/file/8214455492/DSC06705.JPG

بقیه عکسا تو ادامه مطلب

 

ادامه مطلب ...

عکسهای اردیبهشت ماه

عکسای فروردین ماه

سلام

به مشکل عمده بلاگرها مبتلا شدم. انگار سرگرم بودن تو شبکه های اجتماعی باعث شده وبلاگای نازنین تا حد زیادی مظلوم واقع بشن هم از جانب نویسنده و هم خواننده ها.

در هر صورت من اینجا رو همیشه دفتر خاطرات کودکیهای کودکانم میدونم و دلم میخواد بنویسم از رفتارها و تغییر رفتارهاشون واسه روزایی که اونقدر بزرگ شدن که مراقب باشن تغییر رفتارهاشون از چشمم پنهان بمونه!

اواسط ماه مبارک رمضان هستیم. ماه دوست داشتنی من و شما و اونا و اونا

فکر کنم یعنی فکر کنما مطمین نیستم ولی فکرمیکنم که سخت ترین ماه رمضون عمرم رو دارم پشت سر میزارم

بعد از نه ماه خانم خونه بودن روز اول ماه مبارک برگشتم سر کار. از اونجایی که حسنا خانم غذا میخوره در حد تیم ملی پس بنابراین روزه گرفتن بر اینجانب واجب می باشد. ساعت کاریم با احتساب یک ساعت پاس شیر از 9 صبح تا 2 هستش. حسنا رو سپردیم به پرستارش که دوست صمیمی مامان حسنا تو کلاسای قرآن مسجد هستش. عاشق حسنا بود هی غر میزد که چرا نمیزاریش پیش من خودت بری به کارات برسی منم گفتم بیا اصلا بگیر خودت بزرگش کن خلاصه که داره حالی میکنه با این دختر خوردنی ما. صبحها آقای پدر میبره میسپردش خونشون که یه کم پایینتر از کوچه ما هستن و بعد از ظهر هم خودم میرم دنبالش میبرمش خونه و در تمام طول مسیر از سرکار تا خونه اونا و از خونه اونا تا خونه ما با خودم زمزمه میکنم:

یک عمر اگر روزه بگیریم و بگیرند و بگیرید* همتا نشود با عطش خشک دهان علی اصغر

و اما ثنا خانم

باز هم بابایی زحمت میکشه و ثنا رو هم بعد از تحویل یک عدد محموله حاوی حسنا میبره مسجد نزدیک خونه مامان جونش که خاله زینب اونجا مدیریت یه سری کلاسای فرهنگی رو داره و ایشون هم تشریف میبرن چند ساعتی مشغول بازی و آموزش و خلاصه سرگرمی هستن.

بعد از ظهرها هم در منزل خود در انتظار ساعت افطار به سر میبریم. اگر ثنا و دوست عزیزش عسل خانم دختر همسایه اجازه بدن کمی میخوابیم و بعد از افطار هم تا سحر بیداریم یعنی امکان نداره بتونم بخوابم که اگه بخوابم هم حالم بد میشه دوباره بخوام بیدار شم هم اینکه امکان نداره به کارهام بتونم برسم.

بعله اینجاست که میفرماییم امسال سخت ترین ماه رمضون عمرمون رو داریم پشت سر میذاریم با داشتن یک عدد شیرخوار گوگولی شکمو

ثنا که همچنان بمب انرژی تخلیه نشده است انگار یعنی من که مادرشم موندم تو کارش. از وقتی بیدار میشه تا نیمه های شب که رضایت به خواب میده فقط داره بازی میکنه و در صورت پنج دقیقه فقط پنچ دقیقه بیکاری دادش درمیاد که حوصله ام سررفت. شدیدا انتظار رسیدن ماه مهر رو میکشم که بره مدرسه و یه کم شاید تخلیه انرژی صورت گرفت و تو خونه از ترکشهاش در امان بودیم. واسه پیش دبستانی تو یه مدرسه ثبت نامش کردم. چون تربیت مذهبیش برام مهم بود این مدرسه رو انتخاب کردم ولی خب در نهایت خودشه که راهش رو انتخاب خواهد کرد. ان شاالله که همه بچه ها عاقبت به خیر بشن.

تو ماههای اخیر علاقه زیادی به انجام رفتارهای خانمانه داره مرتب دوست داره سارافون بپوشه تو خونه با سندل و کلیپس و شال بعد هم همچین راه بره و عشوه بریزه که من نگاش کنم و تو دلم به خودم بگم یاد بگیر خانم مهندس یه عمر فقط به مرد بودنت نازیدی  

تولدش هم که روز هفتم خرداد یعنی یه روز بعد روز تولدش تو خونه مامان جون گرفتیم و خیلی هم خوش گذشت بهش حالا عکساش رو تو پست بعد میزارم ان شاالله.

و اما خانم کوچولوی خونه ما کوچولوی بلای خوردنی ما ووووووووی دلم غش رفت براش. سفید برفی مهربون من

الان نه ماه و نیمشه چهارچنگولی میره. مرتب در حال کشف جاهای ناشناخته خونه است. با خواهرش و عسل رابطه خوبی داره و مادامی که کار دارم میزارمش پیش اونا و سرگرم میشه. خاصیت خوبه حسنا اینه که حتی خودش میتونه تنهایی خودش رو سرگرم کنه یعنی چند تیکه اسباب بازی جلوش بزارم با شرطی که مطمین باشه کنارش هستم باهاشون سرگرم میشه و بازی میکنه. انگشتش رو میکنه تو لگوها که غش میکنم براش

هفت ماهش که تموم شد بابا گفتن رو یاد گرفت ولی با مفهوم صد در صدی نمیگه. دست دست میگفت و بعدش هم دست دستی میکرد. پیراهن رو میکرد توی سرش و میخواست که بپوشدش. از همون موقع هم سرسری کردن رو یاد گرفت

بعد از پایان هشت ماهگیش هم چند باری گنگ گفت مامان. آب خوردن با نی رو یاد گرفت. روز 18 خرداد متوجه اولین دندونش شدیم که دراومده بود که هنوزم بابت جوونه زدن دندوناش شکمش شل کار میکنه البته الان دو تا دندونش درامده. در مورد غذا خوردن مشکلی باهاش نداشتم و حتی غذاهای جامد رو میتونه بخوره . دالی بازی میکنه و یه پارچه رو میکشه وری سرش بعد ورمیداره میگه داااااا. 21 خرداد واسه اولین بار بای بای کرد.

پایان نه ماهگی

4 تیر ماه واسه اولین بار چهارچنگولی رفت. یه روز من خواب بودم و حدود یک ساعت و نیم بالای سرم با اسباب بازیهاش بازی میکرد که این خیلی برام جالب بود ولی خب آخرش تلافیش رو درآورد و آروم دست منو برد تو دهنش و چنان گازی گرفت که تنبیه شدم بچه به این گلی رو بیدار نزارم خودم بخوابم 

یه بازی هم بلدیم اسمشو گذاشتیم افتادن بازی یعنی تا میگم حسنا بیا افتادن بازی ریسه میره از خنده اونم اینجوریه که نگهش میدارم بعد صاف که شد آرو ولش میکنم بیاد تو بغلم کلی هیجان داره این بازی واسش وووووووی اگه بدونید بغل کردنش چه کیفی داره پنبه سفید من

آها یه چیز جالب دیگه هم چند شب پیش اتفاق افتاد. از اتاقش میخواست چهارچنگولی بیاد بیرون و همزمان یه اسباب بازیش رو هم میخواست بیاره هر چقدر سعی کرد دید نمیتونه دستش بگیره بیاردش آخرش گرفتش به دندون و خودش چهارچنگولی اومد بیرون.

دیگه چیزی یادم نمیاد خانما دیشب تا سحر بیدار بودن حسابی خسته ام کردن الان چشام پر خستگیه و خوابه 

مثل همیشه

الهی هر نفس شکر

خب امروز عکسای سه ماه زمستون دخترا رو بالاخره موفق شدم بزارم.تنبل


http://s4.picofile.com/file/8179380518/25%D8%A2%D8%B0%D8%B1_%D8%AA%D8%A7_12_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_93_43_.JPG

 

تشریف ببرید ادامه مطلب


ادامه مطلب ...

خیلی وقته چیزی ننوشتم

حسنا شش ماهش تموم شد

شش ماهه که با شادی اومده. با انرژی. با امید

حسنا در آستانه شش ماهگی خوردنی شده. بانمک شده. بازی میکنه. ارتباط برقرار میکنه با ما

ثنا خیلی از وجودش خوشحاله. صبحها اصولا حسنا اول پامیشه بعد من و ثنا رو بیدار میکنه. اومدن حسنا باعث شد ثنا خانم اتاق خودشو ترک کنه و شش ماهه که سنتی میخوابیم.

حسنا چند روزه که سوپ و فرنی میخوره. میشینه. تو روریک با زحمت خودشو حرکت میده و از همه مهمتر ارتباط برقرار میکنه باما. وقتی بهش میگم پابزن تو رورویک خودشو به جلو حل میده. وقتی میگم بابا اومد سرمیچرخونه و دنبالش میگرده

خدا رو شکر مثل ثنا خوش اخلاقه

ثنا خیلی دوست داره براش مادری کنه. بهش غذا بده. بغلش کنه و باهاش حرف بزنه

خب گاهی اذیت کن هم میشه. گاهی خسته میشه از سروصداکردن حسنا

حسنا تو 25 اسفند اولین سوپش رو خورد و خیلی دوست داشت. سوپش ساده بود متشکل از سیب زمینی و هویج و گوشت

حسنا تو 27 اسفند آبریزش بینی داره انگار یه کوچولو سرما خورده درست مثل ثنا که تو شش ماهگی بعد از شروع غذای کمکی اولین سرما رو خورد. بعله اینم فرق غذای دستپخت ما و شیر مادررررر

حسنا تو نوروز 94 اولین سفرش به قم و جمکران رو داشت. بچه خوبی بود. مامان و باباش رو اذیت نکرد

خب همش که از حسنا گفتم

ثنا هم خیلی بزرگ شده. امسال که خونه نشین بودم نرفت مهد؛ دوست نداشت بره راستش منم دوست نداشتم خیلی تو یکسالی که رفت مهد مریض شد مدام در حال آنتی بیوتیک خوردن بود. البته و صدالبته نمیتونم از موهبتای مهد تو همون مدت کم چشم بپوشم. مهد خیلی ثنا رو اجتماعی و پرانرژی کرد چیزای زیادی هم یاد گرفت

 عکسای چند ماه گذشته رو لود کردم تو پست بعد میزارم

 

 


salam

fonte farsi nadaram

hosna daghighan 3 mahe ke owmade ba ye kolebare shadi

faghat axa ro gozashtam

finglish sakhtam bid

chan ta ax ghabl tavalode hosna

  ادامه مطلب ...

نمیدونم از چی بنویسم

ثنا هر روز داره بزرگتر میشه و انتظارش واسه به دنیا اومدن خواهرش کشته ما رو

تا حد زیادی  هوامو داره و کمتر اذیت میکنه. کلی هم نقشه کشیده که بعد بدنیا اومدن خواهرش چه بازیهایی باهاش بکنه و کجاها ببردش ولی خب اینم میگه که باید به من که بزرگترشم احترام بزاره و بدون اجازه من به اسباب بازیها دست نزنه

دو ماه گذشته رو دیگه سر کار نرفتم و خونه بودم. تابستون خوبی بود در کل. به میزان لازم استراحت کردم. ماه رمضون خوبی هم داشتیم در معیت خانواده علی کوچولو که الان دیگه مردی شده واسه خودش

دیگه اینکه حسنای ما چهار روز دیگه احتمالا مهمون خونمون بشه و امیدوارم که قدمش واسمون پرخیر باشه


عکسای ماههای گذشته بیشترش از موبایله و البته کفیتهای خوبی نداره اما خب واسه ثبت یادگاری میرزه

  ادامه مطلب ...

چیز زیادی به اومدن چهارمین عضو خانواده نمونده

واسه همین خیلی حوصله آپیدن ندارم

سر فرصت میام ایشالا

( تعداد کل: 177 )
   1       2       3       4    >>